رجعت۲
شهریور ۱۱م, ۱۳۸۸
* امکان وقوع
قبل از آن که بخواهیم پیرامون وقوع رجعت سخن بگوییم و آن را ثابت کنیم، لازم است ابتدا به بحث پیرامون امکان رجعت بپردازیم و ببینیم آیا چنین امری در مرحله ثبوت و امکان، قابل پذیرش می باشد یا خیر؟ آیا از نظر عقل امکان دارد چنین واقعه ای اتفاق بیفتد، یا این که یا عقل، تحقق آن را محال می داند؟
برای پاسخ به این سؤال، باید ابتدا به انواع امور محال اشاره شود و حکم عقل درباره آن ها معلوم گردد.
امور محال یا ممتنع به سه دسته تقسیم می شوند:
الف) محال ذاتی: امری است که در ذات خویش محال و ناشدنی است و ذاتاً تحقق پیدا نمی کند مانند اجتماع نقیضین.
ب) محال وقوعی: امری است که با توجه به ذات آن شیء محال نیست و می تواند باشد، ولی وقوع و تحقق آن مستلزم محال است مثلاً وجود معلول ذاتاً محال نیست ولی وجود آن بدون علت محال است و به تناقض می رسد (زیرا چون معلول است علت دارد و از طرفی بگوئید علت ندارد).به محال ذاتی و محال وقوعی «محال عقلی» می گویند.
ج) محال عادی: امری است که وقوع آن با توجه به قوانین شناخته شده طبیعت ممکن نیست ولی ذاتاً محال نیست مثلاً یک نهال به جای آنکه در مدت ۳ سال تبدیل به یک درخت شود در مدت یک ثانیه تبدیل به درخت شود.
با توجه به این سه قسم روشن می شود که در حقیقت قدرت به نوع اول و دوم تعلّق نمی گیرد و این دو قسم قدرت را نمی پذیرند و لذا خود به خود تحقّق پیدا نمی کنند. به بیان دیگر:
تحقّق پیدا نکردن یک امر دو علت می تواند داشته باشد: ۱ـ ضعف فاعل. ۲ـ عدم قابلیت قابل (امر). یعنی گاهی یک پدیده به وجود نمی آید چون فاعل قدرت ندارد مانند نوشته نشدن یک کتاب به خاطر جهل فاعل و گاهی یک پدیده به وجود نمی آید چون خودش به گونه ای است که نمی تواند به وجود آید مثل آنکه به یک نجار گفته شود از مقداری آب (با حالت آب و مایع بودن) یک در بساز. روشن است که او نمی تواند چنین کاری انجام دهد البته نه به خاطر اینکه نجاری بلد نیست بلکه به علت آنکه آب نمی تواند در بشود.
اکنون باید دید رجعت اگر از امور محال باشد، در کدام قسم داخل می شود.
رجعت از قسم اول نیست؛ زیرا این که بدن متلاشی شده یک انسان به قدرت الهی دوباره به صورت اول به وجود آید و روح او به آن بدن ملحق شود، ذاتا محال نبوده و به تناقض نمی انجامد. ( البته باید توجه داشت که بین تناسخ که امر محالی است با رجعت تفاوت است. تناسخ یعنی انتقال نفس پس از مرگ از یک بدن به بدن و جسم دیگر در همین دنیا، یعنی وقتی انسان مرد و روح از بدن خارج شد دوباره در همین جهان وارد بدن و جسم دیگری می شود که گاهی آن جسم دوم نبات و گیاه است و گاهی حیوان و گاهی انسان. توضیح این تفاوت در بخش پاسخ به شبهات انشاءالله خواهد آمد)
رجعت از قسم دوم نیز نمی باشد؛ زیرا قائلین به رجعت آن را امری بدون علت نمی دانند. آنان معتقدند در زمان ظهور امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه)، خداوند گروهی از انسان ها را دوباره زنده می کند.
اگر رجعت را امر محالی بخواهیم فرض کنیم، از قسم سوم خواهد بود؛ به این بیان که: خداوند برای آن که انسان در این دنیا پا نهد و زندگی مادی دنیایی را با جسم خاکی شروع کند و به پایان برساند، مراحل خاصی را قرار داده است، و به برخی از آن ها در آیات نورانی قرآن نیز اشاره کرده است «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَنَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِینٍ* ثمَُّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فىِ قَرَارٍ مَّکِینٍ* ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَمًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لحَْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا ءَاخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الخَْالِقِین؛ و ما انسان را از عصاره اى از گِل آفریدیم* سپس او را نطفهاى در قرارگاه مطمئن [رحم] قرار دادیم* سپس نطفه را به صورت علقه [خون بسته]، و علقه را به صورت مضغه [چیزى شبیه گوشت جویده شده]، و مضغه را به صورت استخوان هایى درآوردیم و بر استخوان ها گوشت پوشاندیم سپس آن را آفرینش تازه اى دادیم. پس بزرگ است خدایى که بهترین آفرینندگان است!» (مؤمنون/۱۲-۱۴). شروع به حیات یک انسان آن هم رشد یافته ( نه به صورت نوزاد)، در این دنیا با یک جسم کامل خاکی، برخلاف قانون عادی و طبیعی زندگی انسانی است. و بنابر این، رجعت امر محالی است.
از این بیان روشن شد که رجعت از اقسام محال عقلی نمی باشد و لذا عقل حکم به امتناع آن نمی کند، بلکه از نظر سیر طبیعی زندگی انسانی، محال عادی خواهد بود. همان گونه که خلقت حضرت آدم (علیه السلام) «إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَئکَةِ إِنىِّ خَالِقُ بَشَرًا مِّن طِینٍ* فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِى فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِین؛ و به خاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل مى آفرینم!* هنگامى که آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، براى او به سجده افتید!» (ص/۷۱-۷۲) و ولادت حضرت عیسی (علیه السلام) «إِذْ قَالَتِ الْمَلَئکَةُ یَامَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُکِ بِکلَِمَةٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسىَ ابْنُ مَرْیَمَ وَجِیهًا فىِ الدُّنْیَا وَ الاَْخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِین* وَ یُکَلِّمُ النَّاسَ فىِ الْمَهْدِ وَ کَهْلًا وَ مِنَ الصَّالِحِین* قَالَتْ رَبِّ أَنىَ یَکُونُ لىِ وَلَدٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنىِ بَشَرٌ قَالَ کَذَالِکِ اللَّهُ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ إِذَا قَضىَ أَمْرًا فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُن فَیَکُون؛ (به یاد آورید) هنگامى را که فرشتگان گفتند: اى مریم! خداوند تو را به کلمه اى [وجود با عظمتى] از طرف خودش بشارت مى دهد که نامش مسیح، عیسى پسر مریم است در حالى که در این جهان و جهان دیگر، صاحب شخصیّت خواهد بود و از مقرّبان (الهى) است.* و با مردم، در گاهواره و در حالت کهولت (و میانسال شدن) سخن خواهد گفت و از شایستگان است.* (مریم) گفت: پروردگارا! چگونه ممکن است فرزندى براى من باشد، در حالى که انسانى با من تماس نگرفته است؟! فرمود: خداوند، این گونه هر چه را بخواهد مى آفریند! هنگامى که چیزى را مقرّر دارد (و فرمان هستى آن را صادر کند)، فقط به آن مى گوید: موجود باش! آن نیز فوراً موجود مى شود.» (آل عمران/۴۵-۴۷) و یا پیدایش ناقه صالح (علیه السلام) «وَ یا قَوْمِ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَکُمْ آیَة؛ اى قوم من! این ناقه خداوند است، که براى شما نشانه اى است» (هود/۶۴)، اژدها شدن عصای حضرت موسی (علیه السلام) «وَ مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَمُوسى* قَالَ هِىَ عَصَاىَ أَتَوَکَّؤُاْ عَلَیهَْا وَ أَهُشُّ بهَِا عَلىَ غَنَمِى وَ لىَِ فِیهَا مََارِبُ أُخْرَى* قَالَ أَلْقِهَا یَمُوسى* فَأَلْقَئهَا فَإِذَا هِىَ حَیَّةٌ تَسْعَى؛ و آن چیست در دست راست تو، اى موسى؟* گفت: این عصاى من است بر آن تکیه مى کنم، برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى ریزم و مرا با آن کارها و نیازهاى دیگرى است.* گفت: اى موسى! آن را بیفکن.* پس موسى آن (عصا) را افکند، که ناگهان اژدهایى شد که به هر سو مى شتافت.» (طه/۱۷-۲۰) و خلقت پرنده به دست حضرت عیسی (علیه السلام) «إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنی فَتَنْفُخُ فیها فَتَکُونُ طَیْراً بِإِذْنی؛ و هنگامى که به فرمان من، از گل چیزى به صورت پرنده مى ساختى، و در آن مى دمیدى، و به فرمان من، پرنده اى مى شد» (مائده/۱۱۰) همه برخلاف سیر طبیعی پیدایش یک موجود زنده جاندار از هم جنسان خود بوده اند.
در ادامه بحث لازم است به نکته مهم دیگری اشاره کنیم. انحصار اسباب و علل پدیده ها را در اسباب و علل عادى، و آن را سنت تغییرناپذیر الهى معرفى کردن، سخنى بدون دلیل است مانند این که علت حرارت را فقط آتش بدانیم. بلکه تعدّد انواع علل و جانشین شدن آن ها براى یکدیگر، و همچنین جانشین شدن اسباب غیر عادى براى اسباب عادى، امرى است که در جهان وجود داشته و از سنن الهى است، و آیات فراوانى که دلالت بر معجزه دارد دلیل بر این سخن است. و آیاتى که سخن از سنت هاى الهى و عدم تغییر آن ها است براى این است که بیان کند هر معلولى علت دارد و راه مناسب خود انجام مى پذیرد. (برگرفته از کتاب آموزش عقاید استاد مصباح، نبوت، اعجاز) هدف از بیان این نکته این بود که دانسته شود که خداوند حکیم بر اساس حکمت خویش، در مواردی و بر اساس مصالحی، برخلاف روند عادی و سیر طبیعی، کارهایی را انجام می دهد که به آن ها خارق العاده (شکستن عادت) می گویند و معجزه های انبیای بزرگوار الهی (علیهم السلام) نیز از این نمونه است. رجعت برخی از انسان ها در آینده و در زمان ظهور نیز می تواند مشمول چنین حقیقتی باشد.
در تفسیر نمونه آمده است: بدون تردید احیاى گروهى از مردگان در این دنیا از محالات نیست، همانگونه که احیاى جمیع انسان ها در قیامت کاملا ممکن است و تعجب از چنین امرى همچون تعجب گروهى از مشرکان جاهلیت از مساله معاد است و سخریه در برابر آن همانند سخریه آن ها در مورد معاد مى باشد، چرا که عقل چنین چیزى را محال نمى بیند، و قدرت خدا آن چنان وسیع و گسترده است که همه این امور در برابر آن سهل و آسان است. (ج۱۵، ص۵۵۶)
* پرسش و پاسخ
شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸
۱- چرا امام زمان از دیدهها غایب شد؛ یعنی، اگر بین مردم بود و مردم را به راه راست راهنمایی می کرد بهتر نبود؟ خداوند که بر همه چیز قادر است و می تواند او را از کافران حفظ کند؟
روشن است که اگر امام در میان مردم حاضر و ظاهر بودند و به صورت آشکار مردم را راهنمایی و هدایت می کردند بسیار بهتر بود، ولی آیا دشمنان چنین اجازهای را به ایشان می دادند؟ پیامبر و ائمه (صلوات الله علیهم) در موارد متعدد، فرموده بودند دستگاه ظلم، به دست امام مهدی (علیه السلام) برچیده می شود. لذا، وجود مقدّس ایشان، مورد توجّه دو دسته از مردم واقع می شود: ۱- مظلومان، به امید نجات. ۲- ظالمان، که وجود مقدّس امام را سدّ راه منافع خود می دیدند، و حضرت را به قتل می رساندند. در تاریخ نمونه های متعددی از شهادت اولیای خدا و راهنمایان دین حق و راستی به دست ستمگران وجود دارد که از جمله آن ها شهادت ائمه بزرگوار شیعه (علیهم السلام) است.
با این که قدرت خداوند، محدود نیست، ولی نظم هستی، به گونه ای خلق شده که کارها، از طریق اسباب و از مجرای عادی انجام شود. اگر خداوند، بخواهد برای حفظ جان انسان های مقدس، از جریان عادی حاکم بر جهان دست بردارد و برخلاف آن عمل کند، این، بدان معنا است که با تغییر در نظام آفرینش، دیگر دنیا، محل تکلیف و اختیار و امتحان نباشد. زیرا، خداوند، با اعمال قدرت، جلوی اختیار افراد را در این زمینه می گیرد.
به علاوه، اگر امام در میان مردم به صورت آشکار حاضر می بودند یا باید با ظالمان وارد جنگ و پیکار می شدند، و یا باید در برابر آن ها سکوت می کردند. راه اول مشروط به تحقق شرایط و اذن الهی است و بدون آن قیام و نبرد نتیجه بخش نیست. اگر امام راه دوم را برگزینند و مؤمنان ببینند حضرت در برابر تمام جنایات و ستم ها سکوت کرده و این سکوت، سالیان طولانی ادامه پیدا کرده است، از اصلاح جهان، مأیوس می شوند و در بشارت های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و قرآن، شک می کنند. بنابر این، گزینه غیبت تا آماده شدن شرایط و مهیّا شدن مردم برای پذیرش قیام و عدالت گستری حضرت، بهترین انتخاب است.
۲- آیا غیبت امام (علیه السلام) دلیل و عذر بر عدم شناخت آن حضرت نمی تواند باشد؟ با توجّه به حدیث «من مات و لمیعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة» مردم چگونه می توانند امامی که غایب است، بشناسند؟
غیبت امام، مانع از معرفت و شناخت او نیست و عذر بر عدم شناخت آن حضرت نمی تواند باشد. در معرفت و شناخت، لازم نیست انسان، حضرت را به صورت و قیافه بشناسد، بلکه شناخت او به نام و صفات و فضائل و ویژگی ها مهم است. و چنین شناختی نیاز به دیدار امام ندارد، زیرا منابع لازم برای حصول معرفت به امام از جهت وجود کتاب و عالمان دین موجود است. به عنوان نمونه، اویس قرنی، اهل یمن بود و در زمان پیامبر زندگی می کرد. او، بسیار علاقه داشت که پیامبر را مشاهده کند، ولی به خاطر این که مادر پیری داشت و از او نگهداری می کرد، نتوانست پیامبر را در مدینه زیارت کند، ولی در عین حال، بالاترین شناخت و معرفت را نسبت به پیامبر داشت و پیامبر به امیرالمؤمنین در مورد اویس قرنی سفارش می کرد.
۳- مگر شهادت امر مطلوبی نیست؟ پس چرا امام از آن دوری می کند؟
هر چند شهادت آرزوی مردان خداست ولی شهادتی مطلوب است که در میدان انجام وظیفه الهی و به صلاح جامعه و دین خدا باشد. امّا آنگاه که کشته شدن فرد به معنی به هدر رفتن و از دست رفتن اهداف باشد، ترس از قتل، امری عقلی و پسندیده است. کشته شدن امام دوازدهم که آخرین ذخیره الهی است به معنی فرو ریختن کعبه آمال و آرزوی تمام انبیاء و اولیاء و تحقق نیافتن وعده پروردگار در تشکیل حکومت عدل جهانی است. اگر به تاریخ امامان معصوم (علیهم السلام) دقّت کنیم به روشنی می یابیم بیست و پنج سال خانهنشینی امام علی، صلح امام حسن، قیام خونین امام حسین و سکوت سایر امامان (سلام الله علیهم) همه در راستای دین و بر اساس انجام وظیفه الهی بود.
۴- پیرامون جایگاه نایبان در دوران غیبت توضیح دهید.
با مطالعه تاریخ، این موضوع برای ما روشن می شود که ائمه (علیهم السلام) به خصوص امام هادی و امام حسن عسکری (سلام الله علیهما) به شدت تحت نظر حاکمان ظالم اموی و عباسی بودند. از این رو هر گونه ارتباط و فعالیت آنان تحت نظر بود. این امر باعث شده بود تا ائمه (سلام الله علیهم) برای حفظ جان شیعیان، ارتباط خود را در مواردی ضعیف و حتّی گاهی قطع می کردند . در این میان برای اینکه شیعیان از هم پراکنده نشوند و دین و عقایدشان حفظ شود، در میان آن ها نایبانی را انتخاب و به مردم معرفی می کردند. انتخاب نایب در ابتدای غیبت امام زمان (علیه السلام) بسیار پررنگ و مورد توجه بود؛ از این جهت که دوران غیبت شروع شده بود و تنها رابط میان امام و مردم همین نایبان بودند. لذا شیعیان توجه خاصی به نایبان داشتند و در بیشتر مشکلات خود به آنان مراجعه و از آن چاره جویی می کردند.
توضیح بیشتر این که دوران پر برکت حیات امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) تا قبل از ظهور به سه مرحله تقسیم می شود: دوران کودکی (قبل از امامت)؛ دوران غیبت صغرا (کوتاه مدت)؛ دوران غیبت کبرا (بلند مدت).
غیبت صغری به دوره ای گفته می شود که امام زمان (سلام الله علیه) برای ارتباط با مردم نایبانی را خودشان انتخاب و به مردم معرفی کردند که به آن ها نایبان خاص می گویند. مدت این دوران حدود ۷۰ سال می باشد که ۴ نفر از یاران خاص ایشان نیابت امر حضرت را بر عهده داشتند و حلقه ارتباطی بین مردم و امام بودند. اینان عبارتند از: ۱٫ عثمان بن سعید عمری؛ ۲٫ محمد بن عثمان بن سعید عمری؛ ۳٫ حسین بن روح نوبختی؛ ۴٫ علی بن محمد سمری؛
غیبت کبری به دوران بعد از غیبت صغری اطلاق می شود که دیگر امام با کسی ارتباط خاص ندارد. در این دوران برای آنکه مشکلات مردم خصوصاً شیعیان حل و فصل شود، عالمان دینی را به عنوان مرجع رسیدگی به امور مردم قرار دادند. به این افراد نایبان عام می گویند.
اسحاق بن یعقوب میگوید: از عثمان بن سعید اولین نایب خاص امام زمان (علیه السلام) خواستم نامه ام را به امام برساند، و در ضمن نامه پرسیدم: که در زمان غیبت به چه کسی مراجعه کنیم؟ امام مهدی (سلام الله علیه) با خط خودشان در پاسخ چنین مرقوم فرمود: «اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواة احادیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم؛ اما در حوادث که برایتان رخ میدهد، در آن ها به راویان احادیث ما مراجعه کنید زیرا آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خداوندم بر آنان هستم».(بحار الانوار، ج ۵۳، ص۱۸۱).
البته روشن است کسی که می خواهد نایب امام معصوم باشد باید علاوه بر علم دین، از شرایطی برخوردار باشد تا شایستگی چنین مقام بلندی را پیدا کند. امام حسن عسکری (علیه السلام) در ضمین یک حدیث طولانی فرمود: هر کدام از فقها که نگهدارنده نفس خود از انحرافات است و صبر دارد و حافظ دین و مخالف هوی و هوس خود بوده و مطیع فرمان خدا باشد بر عوام است که از وی تقلید کنند. (وسایل الشیعه، ج۲۷، ص۱۳۱) بنابر این فقهای جامع الشرایط نیابت عام از جانب امام (علیه السلام) را دارند.
تفاوت هایی که بین دو نوع غیبت وجود دارد عبارتند از: ۱٫ مدت غیبت صغرا محدود بود؛ ۲٫ نایبان خاص مستقیما از طرف امام انتخاب می شدند. ۳٫ نایبان، ارتباط ویژه با امام داشتند. اما دوران غیبت کبری ۱٫ مدتش طولانی است؛ ۲٫ نایب مستقیماً توسط امام انتخاب نمی شود، بلکه شرایط عامی مطرح شده است که هر کس آن شرایط را داراست خود به خود منسوب امام است و ولایت دارد و ما باید به او مراجعه کنیم و از او اطاعت کنیم. ۳٫ نایب ارتباط خاص ندارد و اگر کسی ادعای نیابت خاص ارتباط یا ملاقات کند کذاب است و باید او را رد کنیم.
۵- با توجه به احتمال خطای مراجع تقلید، چرا ما از داشتن امام حاضر در زمان غیبت محروم هستیم؟
تردیدی نیست که تنها، معصوم ، مصون از خطا است و دیگران، به هر حال، درصدی از خطا را دارند، ولی در عین حال باید گفت، مراجع تقلید، کارشناسان دین هستند و در فهم و دریافت احکام دینی، به همان شیوه ای عمل می کنند که معصومان آموزش دادهاند؛ یعنی، در استنباط احکام شرعی، به منابعی تکیه می کنند که معصوم آن را معرفی کرده و نیز طبق قواعدی احکام را به دست می آورند که خود معصومان به عنوان راهکار بیان کرده اند. بنابراین، نزدیک ترین راه به راه معصوم، شیوه مراجع تقلید در به دست آوردن احکام و معارف اسلامی است که در زمان غیبت باید مورد استفاده قرار گیرد.
وقتی مجتهد جامعالشرائط، بر اساس منابع اصیل دینی و راهکارهای مورد تایید امامان ، احکام و وظایف دینی را استخراج و بیان کرد، نزد خداوند مأجور و معذور است؛ یعنی، هم دارای اجر و پاداش است و هم به فرض خطا و اشتباه، معذور خواهد بود و عذرش پذیرفته شده است. نیز آنان که بر اساس احکام او عمل کرده اند و احیاناً به خطا رفته اند، هم به اجر می رسند و هم معذور خواهند بود . این مطلب، هم پشتوانه عقلی دارد و هم دلیل نقلی.
هر چند می پذیریم که محرومیت از معصوم و هدایت مستقیم او، به هر حال، پیامدهایی دارد، ولی این محرومیت به سبب کوتاهی خود مردم است و به همین جهت است که وقتی قابلیت و شایستگی مردمی برای ظهور معصوم پدید آید، آن بزرگوار، به امر خدا، ظاهر خواهد شد.
مرحوم خواجه طوسی فرموده است: «وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منّا؛ یعنی، وجود امام، در مجموعه عالم، لطف است و این که در عالم تصرف کند و شئونی را بر عهده گیرد، لطفی دیگر است و غیبت او، سببش ما هستیم.».
این نکته نیز قابل توجه است که اسلام، عبارت است از عقائد و اخلاق و احکام و آن چه در سوال آمده (احتمال خطای مراجع تقلید) مربوط به بخش احکام شرعی است، آن هم در قسمت هایی از احکام که مسائل فرعی شرعی مطرح می شود و نه در احکام کلّی که نزد همه، مورد اتفاق است و هیچ اختلافی در آن نیست . بنابراین، هم درصد خطا کم است و هم محدوده آن.
منظور از نایب عام امام زمان
شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸
۶- منظور از نایب عام امام زمان ،عجل الله تعالی فرجه، چه کسانی هستند؟
مراد از نایب امام زمان (علیه السلام) کسی است که در زمان غیبت آن وجود مقدس، از طرف ایشان، سرپرستی جامعه شیعه را بر عهده دارد.
نایبان؛ به دو گروه تقسیم می شوند:
نایب خاص؛ فردی است که به طور مشخص و معین، از طرف امام معرّفی می شود. نایبان خاص، چهار نفر بودند که از سال شروع غیبت (سال۲۶۰ ه.ق) به مدت هفتاد سال (تا سال ۳۲۹ ه.ق) نیابت حضرت را بر عهده داشتند. نام آنان، چنین است: عثمان بن سعید عمری؛ محمد بن عثمان بن سعید عمری؛ حسین بن روح نوبختی؛ علی بن محمد سمری.
نایب عام؛ فردی است که به طور مشخص و معین، از طرف امام معرّفی نشده است، بلکه دارای صفات و ویژگی هایی است که یک نایب باید داشته باشد. (این ویژگی ها، علاوه بر این که عقل بدان ها اشاره دارد، در روایات نیز به آن ها اشاره شده است) این شخص، به نیابت از امام زمان (علیه السلام) سرپرستی جامعه شیعه را بر عهده دارد، ولی چون به صورت مشخص و به نام از طرف امام معرفی نشده است، نایب عام نامیده می شود.
پس از آن که معنای نایب عام دانسته شد، اکنون باید روشن شود که کدام گروه از افراد جامعه شیعه، مصداق نایب عام هستند و وظیفه سرپرستی بر دوش آنان گذارده شده است.
علاوه بر این که از دیدگاه عقل، تنها فقها و مجتهدان جامعالشرایط، لیاقت رهبری و سرپرستی جامعه را می توانند عهده دار باشند، زیرا جامعه اسلامی باید بر اساس دستورات دین اداره شود و لذا زمامدار، باید مسلمانی باشد که نسبت به مبانی و احکام دین، آگاه باشد تا بتواند طبق مقررات اسلامی، جامعه را راهبری کند و این فرد، کسی جز فقیه و مجتهد توانمند در تدبیر جامعه نیست، با رجوع به روایات به روشنی به دست می آید که مقام رهبری و اداره جامعه و نیابت از حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) فقط شایسته مجتهد جامع الشرایط است و چنین فردی از طرف آن بزرگوار، سکّان جامعه را باید در دست بگیرد. در اینجا به برخی از روایات اشاره می کنیم:
اسحاق بن یعقوب می گوید: از محمد بن عثمان عمری (دومین نایب خاص) خواستم نامه ای را که مشتمل بر مسایلی بود، خدمت حضرت برساند و پاسخ آن ها را دریافت کند. توقیع و نامه ای از وجود مقدس صادر شد و حضرت، پاسخ هایی را مرقوم فرمودند که از جملهی آن ها این سخن است «و اَمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ فَاْرجِعُوا فیها اِلی رُواةِ حَدیثنا فَاِنَّهُمْ حُجَّتی عَلَیْکُمْ وَ اَنَا حُجَّةُ الله عَلَیْهِمْ». (کمالالدین ، ج ۲، ب ۴۵، ح ۴؛ وسایل الشیعة، ج ۲۷، ب ۱۱، ص ۱۴۰، ح ۹ ).
روشن است که مراد از حوادث واقعه، پیشامدها و رخدادهایی است که بر جامعه وارد می شود و باید به صورت صحیح و طبق نظر دین، از آن ها گذر کرد و مصلحت جامعه را در سایه دین دربارهی آن ها مدّ نظر قرار داد. در این توقیع شریف، حضرت مهدی (علیه السلام) امر به مراجعه به راویان و دین شناسان امر کرده است و آنان را از طرف خود، حجت بر مردم و خلیفه خود معرفی می کند.
عمر بن حنظله، روایتی نقل می کند که علما آن را پذیرفته اند و لذا به «مقبوله» مشهور گشته است. در این روایت، از وجود مقدس امام صادق (علیه السلام) در رابطه با وظیفه شیعه در برابر مشکلات و منازعات و مرجع صالح برای رسیدگی به امور، چنین نقل شده است:
«ینظران من کان منکم ممّن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا، و عرف احکامنا، فلیرضوا به حکماً، فَاِنّی قد جعلته علیکم حاکما. فاذا حکم بحکمنا فلمیقبل منه، فانما استخّف بحکم الله و علینا ردّ و الراد علینا الراد علی الله و هو علی حدّ الشرک بالله، باید نگاه کنند کسانی که از شمایند (شیعیان) به کسی که حدیث ما را روایت می کند و در حلال و حرام ما تأمل و دقت می کند و احکام ما را می شناسد. پس به حکم او باید راضی باشند. پس من او را بر شما حاکم قرار دادم، پس اگر او به حکم ما حکم دارد و از او پذیرفته نشد، همانا به حکم خدا استخفاف ورزیده است و ما را ردّ کرده است و کسی که ما را رد کند، خدا را رد کرده و این، در حدّ شرک به خدا است. (وسایل الشیعه، ج ۲۷، ب ۱۱، ص ۱۳۶، ح ۱).
مراد از شخص آگاه به حلال و حرام، همان فقیه است که با تأمّل در روایات، با احکام و دستورات دین آشنا می شود. امام صادق (علیه السلام) چنین فردی را شایسته دانسته و مردم را به رجوع به او و پذیرش حکم او ملزم کرده و او را حاکم قرار داده است.
وجود مقدس امام علی (علیه السلام) از زبان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کند: «اللهم ارحم خلفائی – ثلاثاً –». قیل: «یا رسولالله! و مَن خلفائک»؟ قال: «الذین یأتون بعدی یروون حدیثی و سنتی؛ خدایا! خلفای مرا رحمت کن. این جمله را حضرت، سه بار گفت. گفته شد: «ای رسول خدا! خلفای شما کیان اند»؟ فرمود: «کسانی که بعد از من می آیند و حدیث و سنت مرا نقل می کنند».
معنای خلیفه، معنایی کاملاً روشن دارد که همان جانشین پیامبر و فردی است که بعد از ایشان در جایگاه آن بزرگوار قرار می گیرد و عهده دار اموری می شود که ایشان بر عهده داشت که همان رهبری و سرپرستی جامعه است. البته به جز اموری که از خصایص شخص پیامبر است که همان دریافت و ابلاغ وحی است.
نکته مهم و قابل دقت در روایت، این است که حضرت به مهم ترین مشخصه و ویژگی جانشین اشاره دارد که راوی حدیث و سنت و آشنا به دستورهای دین بودن است. بنابراین، طبق این روایت شریف، نیز تنها، اسلامشناس و فقیه شایسته، نیابت از معصوم می دارد.
چرا دوران غیبت صغرا ادامه نیافت
شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸
- چرا دوران غیبت صغرا ادامه نیافت و در زمان ما نایب خاص نیست؟
با تأمّل در روایات و درنگ در تاریخ روشن می شود غیبت امری اجتناب ناپذیر بود. مراد از غیبت نیز عدم حضور ظاهری امام در میان مردم و دست رسی نداشتن آن ها به ایشان است که همان غیبت کبرا است. بنابر این غیبت صغرا، یک برنامه موقّت بود تا جامعه شیعه برای ورود به غیبت اصلی آماده شوند. اهدافی که برای این غیبت (صغرا) می توان در نظر گرفت عبارتند از:
الف) تثبیت وجود امام؛ با توجّه به شرایط حاکم در زمان امام حسن عسکری (علیه السلام)، ولادت امام مهدی (سلام الله علیه) مخفیانه صورت گرفت. و روشن است که در این حالت، شیعیان به علّت عدم آگاهی از تولّد آن بزرگوار، دچار مشکل و اضطراب فکری خواهند شد. وجود نایب خاص که رابط بین مردم و امام بوده و نامه های مردم به محضر امام برده و پاسخ آن ها را دریافت می کرد، دلیلی محکم بر وجود امام بود.
ب) تثبیت مرجعیّت علما؛ دوران غیبت صغرا این فرصت را فراهم می آورد تا مردم بتوانند فردی غیر از امام معصوم را به عنوان سرپرست خود بپذیرند و در امور خود به او مراجعه کنند. به عبارت دیگر، این دوره کوتاه، دوره تمرین شیعه بود تا به ندیدن امام و اطاعت کامل از جانشین او عادت کنند و پذیرش حرف او را همچون امام، لازم بدانند.
ج) آخرین راهنمایی ها؛ وجود نایب خاص این امکان را ایجاد کرده بود تا شیعیان بتوانند از طریق نامه آخرین سؤالات خود را در زمینه معارف و احکام از امام بپرسند، و نیز امام بتوانند دستورات و پیام های خود را به مردم برسانند و آخرین ارشادات و راهنمایی های مورد نیاز را به آن ها ابلاغ نمایند.
د) آمادگی برای غیبت کامل؛ که توضیح آن گذشت.
سوختن شیطان
شهریور ۹م, ۱۳۸۸
با توجه به این که خلقت شیطان از آتش است، چگونه به آتش جهنم می سوزد؟
خلقت اصلی شیطان از آتش است؛ اما عناصر دیگری نیز در تشکل او دخالت دارند؛ مانند انسان که اصل وجودش از خاک است، ولی عناصر دیگر نیز در وجودش به چشم می خورد. خاک به صورت پوست و گوشت درآمده، ولی نیروی حساس و درک کننده ای به او افاضه شده که درد را احساس می کند. اگر کلوخی به کلوخ دیگر زده شود نرم می شود ولی چون درک ندارد درد هم ندارد، ولی اگر خاک درک داشت حتما درد را احساس می کرد.
شیطان نیز همین گونه است؛ یعنی از آتش و نیروی درک کننده خلق شده است. کار این نیرو آن است که اگر مؤثری در وجود شیطان اثر گذاشت، آن را درک و احساس کند. بنابر این، خلقت شیطان از آتش است ولی چون روح و قدرت درک دارد آتش او را می سوزاند.
(نشریه پرتو سخن، س۱۰، ش۴۶۷، به نقل از آیت الله جوادی آملی، توصیه ها پرسش ها و پاسخ ها، ج۲، ص۹۴)
دلایل ضرورت وجود حجت
شهریور ۹م, ۱۳۸۸
در مورد سؤال شما پیرامون دلایل ضرورت وجود حجت و امام در هر زمان باید عرض کنم دقت در ادله شیعه در باب وجود امام با شرایط خاص (علم، عصمت، انتصاب الهی) پس از پیامبر، و نگاه این مکتب به آثار وجودی امام، به روشنی نیاز به امام را در هر زمان ثابت می کند. اگر مطالبی را که این حقیر در این دو زمینه ارائه نمودم (و در همین وبلاگ طرح شده است) با توجه بیشتری ملاحظه می کردید جواب پرسش خود را می یافتید.
روایات صادر شده از امامان بزرگوار نیز که در کتب گرانقدر علمای راستین همچون اصول کافی جمع شده است نیز به روشنی به این مطلب اشاره دارد. مناسب است به ترجمه چند روایت اشاره شود.
روایت ۲- منصور بن حازم گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: همانا خدا برتر و بزرگوارتر از این است که به خلقش شناخته شود (زیرا صفات مخلوق در او نیست و معرفت او موهبتى است از خودش و پیغمبران فقط راهنمائى می کنند) بلکه مخلوق به خدا شناخته شوند، (بوسیله نور وجودى که از خدا به مخلوق افاضه شود و آن ها پدید آمده اند [بلکه مخلوق خدا را بسبب خود او بشناسند] یعنى به وسیله صفاتى که خود او براى خودش بیان کرده است). فرمود: راست گفتى. عرض کردم: کسى که بداند براى او پروردگاریست سزاوار است که بداند براى آن پروردگار خرسندى و خشم است و خرسندى و خشم او جز به وسیله وحى یا فرستاده او معلوم نشود. و کسى که بر او وحى نازل نشود باید که در جستجوى پیغمبران باشد و چون ایشان را بیابد باید بداند که ایشان حجت خدایند و اطاعتشان لازمست، من به مردم (اهل سنت) گفتم: آیا شما می دانید که پیغمبر حجت خدا بود در میان خلقش؟ گفتند: آرى. گفتم: چون پیغمبر درگذشت، حجت خدا بر خلقش کیست؟ گفتند: قرآن، من در قرآن نظر کردم و دیدم سنى و تفویضى مذهب (کسی که می گوید خدا امور را به خلق واگذار کرده و هیچ دخاتی ندارد) و زندیقى که به آن (قرآن) ایمان ندارد، براى مباحثه و غلبه بر مردان در مجادله به آن استدلال می کنند، (و آیات قرآن را به رأى و سلیقه خویش بر اعتقاد خود تطبیق می کنند) پس دانستم که قرآن بدون قیّم (سرپرستى که آن را طبق واقع و حقیقت تفسیر کند) حجت نباشد و آن قیّم هر چه نسبت به قرآن گوید حق است، پس به ایشان گفتم: قیم قرآن کیست؟ گفتند: ابن مسعود قرآن را می دانست، عمر هم می دانست، حذیفه هم می دانست، گفتم تمام قرآن را؟ گفتند: نه، من کسی را ندیدم که بگوید کسى جز على (علیه السلام) تمام قرآن را می دانست و چون مطلبى میان مردمى باشد که این گوید: نمی دانم و این گوید نمی دانم و این گوید نمی دانم و این (على بن ابى طالب) گوید می دانم، پس گواهى دهم که على (علیه السلام) قیّم قرآن باشد و اطاعتش لازم است و اوست حجت خدا بعد از پیغمبر بر مردم و اوست که هر چه نسبت به قرآن گوید حق است، حضرت فرمود: خدایت رحمت کند.
روایت ۳- جمعى از اصحاب که حمران و ابن نعمان و ابن سالم و طیّار در میانشان بودند خدمت امام صادق (علیه السلام) بودند و جمع دیگرى در اطراف هشام بن حکم که تازه جوانى بود، نیز حضور داشتند، امام صادق (علیه السلام) فرمود: اى هشام: گزارش نمی دهى که (در مباحثه) با عمرو بن عبید چه کردى و چگونه از او سؤال نمودى؟ عرض کرد: جلالت شما مرا می گیرد و شرم می دارم و زبانم نزد شما بکار نمی افتد، امام صادق (علیه السلام) فرمود: چون به شما امرى نمودم بجاى آرید. هشام عرض کرد: وضع عمرو بن عبید و مجلس مسجد بصره او به من خبر رسید، بر من گران آمد، به سویش رهسپار شدم، روز جمعه اى وارد بصره شدم و به مسجد آنجا در آمدم، جماعت بسیارى را دیدم که حلقه زده و عمرو بن عبید در میان آنهاست، جامه پشمینه سیاهى بکمر بسته و عبائى به دوش انداخته و مردم از او سؤال می کردند، از مردم راه خواستم، به من راه دادند تا در آخر مردم به زانو نشستم.
آنگاه گفتم: اى مرد دانشمند من مردى غریبم، اجازه دارم مسأله اى بپرسم؟ گفت: آرى. گفتم: شما چشم دارید؟ گفت: پسر جانم این چه سؤالى است، چیزى را که می بینى چگونه از آن می پرسى؟!! گفتم: سؤال من همین طور است. گفت: بپرس پسر جانم، اگر چه پرسشت احمقانه است. گفتم: شما جواب همان را بفرمائید، گفت: بپرس، گفتم شما چشم دارید؟ گفت: آرى، گفتم: با آن چکار می کنید؟ گفت: با آن رنگ ها و اشخاص را می بینم، گفتم بینى دارید؟ گفت: آرى گفتم: با آن چه می کنى؟ گفت: با آن می بویم، گفتم: دهن دارید؟ گفت آرى گفتم: با آن چه می کنید؟ گفت: با آن مزه را می چشم. گفتم: گوش دارید؟ گفت آرى گفتم: با آن چه می کنید؟ گفت: با آن صدا را می شنوم. گفتم: شما دل دارید؟ گفت: آرى، گفتم: با آن چه می کنید؟ گفت: با آن هر چه بر اعضاء و حواسم در آید، تشخیص می دهم، گفتم: مگر با وجود این اعضاء از دل بىنیازى نیست؟ گفت: نه، گفتم: چگونه؟ با آنکه اعضاء صحیح و سالم باشد (چه نیازى به دل دارى)؟ گفت: پسر جانم هر گاه اعضاء بدن در چیزى که ببوید یا ببیند یا بچشد یا بشنود تردید کند، آن را به دل ارجاع دهد تا تردیدش برود و یقین حاصل کند، من گفتم: پس خدا دل را براى رفع تردید اعضاء گذاشته است؟ گفت: آرى، گفتم: دل لازمست و گرنه براى اعضاء یقینى نباشد؟ گفت: آرى، گفتم: اى ابا مروان (عمرو بن عبید) خداى تبارک و تعالى که اعضاء ترا بدون امامى که صحیح را تشخیص دهد و تردید را متیقن کند وانگذاشته، این همه مخلوق را در سرگردانى و تردید و اختلاف واگذارد و براى ایشان امامى که در تردید و سرگردانى خود به او رجوع کنند قرار نداده. در صورتى که براى اعضاء تو امامى قرار داده که حیرت و تردیدت را به او ارجاع دهى؟ او ساکت شد و به من جوابى نداد، سپس به من متوجه شد و گفت: تو هشام بن حکمى؟ گفتم: نه، گفت: از همنشین هاى او هستى؟ گفتم: نه، گفت: اهل کجائى؟ گفتم: اهل کوفه، گفت: تو همان هشامى. سپس مرا در آغوش گرفت و بجاى خود نشانید و خودش از آنجا برخاست و تا من آنجا بودم سخن نگفت، حضرت صادق (علیه السلام) خندید و فرمود: این را کى به تو آموخت؟ عرض کردم: آنچه از شما شنیده بودم منظم کردم، فرمود: به خدا سوگند این مطالب در صحف ابراهیم و موسى می باشد.
روایت ۴- یونس بن یعقوب گوید: خدمت امام صادق (علیه السلام) بودم که مردى از اهل شام بر آن حضرت وارد شد و گفت: من علم کلام و فقه و فرائض می دانم و براى مباحثه با اصحاب شما آمده ام. امام صادق (علیه السلام) فرمود: سخن تو از گفتار پیغمبر است یا از پیش خودت؟ گفت: از گفته پیغمبر و هم از خودم، امام فرمود: پس تو شریک پیغمبرى؟ گفت: نه: فرمود: از خداى عز و جل وحى شنیده اى که به تو خبر دهد؟ گفت: نه فرمود: چنان که اطاعت پیغمبر را واجب می دانى اطاعت خودت را هم واجب می دانى؟ گفت: نه، حضرت به من متوجه شد و فرمود، اى یونس پسر یعقوب! این مرد پیش از آنکه وارد بحث شود خودش را محکوم کرد (زیرا گفته خودش را حجت دانست بدون آنکه دلیلى بر حجیتش داشته باشد) سپس فرمود: اى یونس اگر علم کلام خوب می دانستى با او سخن می گفتى، یونس گوید: (من گفتم) واى افسوس. سپس گفتم: قربانت من شنیدم که شما از علم کلام نهى می نمودى، و می فرمودى واى بر اصحاب علم کلام زیرا می گویند این درست مى آید و این درست نمى آید (می گویند: سلمنا، لا نسلم) این به نتیجه نمی رسد، این را می فهمیم و این را نمی فهمیم. امام فرمود: من گفتم واى بر آن ها اگر گفته مرا رها کنند و دنبال خواسته خود بروند.
سپس به من فرمود: برو بیرون و هر کس از متکلمین را دیدى بیاور، یونس گوید من حمران بن اعین و احول و هشام بن سالم را که علم کلام خوب می دانستند آوردم و نیز قیس بن ماصر که به عقیده من در کلام بهتر از آن ها بود و علم کلام را از على بن حسین (علیهما السلام) آموخته بود آوردم. چون همگى در مجلس قرار گرفتیم، امام صادق (علیه السلام) سر از خیمه بیرون کرد و آن خیمه اى بود که در کوه کنار حرم براى حضرت می زدند که چند روز قبل از حج آنجا تشریف داشت. چشم حضرت بشترى افتاد که به دو مى آمد فرمود: به پروردگار کعبه که این هشام است. ما فکر می کردیم مقصود حضرت هشام از فرزندان عقیل است که او را بسیار دوست می داشت، که ناگاه هشام بن حکم وارد شد و او در آغاز روئیدن موى رخسار بود و همه ما از او بزرگسال تر بودیم، امام صادق (علیه السلام) برایش جا بازکرد و فرمود: هشام با دل و زبان و دستش یاور ماست.
سپس فرمود: اى حمران با مرد شامى سخن بگو. او وارد بحث شد و بر شامى غلبه کرد سپس فرمود: اى طاقى (مؤمن طاق) تو با او سخن بگو. او هم سخن گفت و غالب شد سپس فرمود: اى هشام بن سالم تو هم گفتگو کن او با شامى برابر شد [هر دو عرق کردند] سپس امام صادق (علیه السلام) به قیس بن ماصر فرمود: تو با او سخن بگو او، وارد بحث شد و حضرت از مباحثه آن ها می خندید زیرا مرد شامى گیر افتاده بود.
پس به شامى فرمود با این جوان- یعنى هشام بن حکم- صحبت کن، گفت: حاضرم، سپس به هشام گفت: اى جوان درباره امامت این مرد از من بپرس، هشام (از سوء ادب او نسبت به ساحت مقدس امام (علیه السلام) خشمگین شد به طورى که می لرزید، سپس به شامى گفت: اى مرد آیا پروردگارت به مخلوقش خیر اندیش تر است یا مخلوق به خودشان؟ گفت: بلکه پروردگارم نسبت به مخلوقش خیر اندیش تر است، هشام: در مقام خیراندیشى براى مردم چه کرده است؟ شامى: براى ایشان حجت و دلیلى بپا داشته تا متفرق و مختلف نشوند و او ایشان را با هم الفت دهد و ناهمواریهاشان را هموار سازد و ایشان را از قانون پروردگارشان آگاه سازد. هشام: او کیست؟ شامى: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است. هشام: بعد از رسول خدا کیست؟ شامى: قرآن و سنت است. هشام: قرآن و سنت براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟ شامى: آرى. هشام: پس چرا من و تو اختلاف کردیم و براى مخالفتى که با تو داریم از شام به اینجا آمدى! شامى خاموش ماند، امام صادق (علیه السلام) به او فرمود: چرا سخن نمی گوئى؟ شامى: اگر بگویم قرآن و سنت از ما رفع اختلاف می کنند باطل گفته ام زیرا عبارات کتاب و سنت معانى مختلفى را متحمل است (چند جور معنى مى شود) و اگر بگویم اختلاف داریم و هر یک از ما مدعى حق می باشیم، قرآن و سنت به ما سودى ندهند (زیرا که هر کدام از ما آن را به نفع خویش توجیه می کنیم) ولى همین استدلال بر له من و علیه هشام است، حضرت فرمود: از او بپرس تا بفهمى که سرشار است، شامى: اى مرد: کى به مخلوق خیراندیش تر است، پروردگارشان یا خودشان؟ هشام: پروردگارشان از خودشان خیراندیش تر است. شامى: آیا پروردگار شخصى را بپا داشته است که ایشان را متحد کند و ناهمواریشان هموار سازد و حق و باطل را به ایشان باز گوید؟ هشام: در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یا امروز؟ شامى: در زمان رسول خدا که خود آن حضرت بود، امروز کیست؟ هشام: همین شخصى که بر مسند نشسته (اشاره به امام صادق علیه السلام کرد) و از اطراف جهان به سویش رهسپار گردند. به میراث علمى که از پدرانش دست به دست گرفته خبرهاى آسمان و زمین را براى ما باز گوید. شامى: من چگونه می توانم این را بفهمم؟ هشام: هر چه خواهى از او بپرس. شامى: عذرى برایم باقى نگذاشتى، بر من است که بپرسم. امام صادق (علیه السلام) فرمود: اى شامى! می خواهى گزارش سفر و راهت را به خودت بدهم؟ چنین بود و چنان بود، شامى با سرور و خوشحالى می گفت: راست گفتى، اکنون به خدا اسلام آوردم، امام صادق (علیه السلام) فرمود: نه، بلکه اکنون به خدا ایمان آوردى، اسلام پیش از ایمان است، به وسیله اسلام از یک دیگر ارث برند و ازدواج کنند و به وسیله ایمان ثواب برند (تو که قبلا به خدا و پیغمبر ایمان داشتى مسلمانى بودى که ثواب عبادت نداشتى و اکنون که مرا به امامت شناختى خدا بر عباداتت هم به تو ثواب خواهد داد) شامى عرض کرد: درست فرمودى، گواهى دهم که شایسته عبادتى جز خدا نیست و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسول خداست و تو جانشین اوصیاء هستى. (اصول کافى-ترجمه مصطفوى، ج۱، باب اضطرار به حجت، ص: ۲۳۸-۲۴۳)
در این زمینه علاوه بر مطالعه کتب عقاید شیعه می توانید کتاب های ذیل را نیز مطالعه کنید:
مبانی معرفتی مهدویت از استاد اصغر طاهرزاده
جایگاه و معنی واسطه فیض از همان نویسنده
دلایل عقلی و نقلی امامت و مهدویت از رحیم لطیفی
مقالات فصل نامه انتظار به ویژه شماره اول مقاله استاد پورسیدآقایی.
مدت حکومت امام مهدی
شهریور ۹م, ۱۳۸۸
حکومت امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه) چه مدت به طول می انجامد؟
مدت حکومت امام مهدی(علیه السلام) به صورت دقیق، روشن و آشکار نیست. روایاتی که در این باره رسیده متفاوت است. در بعضی از روایات هفت سال ذکر شده است، در برخی دیگر، اضافه شده که هر سال آن روزگار، معادل ده سال این دوران است(در نتیجه، مدت حکومت حضرت، هفتاد سال خواهد بود). در تعدادی دیگر از روایات مدت حکومت، حدود بیست سال و در برخی حدود چهل سال و در روایتی سیصد و نه سال گفته شده است. (الغیبة، طوسی، ص۱۸۱، ۲۸۳، ۲۸۶، ۴۳۲).
در جمع روایات، برخی هفت سال را پذیرفته اند؛ زیرا، مشهورتر است. احتمال دیگر داده شده که این عددها، مربوط به مراحل مختلف حکومت است، مرحله ظهور، مرحله تثبیت و مرحله بلوغ و کمال.
با توجه به اختلاف روایات در متن و مشکل سندی برخی روایات، به نظر می آید که مدت حکومت، روشن نیست؛ ولی این مطلب معلوم است که مدت حکومت، آن مقدار طول می کشد که عدالت فراگیر شود، و احکام و فرهنگ و معنویت دین اسلام، در جهان سایه افکن و ریشه دار شود و در شئون زندگی فردی و اجتماعی انسان ها جاری گردد.
این نکته نیز نباید مورد غفلت واقع شود که پایان حکومت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) به معنای پایان عمر دنیا نیست، بلکه با رجعت ائمه (علیهم السلام) حاکمیت عدل و دین پس از ایشان، به وسیله سایر امامان معصوم (صلوات الله علیهم) دنبال می شود. بنابراین، بین مدت حکومت حضرت با مدت دوره حاکمیت عدل الهی ـ که تا پایان عمر دنیا به طول می انجامد ـ فرق دارد.
آیا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) بعد از ظهور، به شهادت می رسند؟ چرا و چگونه؟
درباره شهادت یا رحلت حضرت مهدی (علیه السلام) روایات مختلفی وجود دارد. در روایتی، از شهادت آن بزرگوار، به دست زنی دارای ریش، به نام «سعیده» سخن به میان آمده است.
(الزامالناصب، ص۱۹۰) و در روایتی دیگر، خبر از شهادت ایشان همراه با دو هزار نفر از فرماندهان در جنگ با روم داده شده است. (عقدالدرر، ص ۱۴۹) و برخی از اخبار نیز، حاکی از رحلت آن عزیز به مرگ طبیعی است. (فتن ابن حماد ص۹۹، و ۱۰۴) و در برخی دیگر از احادیث، فقط به اصل مرگ آن بزرگوار و رجعت امام حسین (علیه السلام) اشاره شده است و از کیفیت مرگ حضرت، سخنی به میان نیامده است. (کافی، ج ۸ ، ص۲۰۶) عده ای دیگر، بر اساس روایت امام حسن مجتبی (علیه السلام) که فرمود: «هیچ یک از ما امامان نیست جز آن که مسموم یا شهید (با شمشیر) می شود». (بحار الانوار، ج ۲۷، ص۲۱۷) بر این باورند که نهایت و فرجام زندگی حضرت مهدی (علیه السلام) شهادت خواهد بود، هر چند چگونگی آن روشن نیست.
به نظر می آید در این باره، سخن قطعی نمی توان گفت؛ چرا که روایت اول و دوم و سوم، از جهت سند، قابل پذیرش نیست، و روایت امام حسن مجتبی (علیه السلام) نیز می تواند اشاره به امامانی باشد که در زمان حکومت حاکمان جور زندگی می کردند. به هر حال، درباره رحلت یا شهادت، اظهار نظر قاطعانه نمی توان کرد.
ناامیدی از نزدیکی ظهور
شهریور ۹م, ۱۳۸۸
با توجه به فرمایش شما جهت آمادگی افراد در مورد پذیرش امر ظهور اگر کمی منطقی فکر کنیم به نظر می رسد حالا حالا افراد پذیرای این امر مقدس نخواهند شد پس چه کنیم با این همه ناامیدی…
سلام علیکم
از ارتباط شما بسیار متشکرم. در ابتدا لازم است یادآور شوم ناأمیدی از دام های بزرگ و مهم شیطان است. در قران کریم از زبان یعقوب نبیّ آمده است: «لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُون؛ از رحمت خدا مأیوس نشوید که تنها گروه کافران، از رحمت خدا مأیوس مى شوند!» (یوسف/۸۷) یأس و ناأمیدی انسان را از حرکت و تلاش باز میدارد، و انسانی که حرکت نکند به نتیجه نیز نمی رسد. بنابر این نباید به یأس، اجازه حضور در کالبد وجود را نداد.
همچنین اگر به روایاتی که در مورد انتظار آمده تأمّل کنیم متوجّه می شویم که پیشوایان دین از ما خواسته اند همیشه و در هر آن، منتظر ظهور باشیم و تعیین کنندگان وقت را دروغگو بدانیم. به علاوه در برخی روایات آمده است که امام زمانی ظهور میکند که مردم در حالت ناأمیدی به سر می برند. از این روایات به روشنی استفاده می شود که حساب ها و موقعیت سنجی ما نسبت به امر ظهور پایه و اساس درستی نداشته و صحیح نیست. این مطلب زمانی روشن تر می شود که بدانیم علم ما نسبت به شرایط و اوضاع موجود ناقص و سطحی است و از بسیاری از واقعیات موجود و لایه های درونی جامعه، آگاهی درست و کاملی نداریم. بنابر این اظهار نظر شما معلوم نیست با واقعیت منطبق باشد.
همچنین اهل نظر معتقد هستند حتی افرادی که به ظاهر زندگی راحتی دارند مانند غربی ها، به علت خلاء معنوی از یک سو، و وضعیت خسته کننده موجود و عدم توانایی مکاتب ساخته بشر در فراهم آوردن زندگی مطلوب از سوی دیگر، نیز منتظر آمدن منجی هستند تا در سایه مدیریت او امکان زندگی انسانی مطلوب برای همه مهیّا شود.
آلوین تافلر، مشاور سیاستمداران آمریکا برای حل این بحران و اصلاح جامعه جهانی، نظریه «موج سوم» را ارائه کرده است؛ ولی در عین حال اعترافات شگفت آوری در این زمینه دارد:
فهرست مشکلاتی که جامعه ما (غرب) با آن مواجه است، تمامی ندارد. با دیدن فروپاشی پیاپی نهادهای تمدن صنعتی در حال نزاع به درون غرقاب بی کفایتی و فساد؛ بوی انحطاط اخلاقی آن نیز مشام را می آزارد. در نتیجه موج ناخشنودی و فشار برای تغییرات، فضا را انباشته است. در پاسخ به این فشارها، هزاران طرح ارائه می شود که همگی ادعا دارند اساسی و بنیادی یا حتی انقلابی اند؛ اما بارها و بارها، مقررات و قوانین، طرح ها و دستورالعمل های جدید – همگی به منظور حل مشکلات ما تهیه و تدوین شده اند – کمانه می کنند و بر وخامت مشکلات ما می افزایند و این احساس عجز و یأس را دامن می زنند که هیچ فایده ای ندارد و مؤثّر نیست. این احساس برای هر نظام دموکراسی خطرناک است و نیاز شدید به وجود مرد سوار بر اسب سفید ضرب المثل ها را هر چه بیشتر دامن می زند. ( فصل نامه انتظار، مقاله نگاهی دوباره به انتظار۲، ش۳، ص۹۳)
بنابر این هر زمان باید منتظر بود و باور داشت که هر لحظه امکان ظهور هست.
منظور از دین و قرآن جدید
شهریور ۹م, ۱۳۸۸
منظور از دین و قرآن جدیدی که امام زمان(ع) می آورد چیست؟
با مراجعه به مصادر حدیثی روشن می شود تعبیر دین جدید و قرآن جدید در روایات وجود ندارد بلکه تعبیراتی مشاهده می شود که ممکن است از مجموعه آن ها چنین استنباط شود که حضرت دین جدید می آورد. تعبیراتی مانند «سلطان جدید، امر جدید، قضا جدید، سنة جدیدة» البته در برخی احادیث تعبیر «کتاب جدید» مطرح شده است. در این زمینه علما و اندیشمندان بزرگوار ما مباحثی مطرح کرده اند که به پاره ای از آن ها اشاره می شود:
الف. مطابق برخی روایات، بخشی از احکام به جهت نبودن شرایط آن ها توسط معصومین بیان نشده است و فقط علم آن ها نزد اهل بیت (علیهم السلام) باقی مانده است که در عصر ظهور بیان می شود.
ب. بخشی از احکام به جهت دور شدن مردم از حقایق دین، مهجور و فراموش می شود که در عصر ظهور زنده و احیا می شود.
ج. به علت برخی موانع، برخی از احکام به درستی اجرا نمی شود. عصر ظهور دوران اجرای کامل و صحیح احکام است.
د. در عصر ظهور به علت بالا رفتن سطح فکر و آمادگی و قابلیت بیشتر معارف دینی، حقایق و معرفت های دینی به صورت گسترده در اختیار مردم قرار می گیرد.
هـ. اسلوب و روشی که امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) در حکومت داری از آن استفاده میکند با روش های رایج و شناخته شده در نزد مردم متفاوت است.
و. در طول تاریخ، به علت آن که امامت و مدیریت معصوم پذیرفته نشد و نا اهلان اختیار حکومت و برطرف کردن نیازهای فکری و دینی را به عهده گرفتند که نتیجه آن نیز غیبت امام معصوم را رقم زد، بدعت ها و انحرافاتی در دین به وجود آمد که در پاره ای از موارد از مسلمات و ضروریات دین شمرده شد. تلاش فقهای شیعه به علت مظلومیت و اقلیت آنان ره به جایی نبرد. در عصر ظهور بدعت ها از بین می رود.
مجموعه عوامل یاد شده باعث می شود که دین در عصر ظهور برای مردم به صورت جدید به تصویر در آید نه این که دین جدید و قرآن جدید بیاید. امام مهدی (علیه السلام) جانشین خاتم الانبیا است. خاتمیت پیامبر و دین اسلام از ضروریات تفکر اسلامی است که در جای خود اثبات شده است.
در پایان اشاره به این آیه شریفه که به صورت مکرر در قرآن مطرح شده و مضمون آیات متعددی با آن هماهنگ است مناسب و قابل تأمل است: «هو الذی أرسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون؛ اوست آن که فرستاد رسولش را به هدایت و دین حق تا چیره گرداندش بر همه دین ها، هر چند نپسندند مشرکان» (توبه، ۳۳)
آیا حضرت احکام جدید می آورند؟
دین کامل و جامع اسلام به صورت تمام و کمال بر وجود مقدس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل گشت و آنچه را مردم بدان نیاز داشتند در اختیار پیامبر قرار گرفت؛ آیه شریفه «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً»(مائده، ۳). بر این مطلب دلالت دارد. البته باید توجه داشت که این اکمال دین و اتمام نعمت و رضایت الهی نسبت به دین اسلام برای مردم هنگامی است که ولایت و امامت امامان معصوم را به عنوان مفسر و معلم دین در متن دین بپذیریم. آیه شریفه: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(مائده،۶۷). که در روز هیجده ذی الحجة(جریان غدیر خم) نازل گشت این مطلب را ثابت می کند. بنابراین هر حکمی توسط امامان بیان و یا اجرا می شود بر گرفته از دین اسلام می باشد.
در روایات به پاره ای از احکام اشاره شده است که در زمان ظهور به اجرا گذاشته می شود. در مورد این احکام (در صورت پذیرش صدور آن از معصومین(علیهم السلام)) توجه به چند مطلب ضروری است:
الف. برخی از احکام الهی هر چند بر پیامبر نازل شد، ولی شرایط و اجرای آن در زمان ظهور فراهم شده و به مرحله اجرا گذاشته می شود.
ب. با گذشت زمان، به علت سیطره زور مداران و وجود تحریف گران، ممکن است تغییراتی در برخی احکام پدید آمده باشد. در زمان ظهور آن ها تصحیح می شود.
ج. چون فقها در استنباط و فهم حکم شرعی، از یک سلسله قواعد و اصول بهره می برند، ممکن است برداشت مجتهدی مطابق با واقع نباشد(هر چند او معذور بوده و فتوای او لازم الاجرا است و ما مکلف به انجام آن ها هستیم. به این نوع از احکام حکم ظاهری گفته می شود.). در زمان ظهور، حکم واقعی گفته می شود.
د. برخی از احکام در شرایطی خاص و اضطراری و به علت امر تقیه به صورت غیر واقعی اعلام شده است. در زمان ظهور به علت عدم تقیه، حکم واقعی بیان می گردد.
از امام علی (علیه السلام) نقل شده است: «گویی هم اکنون شیعیان خود را می بینم که در مسجد کوفه،خیمه ها زده و قرآن را بدانگونه که نازل شده به مردم می آموزند» (غیبت نعمانی، ب۲۱، ح۳). و از امام باقر (علیه السلام) نقل شده است: «هیچ بدعتی را وانگذارد مگر اینکه آن را از ریشه برکند و از هیچ سنتی نمی گذرد مگر اینکه آن را برپا کند».(بحار الانوار، ج۵۸، ص۱۱،ح۱۱).
شهود صاحب دلان و حدّ ستّاریّت خداوند
شهریور ۷م, ۱۳۸۸
این که گفته می شود اگر کسی غیبت کند صاحبدلان می بینند که از دهانش آتش بیرون می آید آیا با ستّار بودن حضرت حق منافات ندارد؟
آیت الله جوادی آملی: خداوند متعال که ستّار العیوب است می داند کجا ستّاری بکند و کجا ستّاری نکند. اگر کسی ستّار عیوب دیگران باشد و در عین حال مخفیانه مرتکب گناهی شود، ذات اقدس اله اجازه نخواهد داد اسرارش نزد دیگران افشا شود. حتی در قیامت خداوند اجازه نمی دهد کسانی که در کنار یکدیگرند از اعمال هم با خبر شوند. بنابر این، عملکرد خود شخص بسیار مهم است. اگر کسی پرده دیگران را ندرد و آشکارا به گناه دست نیازد، خداوند پرده اش را نمی درد. بر این اساس، کسی که با قلم و بیان و اندیشه های ناصواب خود آبروی دین خدا و مردم را می برد به جایی می رسد که شایسته نیست خداوند متعال آبروی او را حفظ کند. در این موقعیّت، خدای سبحان اجازه می دهد صاحبدلان ببینند او چه کرده است و حتی احتمال دارد در قیامت، در مقابل دیگران رسوا شود. (هفته نامه پرتو، به نقل از «پرسش ها و پاسخ ها، ج۲، ص۵۶»