وبنوشت حجت الاسلام مهدي يوسفيان
مهدی بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

باقر سنگرساز بود. چهار سال داوطلبانه به جبهه رفت. مغازه کوچکی داشت. هر وقت به جبهه می رفت من آن را اداره می کردم. دفعه آخر همه جنسها را به حراج گذاشت و مغازه را تعطیل کرد. پرسیدم: چرا این کار را کردی مادر؟

جواب داد: مادر، دیگر نمی خواهد در مغازه کار کنی. من هم دیگر نمی آیم.

شب آخر آمد و در کنارم دراز کشید، مثل بچه ها سرش را روی زانویم گذاشت و دستم را گذاشت روی سرش و گفت: مادر، نوازشم کن.

شروع کردم به نوازش کردن او، او هم برایم مصیبت حضرت زهرا سلام الله علیها را خواند. هر دو گریه کردیم. باقر تا سحر دعا و نماز خواند و روز را با روزه شروع کرد و ساکش را برداشت و در حالی که از چهره اش شادی می بارید رفت. هر بار که می خواست برود خیلی عادی خداحافظی می کرد ولی آن روز رفتارش عجیب بود.

چادر سر کردم و برای زیارت باقر راه افتادم. او را از جبهه آورده بودند، عطشان و خاک آلود. من هم به احترام او لب به آب نزدم. به دخترانم و همه کسانی که با من همراه شده بودند، گفتم: اگر می خواهید با من بیایید خوب خودتان را بپوشانید تا نامحرم نبیند، اگر می خواهید باقر را ببینید باید همانطور که او می خواست رفتار کنید.

در تابوت را برداشتم و کفنش را کنار زدم. نیمی از سرش رفته بود. حنجره اش را بوسیدم و صلوات فرستادم. دنبال دستهایش گشتم. دست راستش از بازو قطع شده بود، بازویش را بوسیدم و صلوات فرستادم. سینه اش پاره پاره بود و هر دو پایش متلاشی. پیکر باقر چاک چاک بود. همه گریه می کردند ولی من فقط صلوات می فرستادم. رو کردم به آن ها و گفتم: سه تا پسر داشتم، دو تایش را در راه خدا دادم، یکی دیگر مانده، آن هم اگر خدا قبول کند تقدیمش می کنم.

(کتاب 60 خاکریز، رحیم مخدومی، مرکز ثبت و نشر آثار دفاع مقدس)



...

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ سه شنبه نهم خرداد 1391 توسط مهدی یوسفیان | 3 نظر
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin
قالب وبلاگ