وبنوشت حجت الاسلام مهدي يوسفيان
مهدی بلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

خفته در خاك قم يكى گوهر        گوهرى تابناك و نيك اختر

آفتاب عفاف و شرم و حيا           مشعل راه عصمت و تقوا

چشمه سار حقيقت و ايمان           معنى شور و عشق و اطمينان

عصمت اوست شهره در آفاق        چون كه بسته است با خدا ميثاق

فاطمه نام و فاطمى شوكت          زينبى سيرت و على صولت

مى كند فخر بر چنين دختر           پدرى همچو موسى جعفر

گروهي از مردم ري به زيارت امام ششم، حضرت صادق (علیه السلام) رفته بودند. هنگامي كه به محضر امام شرفياب شدند، در معرفي خود چنين گفتند: ما اهل ري هستيم. حضرت فرمود: مرحبا به برادرانِ قميِ ما. گفتند: ما از ري آمده ايم. حضرت دوباره همان سخن را فرمود. چند بار ديگر تأكيد كردند كه ما اهل ري هستيم. پاسخ حضرت همان بود. سپس امام چنين افزود: خداوند حرمي دارد كه آن «مكه» است. پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم حرمي دارد و آن «مدينه» است. اميرالمؤمنين (علیه السلام) نيز حرمي دارد كه «كوفه» است. ما ـ ائمه ديگرـ هم حرمي داريم و آن «قم» است. به زودي دختري از فرزندانم بنام «فاطمه» در آنجا به خاك سپرده می شود؛ هر كس قبر او را زيارت كند، بهشت بر او واجب می شود.اين سخن را ـ به گفته راوی ـ امام صادق (علیه السلام) در زمانی فرمود كه هنوز امام كاظم، پدر حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) به دنيا نيامده بود.

ولادت

اين دختر فرزانه كه به «فاطمه معصومه» می شناسيم، حدود سال 180 هجری در مدينه ديده به دنيا گشوده و در خانه ای كه پدری چون امام كاظم (عليه السلام) و برادری چون حضرت رضا (علیه السلام) در آن می زيسته، بزرگ می شود. نام مادرش را خيزران يا نجمه دانسته اند، كه كنيزی است لايق و پاك، و چون حضرت رضا را به دنيا می آورد، به «طاهره» ناميده می شود. فاطمه معصومه، در دامان ايمان و پاكي رشد می كند و در چشمه عفاف و عصمت و علم و حكمت، به طهارت روح و جان می رسد. ويژگي های روحی و خصايص فردی سبب شده كه با لقب «كريمه اهل بيت» در زبان عالمان شيعه ياد شود. لقبی كه از ميان بانوان اهل بيت، تنها به او اختصاص يافته است.

مقام هاى حضرت فاطمه معصومه عليها السلام

الف) عالمه

محل رشد فاطمه معصومه (عليها السلام) خاندانى بود كه درياى دانش و معرفت ‏شمرده مى شد. حضور در كنار پدرى چون امام موسى بن جعفر (عليهما السلام) و برادرى مانند امام رضا (عليه السلام) سبب شد فاطمه معصومه در كوتاه ترين مدت ممكن مسير رشد بپيمايد و بتواند پرسش هاى فقهى و دينى شيعيان را پاسخ دهد. روزى گروهى از شيعيان وارد مدينه شدند تا پرسش هاى خود را از امام موسى بپرسند. كاروانيان به خانه امام آمدند، ولى دريافتند امام در مسافرت است. بنابراين، در اندوه فرو رفتند و ناگزير آماده بازگشت ‏شدند. در اين لحظه، دخترى خردسال سكوت سنگين كاروانيان را درهم شكست؛ پرسش ها را گرفت، پاسخ همه را به دقت نوشت و به آنان باز گرداند. كاروانيان شگفت زده به پاسخ ها نگريستند و با خاطرى آسوده راه ديار خويش پيش گرفتند. در راه امام موسی کاظم (علیه السلام) را ديدند. سلام كردند و قصه دخترك باز گفتند و خط او را به وى نماياندند. امام لبخند زد و سه بار فرمود: فداها ابوها؛ پدرش فدايش باد.

اى بانويى كه بر همه بانوان سرى         در عصر خويش از همه نسوان تو برترى

پاك و منزهى و مبرا ز هر بدى           گنجينه معارف و درياى گوهرى

از دودمان هاشم و از آل احمدى         از خاندان عصمت و از نسل حيدرى

از گلشن خديجه كبرى شكفته اى        و ز بوستان حضرت زهراى اطهرى

هم دختر امامى و هم خواهر امام         هم عمه امامى و دخت پيمبرى

ب) شفيعه

مقام شفاعت از مقام هاى مسلم حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) است. سخن امام صادق (عليه السلام) پيش از تولد حضرت فاطمه درستى اين گفتار گواهى مى دهد. حضرت فرمود: «تدخل بشفاعتها شيعتى الجنة باجمعهم» اين روايت، افزون بر اصل مقام شفاعت، بر فراگير بودن آن نيز اشاره دارد.در متن زيارت نامه حضرت - كه از امام رضا روايت شده است - نيز به مقام شفاعت وى تصريح شده است «يا فاطمه اشفعى لى فى الجنة فان لك عندالله شانا من الشان‏؛ فاطمه، ما را در بهشت شفاعت كن زيرا نزد خدا جايگاهى دارى»

امام رضا (عليه السلام) فرمود: «من زارها فله الجنة؛ کسی که او را زیارت کند پس بهشت برای اوست» و در روایت دیگر فرمود: «من زار المعصومة بقم كمن زارنى؛ کسی که معصومه را در قم زیارت کند مانند کسی است که مرا زیارت کرده است»

نقل شده است: در سال 1295 هجرى قمرى، در اطراف قم چنان خشك‏سالى شد كه مردم به ستوه آمدند. چهل تن از متدينان محل انتخاب شده، به قم آمدند و در حرم حضرت معصومه (عليها السلام) متوسل شدند تا شايد خداوند با عنايت و دعاى آن بزرگوار باران فرستد. در شب سوم، يكى از اينان مرحوم آيت الله العظمى ميرزاى قمى را در خواب ديد. ميرزا پرسيد: چرا بست نشسته ايد؟ او دليل را عرض كرد. ميرزا گفت: اين كه چيزى نيست اين مقدار از دست ما هم ساخته است؛ ولى اگر شفاعت همه جهان را خواستيد، دست توسل به سوى اين شفيعه روز جزا دراز كنيد.

ج) كريمه

سيد محمد مرعشى، پدر ارجمند آيت الله مرعشى نجفى، از نسب شناسان گرانقدر بود و بسيار علاقه داشت مرقد شريف حضرت زهرا (عليها السلام) را بيابد. براى اين كار ختم مجربى برگزيد و چهل شب بدان مداومت ورزيد. شب چهلم در رؤيا به محضر امام باقر يا صادق (عليهما السلام) رسيد. امام فرمود: «عليك بكريمة اهل بيت‏» بر تو باد توجه به كريمه اهل بيت.

وى كه تصور مى كرد مراد آن حضرت، فاطمه زهرا است، گفت: آرى، من نيز مى خواهم آرامگاه شريفش را بيابم تا زيارت كنم. امام فرمود: مرادم مرقد شريف حضرت معصومه عليها السلام در قم است. و آن گاه ادامه داد: خداوند اراده كرده، به جهت مصالحى، قبر شريف حضرت زهرا (عليها السلام) پنهان باشد، ولى مرقد حضرت معصومه (عليها السلام) را تجلى گاه آرامگاه شريف حضرت زهرا عليها السلام قرار داده است.

رحلت

در ويژگي های چندی، اين بانوی والاقدر، شبيه مادرش حضرت زهرا (علیها السلام) است. مرگ در جوانی هم يكي از اين نقاط اشتراك و تشابه است.

حدود هجده ساله است كه برادرش حضرت رضا (علیه السلام) به اجبار از «مدينه» به «مرو» برده می شود. يك سال نمی گذرد كه حضرت معصومه، به شوق ديدار برادرش، عزم سفر می كند و به قصد خراسان به راه می افتد. اما دست تقدير، تدبير ديگري انديشيده است. به ساوه كه می رسد بيمار می شود. قرائن نشان می دهد كه اين بيماری، او را از پای خواهد افكند. می پرسد: تا قم چقدر فاصله است؟ می گويند: ده فرسخ. می خواهد كه او را به قم برسانند. وقتی به قم می رسد، عده ای از بزرگان قمی به استقبال او می شتابند. موسی بن خزرج اشعري در پيشاپيش استقبال كنندگان است. پيش می رود و زمام ناقه دختر موسي بن جعفر (علیهما السلام) را می گيرد و او را به طرف خانه خود می برد. موسی بن خزرج، تنها افتخار آن را دارد كه هفده روز از دختر امام پذيرايی كند. حال اين بانو وخيمتر می شود و چشم از جهان بسته، به خانه ابدي آخرت كوچ می كند. به دستور موسی بن خزرج، او را غسل می دهند و كفن می كنند و برای خاك سپاری، به قطعه زمينی به نام «بابلان» ـ كه متعلق به موسی ـ منتقل می كنند. سردابی را حفر كرده اند كه پيكر اين بی بی را در آنجا دفن كنند. بر سر اينكه چه كسی بدن مطهر حضرت معصومه را برداشته و وارد قبر كند، ميان خاندان و بستگان موسی بن خزرج اختلاف می شود. در نهايت تصميم می گيرند كه خادم پير و باايمان و صالحی كه دارند، بدن او را در قبر بگذارد. كسي را در پی آن خادم ـ كه نامش قادر است ـ می فرستند، ولی در همين لحظه چشمشان به دو تكسوار نقابداری می خورد كه از سوي ريگزار به شتاب می آيند. چون آن دو سواره، به جنازه نزديك می شوند، فرود آمده، بر او نماز می خوانند و وارد سرداب شده و جنازه را وارد آنجا می كنند و به خاك می سپارند، سپس بيرون می آيند و بی آنكه حتي يك كلمه با كسی سخن بگويند، می روند و كسی نمی شناسد كه اين دو سوار ناشناس ـ و در واقع، شناس با اين بانوی گرامی ـ كيستند؟

كرامات

حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) داراى كرامت هاى بسيار زيادى است. برخى از كرامت هاى اين بانوى بزرگوار با تاريخ و سند معتبر ثبت و سپس انتشار يافته است. در كتاب كريمه اهل بيت (عليهم السلام) نوشته آقاى على اكبر مهدى پور يك صد كرامت از حضرت معصومه عليها السلام به چاپ رسيده است و ما تنها به دو كرامت از اين كتاب اشاره مى نماييم.

* پس از فرو پاشى نظام منحط كمونيستى و گشوده شدن راه آذربايجان شوروى به ايرانيان و بالعكس، گروهى از مسؤولين حوزه علميه قم به آذربايجان مى روند تا عده اى از جوانان مستعد را انتخاب كنند و به حوزه علميه قم آورده و آنان را آموزش دهند تا به آذربايجان برگشته، خلاء فرهنگى شيعيان آن سامان را در حد توان پر كنند. در نخجوان نوجوانى به نام حمزه داوطلب اعزام به قم مى شود؛ ولى مسؤولين از پذيرش او پوزش مى طلبند؛ زيرا يكى از شرايط گزينش، نداشتن نقص عضو بود و يكى از ديدگان حمزه معيوب بود و به چشم مى خورد و طبعا در رغبت مردم نسبت به يک سخنگوى مذهبى، داشتن چنين عضوى اثر منفى دارد. حمزه گريه فراوان مى كند كه چرا من با داشتن استعداد و علاقه سرشار از اين سعادت محروم شوم، پدرش نيز اصرار مى كند كه او را بپذيرند تا اثر روحى نامطلوبى بر افكار او نگذارد. مسؤولان بر خلاف شرط پذيرش، تحت تأثير عواطف انسانى او را مى پذيرند و همراه بيش از يكصد نفر از جوانان داوطلب او را به ايران مى آورند. در تهران از اين جوانان پر شور آذربايجان مراسم استقبال با شكوهى به عمل مى آيد. از طرف صدا و سيما و ديگر نهادها و ارگان ها عكس و فيلم فراوان برداشته مى شود. يكى از فيلمبرداران طبق شيوه نكوهيده برخى به اصطلاح هنرمندان، همه اش دوربين را متوجه چشم برآمده حمزه مى كند. هنگامى كه اين جوانان داوطلب به حوزه علميه قم مى آيند و در يكى از مدارس قم اسكان مى يابند يك حلقه از آن فيلم به سرپرست مدرسه داده مى شود تا در آرشيو مدرسه نگهدارى شود. سرپرست مدرسه يك روز براى تنوع و سرگرمى اين جوانان به دور از وطن، اين فيلم را در سالن مدرسه به نمايش مى گذارد. هر بار كه دوربين به طرف چشم حمزه نشانه مى رود هم شاگردى هاى حمزه كه نوعا كم سن و سالند، می خندند. در اين جلسه، حمزه بسيار احساس حقارت مى كند و ديگر زندگى در نظرش ‍ بى ارزش مى شود. حمزه تصميم مى گيرد كه رخت سفر بربندد و به وطن خود برگردد، زيرا پس از اين جلسه او همه جا تحقير خواهد شد و هر يك از بچه ها با ديدن او لبخند تلخى خواهد زد. بنابراين حمزه به حرم مطهر حضرت معصومه (عليها السلام) مشرف مى شود و با دلى شكسته، اشك فراوان مى ريزد و عرضه مى دارد: اى دختر باب الحوائج، من صدها فرسنگ راه آمدم كه در زير سايه شما درس بخوانم و مبلغ مذهبى شوم؛ ولى نمى توانم اين همه تحقير را تحمل كنم و ناگزيرم به شهر و وطن خود باز گردم و از نعمت مجاورت حرم شما محروم شوم. حمزه عقده دلش را در پيشگاه كريمه اهل بيت باز مى كند و براى هميشه از حضرت معصومه (عليها السلام) خداحافظى مى كند. چون از حرم بيرون مى آيد با يكى از هم كلاسيهايش روبرو مى شود، به او سلام مى كند، او به عنوان ناشناس سلام او را عليك مى گويد. حمزه او را با نامش صدا مى كند، او بر مى گردد و به سيماى حمزه خيره مى شود و مى گويد: حمزه تويى ؟ حمزه مى گويد: بلى ، مگر چطور؟ او مى گويد: پس چشم تو چه شد؟

تازه حمزه متوجه مى شود كه از عنايات حضرت معصومه (عليها السلام) چشم معيوبش شفا يافته، او ديگر نه تنها تحقير نخواهد شد؛ بلكه به عنوان فرد سعادتمندى كه مورد عنايت حضرت معصومه (عليها السلام) قرار گرفته ، پيش چشم همگان عزيز خواهد بود و هنگامى كه به آذربايجان سفر كند. يكى از معجزات خاندان عصمت و طهارت در آن ديار خواهد بود؛ به ويژه در ميان خويشان و آشنايان خود كه او را به چشم معيوب ديده بودند. حمزه فعلا يكى از محصلين حوزه علميه قم است.

* مؤلف كتاب داستان هاى شگفت، از شخصى به نام آقاى ابوالقاسم عبدالحسينى كه در آن ايام پليس موزه حضرت معصومه عليها السلام بود، نقل مى كند كه گفت: در زمانى كه متفقين در ايران بودند و محموله هاى خود را از راه جنوب به شوروى مى بردند، من در راه آهن خدمت مى كردم. در اثر تصادف با كاميون حامل سنگ ، يك پاى من زير چرخ كاميون رفت. مرا به بيمارستان فاطمى شهرستان قم بردند و زير نظر دكتر مدرسى بسترى شدم. مدت پنجاه روز در آن جا بسترى بودم و پايم ورم كرده بود و در تمام مدت شبانه روز يك لحظه از شدت درد آرام نداشتم و به طور مداوم از شدت درد ناله مى كردم و فرياد مى كشيدم و همه اتاق ها و سالن هاى بيمارستان از ناله و فرياد من در اذيت بودند. در اين مدت من همواره به حضرت زهرا، حضرت زينب و حضرت معصومه (سلام الله عليهن) متوسل بودم و مادرم مرتب به حرم مطهر حضرت معصومه (عليها السلام) مى رفت و توسل پيدا مى كرد. يك كودك سيزده چهارده ساله اى نيز در كنار من بسترى بود كه به پايش گلوله اصابت كرده بود و پدرش كارگر بود. حال او از من بدتر بود، زيرا محل جراحت او تبديل به خوره و جذام شده بود و آقايان اطبا از او قطع اميد كرده بودند، چند روزى در حال احتضار بود، فقط گاهى صداى ضعيفى از او شنيده مى شد. هر وقت پرستارها مى آمدند، مى پرسيدند: تمام نكرده است؟ من هم رفته رفته از بهبودى خود، نااميد شدم ديگر طاقت تحمل درد را نداشتم و لذا شب پنجاهم مقدارى سم تهيه كرده، زير بالش خود نهادم و با خود گفتم اگر امشب هم خوب نشدم، خودم را راحت مى كنم. هنگامى كه مادرم به ديدنم آمد به او گفتم: اگر امشب شفاى مرا از حضرت معصومه (عليها السلام) گرفتى فبها، والا صبح جنازه مرا روى تختواب خواهى ديد. مادرم با وضع پريشان بيمارستان را به قصد حرم مطهر حضرت معصومه (عليها السلام) ترك كرد. شب لحظاتى مرا خواب گرفت، در عالم رؤ يا ديدم سه بانوى مجلله از پنجره اى كه به فضاى بيمارستان باز مى شد، وارد اتاق من شدند. از كيفيت ورود و تواضع آنان در حق يكديگر، اين طور فهميدم كه اولى حضرت زهرا، دومى حضرت زينب كبرى و سومى حضرت معصومه (سلام الله عليهن) مى باشند. اين سه بانوى بزرگوار مستقيم به طرف تخت آن كودك رفتند و به رديف كنار تخت او ايستادند. حضرت زهرا (عليها السلام) به او فرمودند: بلند شو گفت: نمى توانم. فرمودند: بلند شو. گفت: نمى توانم. فرمودند: بلند شو، تو خوب شدى. در همان عالم رؤ يا ديدم كه آن بچه بلند شد و نشست. من انتظار داشتم كه پس از آن همه توسل اين بزرگواران به من هم عنايتى فرمايند، ولى اصلا به طرف من توجه نفرمودند. در همان اثنا بيدار شدم و بسيار ناراحت شدم دست بردم زير بالش كه آن سم را بردارم و خود را راحت كنم. يك لحظه با خود انديشيدم كه نبايد عجله كنم؛ زيرا اين سه بانوى بزرگوار در اين اتاق قدم نهاده اند، امكان ندارد كه تشريف فرمايى آنان در حال من بى تأثير باشد؛ لذا دست نگه داشتم و آرام دست خود را روى پايم نهادم ديدم درد نمى كند، آهسته پايم را حركت دادم، ديدم به راحتى حركت مى كند فهميدم كه من نيز از بركت قدوم آن مخدرات شفا يافتم. صبح، هنگامى كه پرستارها آمدند بچه خوابيده بود، خيال كردند كه تمام كرده است، پرسيدند: از بچه چه خبر؟ گفتم: خوب شده است، گفتند: يعنى چه ؟ گفتم : مطمئن باشيد. بچه خوب شده، ولى بيدارش نكنيد. هنگامى كه بچه بيدار شد، دكترها آمدند و با كمال تعجب ديدند كه زخمش ‍ التيام يافته، حتى از جاى زخم هم هيچ نشانى نمانده است. پرستارها آمدند كه طبق معمول پاى مرا پانسمان كنند، چون باند را برداشتند با كمال تعجب ديدند كه هيچ زخم و جراحتى در پاى من نيست، پايم به كلى خوب شده، ورم پايم فروكش كرده و فاصله زيادى بين پا و پنبه ها ايجاد شده است. مادرم از حرم آمد، چشمانش از زيادى گريه ورم كرده بود، پرسيد: چگونه هستى؟ نخواستم بگويم شفا يافته ام، زيرا ممكن بود از شدت خوشحالى قالب تهى كند و لذا گفتم : بهتر هستم، برو عصايى بياور كه برويم منزل، البته نيازى به عصا نداشتم به طرف منزل رفتيم و بعدها جريان را براى مادرم نقل كردم؛ اما در بيمارستان هنگامى كه دكترها و پرستارها وضع من و بچه را مشاهده كردند غوغا به پا كردند، صداى گريه و صلوات بيمارستان را پر كرده بود.

 



...

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ سه شنبه پنجم مهر 1390 توسط مهدی یوسفیان | بدون نظر
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin
قالب وبلاگ