وبنوشت حجت الاسلام مهدي يوسفيان
مهدی بلاگ

شاه در تکاپوی یافتن مأمنی تازه بود. انتخاب نخست او کشورهای اروپایى، مانند: سوییس و انگلیس بود، که در این کشورها ملک های شخصی داشت، اما حتی کشور فرانسه، که به امام خمینی(رحمت الله عليه) اجازه اقامت داد به شاه روی خوش نشان نداد.

دولت انگلیس برای جلوگیری از جنجال، مأمور خود دنیس رایت را که سابقه دوستی با شاه داشت با نام مستعار ادوارد ویلسون روانه باهاما کرد. این مأمور نظر منفی دولت را هر چند با دلایل سطحی به شاه منتقل کرد. یک بار دیگر شاه­ نگون بخت، پاسخ خوش خدمتی های خود را نزد ­دولت های بزرگ گرفت.

پس از ترک مراکش فریده دیبا (مادر فرح) با ذکر یک خاطره میزان وحشت و حالات روحی خاندان پهلوی را باز می گوید. او در کتاب دخترم فرح می نویسد: جزایر باهاما در نزدیکی ایالت فلوریدای آمریکا قرار دارد. این نزدیکی به اندازه ای است که ما احساس می کردیم در آمریکا هستیم. احساس نزدیک بودن به آمریکا به ما اعتماد به نفس و اطمینان می داد! در مصر و مراکش احساس می­کردیم در کشورهای قرون وسطا هستیم. هنگام نماز ظهر و عصر صدای الله اکبر از بلندگوهای مساجد بلند می شد، محمد رضا و همه ما به وحشت می افتادیم؛ زیرا در تهران آشوب زده، ماه ها بانگ الله اکبر را که انقلابیون سر می دادند، شنیده و لرزیده بودیم.

فریده دیبا در مورد ورود به نیویورک نیز این گونه می گوید: موقعی که در یک فرودگاه ناشناس در فورت لادردیل فرود آمدیم، هیچ کس را منتظر خود نیافتیم. در فرودگاه فقط یک کارشناس آمریکایی از اداره بازرسی مواد کشاورزی آمریکا منتظرمان بود. او همه وسایل ما را بازرسی کرد تا مطمئن شود از مکزیک گل و گیاه، یا تخم سبزیجات و میوه همراه خود نیاورده ایم. محمدرضا در آن حال نزار و رنگ پریده که تب شدید هم آزارش می داد، گفت: "ببینید روزگار با ما چه کرد؛ در همین آمریکا ترومن، اف کندی و کارتر به استقبال من می آمدند و فرش قرمز زیر پایم پهن می کردند!".

برژینسکی تقاضای شاه را برای عزیمت به آمریکا با کارتر مطرح کرد. کارتر برخلاف معمول با عصبانیت و تندی گفت: من نمی توانم ببینم که شاه در آمریکا مشغول بازی تنیس است، در حالی که جان اتباع آمریکایی (در لانه جاسوسی) به خاطر او به خطر افتاده است.

شاه برخلاف میل باطنی خود انتخابی جز پاناما را پیش رو نمی دید. دولت مردان آمریکایی با فرستادن نماینده، شاه را مجاب به این سفر کردند. او سرانجام صبح روز پانزدهم دسامبر (23 آذر 1358) با یک هواپیمای باری c9، پایگاه لک لند را به مقصد پاناما ترک کرد و در فرودگاه هاوارد واقع در یکی از پایگاه های نظامی آمریکا فرود آمد. میزبان شاه و صادر کننده ویزای او رهبر نظامی پاناما، عمر توریخوس بود که از قبل دندان هایش را برای فرو بردن در این لاشه متعفن تیز کرده بود. او در اولین برخورد با محمدرضا، از سرهنگ جهان بینی که همراه شاه بود، ­پرسید: ببینم این شاه شاه که این همه می گویند، فقط همین است؟! وی در تشریح سفر شاه به پاناما نیز می گوید: افسانه عظمت شاهنشاهی 2500 ساله ایران و زرق و برق خاندان پهلوی به دوازده نفر و چند چمدان و دو سگ تقلیل یافته بود.

اقامت در پاناما را شاید بتوان نکبت بارترین قسمت آوارگی شاه نامید. در قسمت هایی از نوشته های فرح دیبا آمده است: ژنرال عمر توریخوس برای دیدن شاه آمد. عمر توریخوس آدم بسیار بی ادبی بود و به هیچ وجه آداب گفت و گوی دیپلماتیک را رعایت نمی کرد. ملاقات او با شاه بسیار دل سرد کننده بود... توریخوس با بی ادبی تمام شاه را چوپن می نامید. چوپن در اصطلاح مردم پاناما؛ یعنی تفاله (پرتغالی که آب آن را تا قطره آخر گرفته اند).

فریده دیبا از اقامت در پاناما سخت پشیمان بود؛ به گونه ای که در این باره می گوید: تمام ناز و تنعم و نعمت دوران پهلوی برای خانواده ما به ایام کوتاه در به دری در پاناما نمی ارزید.

شاه وحشت زده در آخرین روزها در پی یافتن پناه گاه می گشت و تنها گزینه های پیش رو برای او آمریکا و مصر بود. دولت آمریکا حاضر بود در قبال استعفای او از سلطنت و به عنوان یک شهروند عادی وی را بپذیرد، اما باد نخوتی که در طول چند دهه در سر شاه فرو رفته بود یک شبه خالی نمی شد؛ هر چند ممانعت هایی از سوی آمریکا برای سفر شاه به مصر صورت گرفت، اما شاه آخرین مقصد سفر خود را مشخص کرد.

فرح، تقاضای اقامت در مصر را تلفنی با جهان سادات؛ همسر انور سادات در میان گذاشت. جهان سادات به گرمی از تقاضای آنان استقبال کرد. انور سادات نیز قول داد که هواپیمای شخصی خود را به سوی پاناما سیتی روانه کند، اما استراق سمع از تلفن های شاه همه چیز را آشکار نمود و مقامات پاناما برای ممانعت از خروج شاه وارد عمل شدند. وحشت شاه رو به فزونی گذاشت و حال او وخیم ­گردید. در لحظه های انتظار فرود هواپیمای سادات، ناگاه وضع جسمی و مزاجی شاه رو به وخامت نهاد و مشکل تنفسی امان او را برید و پخش زمین شد.

شاه به بیمارستان منتقل گردید دکتر آرمائو دوبیکی جراح معروف آمریکایی و یک تیم پزشکی روانه پاناما شدند، اما به دلیل کمبود امکانات پزشکی در پاناما، عملی روی شاه انجام نشد، و تنها به مدت دو هفته تحت درمان قرار گرفت تا آمادگی لازم را برای پرواز به مصر پیدا کند. نکته قابل توجه سر کیسه شدن شاه در این مدت بود. کمک میلیون دلاری به بیمارستان و تعرفه سیصد هزار دلاری ارزشی چند برابر تمام مجموعه بیمارستان داشت.

بالاخره سوم فروردین، شاه را با یک هواپیمای کرایه ای باری شرکت اورگرین که به زحمت جای نشستن او و بیست همراهش را داشت، روانه مصر کردند؛ در مسیر راه با آن­که چند پتو روی او انداخته بودند، اما بدنش همچنان می لرزید.

شاه را از فرودگاه با هلی کوپتر به بیمارستان نظامی معادی واقع در ساحل نیل منتقل کردند. چند روز بعد دکتر دوبیکی و تیم همراه او وارد قاهره ­شدند. در عمل جراحی طحال شاه را به دلیل سرطان بر­داشتند.

ده روز بعد از عمل، دوباره حال او رو به وخامت گذاشت. پس از مرخص شدن در قصر قبه _نزدیکی قاهره ـ مستقر گردید. او در قاهره ـ برخلاف معمول که با اشتیاق خبرنگاران خارجی را می پذیرفت ـ از پذیرش خبرنگاران و گفت و گو با آن ها پرهیز می کرد، اما بالاخره اوایل خرداد 1359 خانم کاترین گراهام مدیر مؤسسه مطبوعاتی واشنگتن پست و یکی از خبرنگاران معروف آمریکایی موفق به آخرین مصاحبه با شاه شد، تا شفاف ترین نظرهای قبل از مرگ او را بازتاب دهد.

شاه در این مصاحبه به سیاست های دولت های غربى؛ به خصوص آمریکا و انگلیس حمله ­کرد، و کارتر را عامل اصلی سقوط رژیم سلطنتی در ایران معرفی نمود. او از سیاست نرمش و سازش در مقابل انقلابیون اظهار پشیمانی و ندامت داشت. و از این­که برای سرکوبی مخالفانش دست به خشونت نزده، متأسف ­گردید! و گفت: اگر مثل امروز فکر می کردم؛ در به کار بردن نیروی نظامی برای سرکوبی مخالفان، تردیدی به خود راه نمی دادم!!

این مصاحبه در حالی به پایان ­رسید که شاه بر مواضع پیشین خود پافشاری می کرد و به قول مصاحبه گر واشنگتن پست مطالبی پر از آرزو، افسوس و آه بیان گردید.

شاه از 28 تیر ماه به اغما فرو ­رفت و هر ساعت بی هوشی او عمیق تر می شد. محمدرضا پهلوی در ساعت نه صبح 27 ژوییه 1980 (5 مرداد 1359) مرد. در مراسم تشییع جنازه او تنها سادات رییس جمهور مصر، نیکسون رییس جمهور سابق آمریکا و کنستانتین پادشاه سابق مصر شرکت کردند. ملک حسین دوست قدیمی شاه که بسیار به او مدیون بود، زحمت شرکت در این مراسم را به خود نداد.

برای او که هرگز به ایرانی بودن خود افتخار نکرد و همواره به آن پشت می کرد و بزرگ ترین آرزوی دوران تبعیدش این بود که کاش بعد از کودتای 28 مرداد به ایران باز نگشته بود و در آمریکا به بازرگانی می پرداخت، باید گفت: او هرگز یک ایرانی نبود!!

سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامى.



...

طبقه بندی: بدون دسته
نوشته شده در تاریخ یکشنبه نهم بهمن 1390 توسط مهدی یوسفیان | بدون نظر
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin
قالب وبلاگ