وبنوشت حجت الاسلام مهدي يوسفيان
مهدی بلاگ

از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که ایشان فرمودند: «روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در بین جمعی از اصحاب خود، دو بار فرمودند: خدایا دیدار برادرانم را نصیبم کن. اصحابی که گِرد حضرت بودند، گفتند: ای رسول خدا! آیا ما برادران شما نیستیم؟! حضرت فرمودند: خیر، شما یاران من هستید؛ و برادران من قومی هستند که در آخرالزمان به من ایمان می آورند، در حالی که مرا ندیده اند. خدا اسامی آن ها و پدران آن ها را قبل از آن که آن ها را از صلب پدرانشان و رحم مادرانشان خارج نماید، به من آموخته است. آن ها کسانی هستند که پایداری شان بر دین خود، از راه رونده بر خار مغیلان و از نگه دارنده ی آتش سوزان در دست بیشتر است. آن ها در ظلمات، چراغ های هدایت اند و خداوند آن ها را از هر فتنه ای در زمین پر از ظلمت، نجات می دهد.». [1]

عصر غیبت، عصر آزمایش

این گونه است که عصر غیبت، عصر امتحان و آزمایش است. عصری است که در آن گوهرهای پنهان با انواع امتحانات الهی آشکار می شوند.

عبدالرحمان بن سیابه از امام صادق (علیه السلام) نقل کرد که ایشان فرمودند: «چگونه خواهد بود، حالتان وقتی که بی امام هادی و راهنما شوید؟ بعضی از بعضی دیگر تبری می جویند، در آن زمان است که از یکدیگر جدا شده، پالایش و غربال می شوید، و در آن هنگام «تمیزون» متمایز می شوید. و این، مرحله نخست است که اشاره دارد به مرحله جدا شدن خبیث از طیب. و مرحله دوم، «تمحصون» (پالایش می شوید)؛ مانند پالایش سنگ معدن، مثل طلایی که ذوب می کنند و سپس به آن موادی می افزایند تا ناخالصی هایش جدا شود و مرحله سوم، «تغربلون» غربال می شوید؛ مانند غربال کردن گندم، برای جدا کردن گندم های تلخ و ضعیف که از غربال به پایین می افتند.

در روایتی از شیخ طوسی است، که وقتی امام(ع) به این جا رسیدند، آن را سه بار تکرار فرمودند: «لایکون فرجُنا حتّی تُغَربَلوا، ثم تغربلوا، ثم تغربلوا [یقولها ثلاثاًَ]، حتی یَذْهَبَ الله تعالی ألکَدِر و یَبْقی اَلصَّفْو؛ فرج ما نخواهد رسید؛ مگر آن که غربال شوید و غربال شوید و غربال شوید، تا جایی که خداوند متعال، آلودگان را از پاکان جدا نماید.

غربال مؤمنان در نزدیکی زمان ظهور، سه بار اتفاق خواهد افتاد.[2]

و مرحله غربال، سخت ترین این مراحل است.

این همان راه و مسیری است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در امت خود انتظار آن را دارد. و این همان تکامل است که خدای متعال با قوانین و سنت های خود در آزمایش امت ها، انبیا و امامان قرار داده است، تا درخت بشریت در سایه دولت عدل الهی به ثمر بنشیند. این از اسرار غیبت است که خدای متعال برای خاتم امامان، از عترت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تقدیر نموده است.

این همان (امام) غایبی است که خداوند، او را مظهر غیب و شهادت خود قرار داده است. او در غیبت خود، مظهر غیب الغیوب است و وقتی که ظهور نماید، خداوند او را مظهر شهادت (احقاق کننده هر حقی و باطل کننده هر باطلی) قرار می دهد. این چه قدرتی است که خداوند به او عطا می کند، و به وسیله او هر حقی را احقاق می کند، و هر باطلی را باطل می نماید.[3]

پی نوشت:

[1]. ابی جعفر محمدبن الحسن الصفّار القّمّی، بصائر الدرجات فی فضایل آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، ص 104.

[2]. إبن بابویه قمی، الإمامة والتبصرة من الحیرة، ص130 و شیخ طوسی، الغیبة، 9 و ابی العبّاس عبدالله بن جعفر الحمیری القّمّی قرب الإسناد، ص 369 و شیخ کلینی، الکافی، ج1، ص370 و ج 8 ،‌ ص 67 و بحارالأنوار، ج 52 ، ص 113.

[3]. روزنامه جمهوری اسلامی، 30/6/1385. کلامی از آیت الله وحید خراسانی.

گرفته شده از مجله نامه جامعه، سال1386، ش36-37

 

بعضى از موثقين اهل علم در نجف اشرف نقل كردند از مرحوم عالم زاهد شيخ حسين بن شيخ مشكور كه فرمود در عالم رويا ديدم در حرم مطهر حضرت سيدالشهدا (علیه السلام) مشرف هستم و يك نفر جوان عرب وارد حرم شد و با لبخند به آن حضرت سلام كرد و حضرت هم با لبخند جوابش را دادند. فردا شب كه شب جمعه بود به حرم مطهر مشرف شدم و در گوشه اى از حرم توقف كردم، ناگاه همان عرب را كه در خواب ديده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضريح مقدس رسيد با لبخند به آن حضرت سلام كرد ولى حضرت سيدالشهدا (علیه السلام) را نديدم، و مراقب آن بودم تا از حرم خارج شد. عقبش رفتم و سبب لبخندش را به امام (علیه السلام) پرسيدم و تفصيل خواب خود را برايش نقل كردم و گفتم: چه كرده اى كه امام (علیه السلام) با لبخند به تو جواب مى دهد؟ گفت مرا پدر و مادر پيرى است و در چند فرسخى كربلا ساكن هستيم و شبهاى جمعه كه براى زيارت مى آيم يك هفته پدرم را سوار بر الاغ كرده مى آوردم و هفته ديگر ماردم را مى آوردم؛ تا اين كه شب جمعه اى كه نوبت پدرم بود چون او را سوار كردم مادرم گريه كرد و گفت : مرا هم بايد ببرى شايد هفته ديگر زنده نباشم. گفتم : باران مى بارد هوا سرد است مشكل است نپذيرفت ناچار پدر را سوار كردم و مادر را به دوش كشيدم و با زحمت بسيار آنها را به حرم رسانيدم و چون در آن حالت با پدر و مادر وارد حرم شدم حضرت سيدالشهداء را ديدم و سلام كردم آن بزرگوار به رويم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا به حال هر شب جمعه كه مشرف مى شوم حضرت را مى بينم و با تبسم جوابم را مى دهد. از اين داستان دانسته ميشود چيزى كه شخص را مورد عنايت بزرگان دين قرار مى دهد و رضايت آنها را جلب مى كند صدق و اخلاق و محبت ورزى و خدمتگزارى به اهل ايمان خصوصا والدين و بالاخص زوار قبر حضرت ابى عبدالله صلوات الله عليه است .

(کتاب چهل داستان، اکبر ظاهری)

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

ایام محرم و شهادت خامس آل عبا روزهای حزن و ماتم تسلیت باد.

بارها آرزو کردم و در زیارت نامه ها خواندم که ای کاش من هم در کربلا بودم و در خیمه امام حسین علیه السلام حضور داشته و جانم را فدای او می کردم. هر چند گاهی از خود می پرسیدم آیا اگر در کربلا بودی واقعا امام را یاری می کردی و یا مانند برخی از دنیا زدگان امام را تنها می گذاشتی؟

امسال این مطلب بیشتر توجهم را به خود جلب کرد. به راستی آیا من در خیمه امام می بودم یا نه؟ پاسخ به این سؤال مشکل است. تا اینکه اینگونه جواب دادم:

اگر الان در خیمه امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشی در واقعه کربلا و عاشورا نیز در خیمه امام حسین علیه السلام حاضر بودی.

اما چگونه احساس کنم در خیمه امام مهدی علیه السلام هستم؟

پاسخ این سؤال را نیز اینگونه به خود دادم:

اگر مانند مردم کوفه، مسلم نماینده امام را تنها نگذاری و واقعا همراه نایب امامت باشی قطعا در خیمه امام حضور داری.

بسم الله الرحمن الرحيم

عید غدیر روز اکمال گوهر بی بدیل دین مبارک

قال علي (عليه السلام): كفي بالاجل حارسا؛ مرگ براي نگهباني كافي است. (نهج البلاغه، حكمت312 و با ترجمه فيض298)

٭ براي جاي مهم و ارزشمند نگهبان مي گذارند.

٭ نگهبان دو نوع كنترل دارد:

          1- كنترل ورودي ها؛ از ورود چيزهايي كه متناسب با آن مكان نيست جلوگيري مي كند.

          2- كنترل خروجي ها؛

روح ارزشمندترين گوهر هستي است.

انسان دشمن قسم خورده دارد كه تا آخرين لحظه او را رها نمي كند.

انسان داراي فطرت الهي است.

ياد مرگ كه زمان آن نيز مشخص نيست براي حفظ روح پاك و معنوي آدمي كافي است.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

خفته در خاك قم يكى گوهر        گوهرى تابناك و نيك اختر

آفتاب عفاف و شرم و حيا           مشعل راه عصمت و تقوا

چشمه سار حقيقت و ايمان           معنى شور و عشق و اطمينان

عصمت اوست شهره در آفاق        چون كه بسته است با خدا ميثاق

فاطمه نام و فاطمى شوكت          زينبى سيرت و على صولت

مى كند فخر بر چنين دختر           پدرى همچو موسى جعفر

گروهي از مردم ري به زيارت امام ششم، حضرت صادق (علیه السلام) رفته بودند. هنگامي كه به محضر امام شرفياب شدند، در معرفي خود چنين گفتند: ما اهل ري هستيم. حضرت فرمود: مرحبا به برادرانِ قميِ ما. گفتند: ما از ري آمده ايم. حضرت دوباره همان سخن را فرمود. چند بار ديگر تأكيد كردند كه ما اهل ري هستيم. پاسخ حضرت همان بود. سپس امام چنين افزود: خداوند حرمي دارد كه آن «مكه» است. پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم حرمي دارد و آن «مدينه» است. اميرالمؤمنين (علیه السلام) نيز حرمي دارد كه «كوفه» است. ما ـ ائمه ديگرـ هم حرمي داريم و آن «قم» است. به زودي دختري از فرزندانم بنام «فاطمه» در آنجا به خاك سپرده می شود؛ هر كس قبر او را زيارت كند، بهشت بر او واجب می شود.اين سخن را ـ به گفته راوی ـ امام صادق (علیه السلام) در زمانی فرمود كه هنوز امام كاظم، پدر حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) به دنيا نيامده بود.

ولادت

اين دختر فرزانه كه به «فاطمه معصومه» می شناسيم، حدود سال 180 هجری در مدينه ديده به دنيا گشوده و در خانه ای كه پدری چون امام كاظم (عليه السلام) و برادری چون حضرت رضا (علیه السلام) در آن می زيسته، بزرگ می شود. نام مادرش را خيزران يا نجمه دانسته اند، كه كنيزی است لايق و پاك، و چون حضرت رضا را به دنيا می آورد، به «طاهره» ناميده می شود. فاطمه معصومه، در دامان ايمان و پاكي رشد می كند و در چشمه عفاف و عصمت و علم و حكمت، به طهارت روح و جان می رسد. ويژگي های روحی و خصايص فردی سبب شده كه با لقب «كريمه اهل بيت» در زبان عالمان شيعه ياد شود. لقبی كه از ميان بانوان اهل بيت، تنها به او اختصاص يافته است.

مقام هاى حضرت فاطمه معصومه عليها السلام

الف) عالمه

محل رشد فاطمه معصومه (عليها السلام) خاندانى بود كه درياى دانش و معرفت ‏شمرده مى شد. حضور در كنار پدرى چون امام موسى بن جعفر (عليهما السلام) و برادرى مانند امام رضا (عليه السلام) سبب شد فاطمه معصومه در كوتاه ترين مدت ممكن مسير رشد بپيمايد و بتواند پرسش هاى فقهى و دينى شيعيان را پاسخ دهد. روزى گروهى از شيعيان وارد مدينه شدند تا پرسش هاى خود را از امام موسى بپرسند. كاروانيان به خانه امام آمدند، ولى دريافتند امام در مسافرت است. بنابراين، در اندوه فرو رفتند و ناگزير آماده بازگشت ‏شدند. در اين لحظه، دخترى خردسال سكوت سنگين كاروانيان را درهم شكست؛ پرسش ها را گرفت، پاسخ همه را به دقت نوشت و به آنان باز گرداند. كاروانيان شگفت زده به پاسخ ها نگريستند و با خاطرى آسوده راه ديار خويش پيش گرفتند. در راه امام موسی کاظم (علیه السلام) را ديدند. سلام كردند و قصه دخترك باز گفتند و خط او را به وى نماياندند. امام لبخند زد و سه بار فرمود: فداها ابوها؛ پدرش فدايش باد.

اى بانويى كه بر همه بانوان سرى         در عصر خويش از همه نسوان تو برترى

پاك و منزهى و مبرا ز هر بدى           گنجينه معارف و درياى گوهرى

از دودمان هاشم و از آل احمدى         از خاندان عصمت و از نسل حيدرى

از گلشن خديجه كبرى شكفته اى        و ز بوستان حضرت زهراى اطهرى

هم دختر امامى و هم خواهر امام         هم عمه امامى و دخت پيمبرى

ب) شفيعه

مقام شفاعت از مقام هاى مسلم حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) است. سخن امام صادق (عليه السلام) پيش از تولد حضرت فاطمه درستى اين گفتار گواهى مى دهد. حضرت فرمود: «تدخل بشفاعتها شيعتى الجنة باجمعهم» اين روايت، افزون بر اصل مقام شفاعت، بر فراگير بودن آن نيز اشاره دارد.در متن زيارت نامه حضرت - كه از امام رضا روايت شده است - نيز به مقام شفاعت وى تصريح شده است «يا فاطمه اشفعى لى فى الجنة فان لك عندالله شانا من الشان‏؛ فاطمه، ما را در بهشت شفاعت كن زيرا نزد خدا جايگاهى دارى»

امام رضا (عليه السلام) فرمود: «من زارها فله الجنة؛ کسی که او را زیارت کند پس بهشت برای اوست» و در روایت دیگر فرمود: «من زار المعصومة بقم كمن زارنى؛ کسی که معصومه را در قم زیارت کند مانند کسی است که مرا زیارت کرده است»

نقل شده است: در سال 1295 هجرى قمرى، در اطراف قم چنان خشك‏سالى شد كه مردم به ستوه آمدند. چهل تن از متدينان محل انتخاب شده، به قم آمدند و در حرم حضرت معصومه (عليها السلام) متوسل شدند تا شايد خداوند با عنايت و دعاى آن بزرگوار باران فرستد. در شب سوم، يكى از اينان مرحوم آيت الله العظمى ميرزاى قمى را در خواب ديد. ميرزا پرسيد: چرا بست نشسته ايد؟ او دليل را عرض كرد. ميرزا گفت: اين كه چيزى نيست اين مقدار از دست ما هم ساخته است؛ ولى اگر شفاعت همه جهان را خواستيد، دست توسل به سوى اين شفيعه روز جزا دراز كنيد.

ج) كريمه

سيد محمد مرعشى، پدر ارجمند آيت الله مرعشى نجفى، از نسب شناسان گرانقدر بود و بسيار علاقه داشت مرقد شريف حضرت زهرا (عليها السلام) را بيابد. براى اين كار ختم مجربى برگزيد و چهل شب بدان مداومت ورزيد. شب چهلم در رؤيا به محضر امام باقر يا صادق (عليهما السلام) رسيد. امام فرمود: «عليك بكريمة اهل بيت‏» بر تو باد توجه به كريمه اهل بيت.

وى كه تصور مى كرد مراد آن حضرت، فاطمه زهرا است، گفت: آرى، من نيز مى خواهم آرامگاه شريفش را بيابم تا زيارت كنم. امام فرمود: مرادم مرقد شريف حضرت معصومه عليها السلام در قم است. و آن گاه ادامه داد: خداوند اراده كرده، به جهت مصالحى، قبر شريف حضرت زهرا (عليها السلام) پنهان باشد، ولى مرقد حضرت معصومه (عليها السلام) را تجلى گاه آرامگاه شريف حضرت زهرا عليها السلام قرار داده است.

رحلت

در ويژگي های چندی، اين بانوی والاقدر، شبيه مادرش حضرت زهرا (علیها السلام) است. مرگ در جوانی هم يكي از اين نقاط اشتراك و تشابه است.

حدود هجده ساله است كه برادرش حضرت رضا (علیه السلام) به اجبار از «مدينه» به «مرو» برده می شود. يك سال نمی گذرد كه حضرت معصومه، به شوق ديدار برادرش، عزم سفر می كند و به قصد خراسان به راه می افتد. اما دست تقدير، تدبير ديگري انديشيده است. به ساوه كه می رسد بيمار می شود. قرائن نشان می دهد كه اين بيماری، او را از پای خواهد افكند. می پرسد: تا قم چقدر فاصله است؟ می گويند: ده فرسخ. می خواهد كه او را به قم برسانند. وقتی به قم می رسد، عده ای از بزرگان قمی به استقبال او می شتابند. موسی بن خزرج اشعري در پيشاپيش استقبال كنندگان است. پيش می رود و زمام ناقه دختر موسي بن جعفر (علیهما السلام) را می گيرد و او را به طرف خانه خود می برد. موسی بن خزرج، تنها افتخار آن را دارد كه هفده روز از دختر امام پذيرايی كند. حال اين بانو وخيمتر می شود و چشم از جهان بسته، به خانه ابدي آخرت كوچ می كند. به دستور موسی بن خزرج، او را غسل می دهند و كفن می كنند و برای خاك سپاری، به قطعه زمينی به نام «بابلان» ـ كه متعلق به موسی ـ منتقل می كنند. سردابی را حفر كرده اند كه پيكر اين بی بی را در آنجا دفن كنند. بر سر اينكه چه كسی بدن مطهر حضرت معصومه را برداشته و وارد قبر كند، ميان خاندان و بستگان موسی بن خزرج اختلاف می شود. در نهايت تصميم می گيرند كه خادم پير و باايمان و صالحی كه دارند، بدن او را در قبر بگذارد. كسي را در پی آن خادم ـ كه نامش قادر است ـ می فرستند، ولی در همين لحظه چشمشان به دو تكسوار نقابداری می خورد كه از سوي ريگزار به شتاب می آيند. چون آن دو سواره، به جنازه نزديك می شوند، فرود آمده، بر او نماز می خوانند و وارد سرداب شده و جنازه را وارد آنجا می كنند و به خاك می سپارند، سپس بيرون می آيند و بی آنكه حتي يك كلمه با كسی سخن بگويند، می روند و كسی نمی شناسد كه اين دو سوار ناشناس ـ و در واقع، شناس با اين بانوی گرامی ـ كيستند؟

كرامات

حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) داراى كرامت هاى بسيار زيادى است. برخى از كرامت هاى اين بانوى بزرگوار با تاريخ و سند معتبر ثبت و سپس انتشار يافته است. در كتاب كريمه اهل بيت (عليهم السلام) نوشته آقاى على اكبر مهدى پور يك صد كرامت از حضرت معصومه عليها السلام به چاپ رسيده است و ما تنها به دو كرامت از اين كتاب اشاره مى نماييم.

* پس از فرو پاشى نظام منحط كمونيستى و گشوده شدن راه آذربايجان شوروى به ايرانيان و بالعكس، گروهى از مسؤولين حوزه علميه قم به آذربايجان مى روند تا عده اى از جوانان مستعد را انتخاب كنند و به حوزه علميه قم آورده و آنان را آموزش دهند تا به آذربايجان برگشته، خلاء فرهنگى شيعيان آن سامان را در حد توان پر كنند. در نخجوان نوجوانى به نام حمزه داوطلب اعزام به قم مى شود؛ ولى مسؤولين از پذيرش او پوزش مى طلبند؛ زيرا يكى از شرايط گزينش، نداشتن نقص عضو بود و يكى از ديدگان حمزه معيوب بود و به چشم مى خورد و طبعا در رغبت مردم نسبت به يک سخنگوى مذهبى، داشتن چنين عضوى اثر منفى دارد. حمزه گريه فراوان مى كند كه چرا من با داشتن استعداد و علاقه سرشار از اين سعادت محروم شوم، پدرش نيز اصرار مى كند كه او را بپذيرند تا اثر روحى نامطلوبى بر افكار او نگذارد. مسؤولان بر خلاف شرط پذيرش، تحت تأثير عواطف انسانى او را مى پذيرند و همراه بيش از يكصد نفر از جوانان داوطلب او را به ايران مى آورند. در تهران از اين جوانان پر شور آذربايجان مراسم استقبال با شكوهى به عمل مى آيد. از طرف صدا و سيما و ديگر نهادها و ارگان ها عكس و فيلم فراوان برداشته مى شود. يكى از فيلمبرداران طبق شيوه نكوهيده برخى به اصطلاح هنرمندان، همه اش دوربين را متوجه چشم برآمده حمزه مى كند. هنگامى كه اين جوانان داوطلب به حوزه علميه قم مى آيند و در يكى از مدارس قم اسكان مى يابند يك حلقه از آن فيلم به سرپرست مدرسه داده مى شود تا در آرشيو مدرسه نگهدارى شود. سرپرست مدرسه يك روز براى تنوع و سرگرمى اين جوانان به دور از وطن، اين فيلم را در سالن مدرسه به نمايش مى گذارد. هر بار كه دوربين به طرف چشم حمزه نشانه مى رود هم شاگردى هاى حمزه كه نوعا كم سن و سالند، می خندند. در اين جلسه، حمزه بسيار احساس حقارت مى كند و ديگر زندگى در نظرش ‍ بى ارزش مى شود. حمزه تصميم مى گيرد كه رخت سفر بربندد و به وطن خود برگردد، زيرا پس از اين جلسه او همه جا تحقير خواهد شد و هر يك از بچه ها با ديدن او لبخند تلخى خواهد زد. بنابراين حمزه به حرم مطهر حضرت معصومه (عليها السلام) مشرف مى شود و با دلى شكسته، اشك فراوان مى ريزد و عرضه مى دارد: اى دختر باب الحوائج، من صدها فرسنگ راه آمدم كه در زير سايه شما درس بخوانم و مبلغ مذهبى شوم؛ ولى نمى توانم اين همه تحقير را تحمل كنم و ناگزيرم به شهر و وطن خود باز گردم و از نعمت مجاورت حرم شما محروم شوم. حمزه عقده دلش را در پيشگاه كريمه اهل بيت باز مى كند و براى هميشه از حضرت معصومه (عليها السلام) خداحافظى مى كند. چون از حرم بيرون مى آيد با يكى از هم كلاسيهايش روبرو مى شود، به او سلام مى كند، او به عنوان ناشناس سلام او را عليك مى گويد. حمزه او را با نامش صدا مى كند، او بر مى گردد و به سيماى حمزه خيره مى شود و مى گويد: حمزه تويى ؟ حمزه مى گويد: بلى ، مگر چطور؟ او مى گويد: پس چشم تو چه شد؟

تازه حمزه متوجه مى شود كه از عنايات حضرت معصومه (عليها السلام) چشم معيوبش شفا يافته، او ديگر نه تنها تحقير نخواهد شد؛ بلكه به عنوان فرد سعادتمندى كه مورد عنايت حضرت معصومه (عليها السلام) قرار گرفته ، پيش چشم همگان عزيز خواهد بود و هنگامى كه به آذربايجان سفر كند. يكى از معجزات خاندان عصمت و طهارت در آن ديار خواهد بود؛ به ويژه در ميان خويشان و آشنايان خود كه او را به چشم معيوب ديده بودند. حمزه فعلا يكى از محصلين حوزه علميه قم است.

* مؤلف كتاب داستان هاى شگفت، از شخصى به نام آقاى ابوالقاسم عبدالحسينى كه در آن ايام پليس موزه حضرت معصومه عليها السلام بود، نقل مى كند كه گفت: در زمانى كه متفقين در ايران بودند و محموله هاى خود را از راه جنوب به شوروى مى بردند، من در راه آهن خدمت مى كردم. در اثر تصادف با كاميون حامل سنگ ، يك پاى من زير چرخ كاميون رفت. مرا به بيمارستان فاطمى شهرستان قم بردند و زير نظر دكتر مدرسى بسترى شدم. مدت پنجاه روز در آن جا بسترى بودم و پايم ورم كرده بود و در تمام مدت شبانه روز يك لحظه از شدت درد آرام نداشتم و به طور مداوم از شدت درد ناله مى كردم و فرياد مى كشيدم و همه اتاق ها و سالن هاى بيمارستان از ناله و فرياد من در اذيت بودند. در اين مدت من همواره به حضرت زهرا، حضرت زينب و حضرت معصومه (سلام الله عليهن) متوسل بودم و مادرم مرتب به حرم مطهر حضرت معصومه (عليها السلام) مى رفت و توسل پيدا مى كرد. يك كودك سيزده چهارده ساله اى نيز در كنار من بسترى بود كه به پايش گلوله اصابت كرده بود و پدرش كارگر بود. حال او از من بدتر بود، زيرا محل جراحت او تبديل به خوره و جذام شده بود و آقايان اطبا از او قطع اميد كرده بودند، چند روزى در حال احتضار بود، فقط گاهى صداى ضعيفى از او شنيده مى شد. هر وقت پرستارها مى آمدند، مى پرسيدند: تمام نكرده است؟ من هم رفته رفته از بهبودى خود، نااميد شدم ديگر طاقت تحمل درد را نداشتم و لذا شب پنجاهم مقدارى سم تهيه كرده، زير بالش خود نهادم و با خود گفتم اگر امشب هم خوب نشدم، خودم را راحت مى كنم. هنگامى كه مادرم به ديدنم آمد به او گفتم: اگر امشب شفاى مرا از حضرت معصومه (عليها السلام) گرفتى فبها، والا صبح جنازه مرا روى تختواب خواهى ديد. مادرم با وضع پريشان بيمارستان را به قصد حرم مطهر حضرت معصومه (عليها السلام) ترك كرد. شب لحظاتى مرا خواب گرفت، در عالم رؤ يا ديدم سه بانوى مجلله از پنجره اى كه به فضاى بيمارستان باز مى شد، وارد اتاق من شدند. از كيفيت ورود و تواضع آنان در حق يكديگر، اين طور فهميدم كه اولى حضرت زهرا، دومى حضرت زينب كبرى و سومى حضرت معصومه (سلام الله عليهن) مى باشند. اين سه بانوى بزرگوار مستقيم به طرف تخت آن كودك رفتند و به رديف كنار تخت او ايستادند. حضرت زهرا (عليها السلام) به او فرمودند: بلند شو گفت: نمى توانم. فرمودند: بلند شو. گفت: نمى توانم. فرمودند: بلند شو، تو خوب شدى. در همان عالم رؤ يا ديدم كه آن بچه بلند شد و نشست. من انتظار داشتم كه پس از آن همه توسل اين بزرگواران به من هم عنايتى فرمايند، ولى اصلا به طرف من توجه نفرمودند. در همان اثنا بيدار شدم و بسيار ناراحت شدم دست بردم زير بالش كه آن سم را بردارم و خود را راحت كنم. يك لحظه با خود انديشيدم كه نبايد عجله كنم؛ زيرا اين سه بانوى بزرگوار در اين اتاق قدم نهاده اند، امكان ندارد كه تشريف فرمايى آنان در حال من بى تأثير باشد؛ لذا دست نگه داشتم و آرام دست خود را روى پايم نهادم ديدم درد نمى كند، آهسته پايم را حركت دادم، ديدم به راحتى حركت مى كند فهميدم كه من نيز از بركت قدوم آن مخدرات شفا يافتم. صبح، هنگامى كه پرستارها آمدند بچه خوابيده بود، خيال كردند كه تمام كرده است، پرسيدند: از بچه چه خبر؟ گفتم: خوب شده است، گفتند: يعنى چه ؟ گفتم : مطمئن باشيد. بچه خوب شده، ولى بيدارش نكنيد. هنگامى كه بچه بيدار شد، دكترها آمدند و با كمال تعجب ديدند كه زخمش ‍ التيام يافته، حتى از جاى زخم هم هيچ نشانى نمانده است. پرستارها آمدند كه طبق معمول پاى مرا پانسمان كنند، چون باند را برداشتند با كمال تعجب ديدند كه هيچ زخم و جراحتى در پاى من نيست، پايم به كلى خوب شده، ورم پايم فروكش كرده و فاصله زيادى بين پا و پنبه ها ايجاد شده است. مادرم از حرم آمد، چشمانش از زيادى گريه ورم كرده بود، پرسيد: چگونه هستى؟ نخواستم بگويم شفا يافته ام، زيرا ممكن بود از شدت خوشحالى قالب تهى كند و لذا گفتم : بهتر هستم، برو عصايى بياور كه برويم منزل، البته نيازى به عصا نداشتم به طرف منزل رفتيم و بعدها جريان را براى مادرم نقل كردم؛ اما در بيمارستان هنگامى كه دكترها و پرستارها وضع من و بچه را مشاهده كردند غوغا به پا كردند، صداى گريه و صلوات بيمارستان را پر كرده بود.

 

برای اطلاعات بیشتر می توانید به سایت من مراجعه کنید:

www. m-yousefian.ir

بسم الله الرحمن الرحیم
از صفات زیبای الهی «حیات» است. بنابر این اصل در وجود عالم هستی بر پایه حیات است همانگونه که اصل در طبیعت نیز بهار است و پاییز و زمستان فرعی و مقدماتی هستند. و خداوند انسان را برای زندگانی ابدی آخرتی خلق کرده است و این دنیا مقدمه لازم برای نوع تعیین زندگی در عالم آخرت. «اعلموا ان الله یحیی الارض بعد موتها» (حدید/17) طبق روایتی امام باقر علیه السلام باطن این آیه را مربوط به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دانسته و در تبیین آن مرگ زمین را به مرگ اهل زمین، و مرگ اهل زمین را به کفر آنان تفسیر فرمودند (کمال الدین و تمام النعمه، ج2، ب58، ح4) و اینکه در زمان ظهور انسان ها زنده می شوند «یعبدوننی لایشرکون بی شیئا» (نور/55). و رمضان فرصتی دوباره برای احیای خویشتن خویش. شیاطین بسته شده و درهای رحمت به صورت خاص گشوده.
امام باقر عليه السّلام فرمود: پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در جمعه پايانى ماه شعبان، براى مردم سخنرانى نموده و خداوند را سپاس گزارد و ستود و پس آنگاه فرمود: اى مردم! فرا رسيدن ماهى بر شما نزديك است كه در آن شبى است كه از هزار ماه برتر است و آن ماه، ماه رمضان است. خداوند روزه آن ماه را واجب نمود؛ و شب زنده دارى با نمازى مستحبّى در آن ماه را مانند عبادت كسی قرار داد كه هفتاد شب از ديگر ماه‏ها را نماز مستحبّى گزارد؛ و كسی كه كار خير و نيكى را به جا آورد، پاداشى همانند پاداش كسى دهد كه واجبى از واجبات خداى گرامى و بزرگ را انجام دهد، و هر كه واجبى از واجبات خدا را انجام دهد، همچون كسى باشد كه هفتاد واجب خدا را در ديگر ماه‏ها به جا آورده است؛ و (رمضان) ماه شكيبايى است و به راستى، پاداش شكيبايى بهشت است و آن ماه، ماه برابرى [ميان مسلمانان در گرسنگى و تشنگى‏] است و ماهى است كه خداوند روزى مؤمنان را در آن ماه افزون كند و هر كه در آن، مؤمن روزه‏دارى را افطارى دهد، او را در پيشگاه خداوند به سبب اين كار پاداش آزاد نمودن بنده‏اى و بخشوده شدن گناهان پيشين او باشد.
عرض شد: اى پيامبر خدا! همگى ما توان افطارى دادن روزه‏دارى را نداريم.
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: به راستى كه خداوند بخشاينده است؛ اين پاداش را به كسى كه توانى جز بر اندكى شير آميخته با آب و يا جرعه‏اى آب گوارا و يا تعدادى خرماى خشك ندارد كه روزه‏دارى را با آن افطارى دهد و توانى بيش از اين ندارد نيز عطا فرمايد و هر كه بر برده‏اى آسان گيرد، خداوند گرامى و بزرگ حسابرسى بر او را آسان گيرد؛ و آن ماهى است كه آغازش رحمت و ميانه‏اش بخشودگى و پايانش برآورده شدن خواسته‏ها و رهايى از آتش است؛ و در آن ماه شما از چهار ويژگى بى‏نياز نيستيد؛ دو ويژگى كه با آن دو، خدا را خرسند مى‏سازيد و دو ويژگى كه شما از آن دو، بى‏نياز نيستيد؛ اما آن دو چيزى كه خداوند را با آن دو خرسند مى‏سازيد، گواهى به اين است كه به راستى معبودى جز خداى يگانه نيست و من پيامبر خدا هستم و اما آن دو چيزى كه شما از آن دو بى‏نياز نيستيد، درخواست بهشت از خدا و عافيت‏طلبى و پناه بردن از دوزخ به خداوند است. (برگرفته از علل الشرایع، ص51 به بعد)
امام صادق عليه السّلام از پدرش و او از پدرانش عليهم السّلام روايت نموده كه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: روزه‏دار در عبادت خدا به سر برد هر چند در رختخوابش خواب باشد ولى به آن شرط كه از مسلمانى غيبت نكند.
امام صادق عليه السّلام از پدرش و او از پدرانش عليهم السّلام روايت نموده كه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: خواب روزه‏دار عبادت است و نفسش تسبيح پروردگار.
امام صادق عليه السّلام فرمود: هر كه يك روز در گرما روزه بدارد و تشنگى به او روى آورد، خداى گرامى و بزرگ هزار فرشته را بر او بگمارد كه بر رخسارش دست كشند و او را مژده دهند تا آن هنگام كه افطار كند؛ خداى گرامى و بزرگ فرمايد: چه بوى خوشى دارى! اى فرشتگانم! شما را گواه مى‏گيرم كه به راستى او را آمرزيدم.


بسم الله الرحمن الرحیم
از صفات زیبای الهی «حیات» است. بنابر این اصل در وجود عالم هستی بر پایه حیات است همانگونه که اصل در طبیعت نیز بهار است و پاییز و زمستان فرعی و مقدماتی هستند. و خداوند انسان را برای زندگانی ابدی آخرتی خلق کرده است و این دنیا مقدمه لازم برای نوع تعیین زندگی در عالم آخرت. «اعلموا ان الله یحیی الارض بعد موتها» (حدید/17) طبق روایتی امام باقر علیه السلام باطن این آیه را مربوط به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دانسته و در تبیین آن مرگ زمین را به مرگ اهل زمین، و مرگ اهل زمین را به کفر آنان تفسیر فرمودند (کمال الدین و تمام النعمه، ج2، ب58، ح4) و اینکه در زمان ظهور انسان ها زنده می شوند «یعبدوننی لایشرکون بی شیئا» (نور/55). و رمضان فرصتی دوباره برای احیای خویشتن خویش. شیاطین بسته شده و درهای رحمت به صورت خاص گشوده.
امام باقر عليه السّلام فرمود: پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم در جمعه پايانى ماه شعبان، براى مردم سخنرانى نموده و خداوند را سپاس گزارد و ستود و پس آنگاه فرمود: اى مردم! فرا رسيدن ماهى بر شما نزديك است كه در آن شبى است كه از هزار ماه برتر است و آن ماه، ماه رمضان است. خداوند روزه آن ماه را واجب نمود؛ و شب زنده دارى با نمازى مستحبّى در آن ماه را مانند عبادت كسی قرار داد كه هفتاد شب از ديگر ماه‏ها را نماز مستحبّى گزارد؛ و كسی كه كار خير و نيكى را به جا آورد، پاداشى همانند پاداش كسى دهد كه واجبى از واجبات خداى گرامى و بزرگ را انجام دهد، و هر كه واجبى از واجبات خدا را انجام دهد، همچون كسى باشد كه هفتاد واجب خدا را در ديگر ماه‏ها به جا آورده است؛ و (رمضان) ماه شكيبايى است و به راستى، پاداش شكيبايى بهشت است و آن ماه، ماه برابرى [ميان مسلمانان در گرسنگى و تشنگى‏] است و ماهى است كه خداوند روزى مؤمنان را در آن ماه افزون كند و هر كه در آن، مؤمن روزه‏دارى را افطارى دهد، او را در پيشگاه خداوند به سبب اين كار پاداش آزاد نمودن بنده‏اى و بخشوده شدن گناهان پيشين او باشد.
عرض شد: اى پيامبر خدا! همگى ما توان افطارى دادن روزه‏دارى را نداريم.
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: به راستى كه خداوند بخشاينده است؛ اين پاداش را به كسى كه توانى جز بر اندكى شير آميخته با آب و يا جرعه‏اى آب گوارا و يا تعدادى خرماى خشك ندارد كه روزه‏دارى را با آن افطارى دهد و توانى بيش از اين ندارد نيز عطا فرمايد و هر كه بر برده‏اى آسان گيرد، خداوند گرامى و بزرگ حسابرسى بر او را آسان گيرد؛ و آن ماهى است كه آغازش رحمت و ميانه‏اش بخشودگى و پايانش برآورده شدن خواسته‏ها و رهايى از آتش است؛ و در آن ماه شما از چهار ويژگى بى‏نياز نيستيد؛ دو ويژگى كه با آن دو، خدا را خرسند مى‏سازيد و دو ويژگى كه شما از آن دو، بى‏نياز نيستيد؛ اما آن دو چيزى كه خداوند را با آن دو خرسند مى‏سازيد، گواهى به اين است كه به راستى معبودى جز خداى يگانه نيست و من پيامبر خدا هستم و اما آن دو چيزى كه شما از آن دو بى‏نياز نيستيد، درخواست بهشت از خدا و عافيت‏طلبى و پناه بردن از دوزخ به خداوند است. (برگرفته از علل الشرایع، ص51 به بعد)
امام صادق عليه السّلام از پدرش و او از پدرانش عليهم السّلام روايت نموده كه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: روزه‏دار در عبادت خدا به سر برد هر چند در رختخوابش خواب باشد ولى به آن شرط كه از مسلمانى غيبت نكند.
امام صادق عليه السّلام از پدرش و او از پدرانش عليهم السّلام روايت نموده كه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: خواب روزه‏دار عبادت است و نفسش تسبيح پروردگار.
امام صادق عليه السّلام فرمود: هر كه يك روز در گرما روزه بدارد و تشنگى به او روى آورد، خداى گرامى و بزرگ هزار فرشته را بر او بگمارد كه بر رخسارش دست كشند و او را مژده دهند تا آن هنگام كه افطار كند؛ خداى گرامى و بزرگ فرمايد: چه بوى خوشى دارى! اى فرشتگانم! شما را گواه مى‏گيرم كه به راستى او را آمرزيدم.


MahdiYusefianArani@yahoo.com

سعي ما بر اين است كه بتوانيم با شما ارتباط مناسب علمي داشته باشيم و هم از انديشه ها و نظرات شما بهره مند شويم و هم پاسخ گوي سؤالات شما عزيزان باشيم. البته چون محتواي اصلي اين وبلاگ مربوط به مباحث امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) است روشن است كه گفت و گوي اصلي ما نيز پيرامون آن بزرگوار خواهد بود، ولي سعي مي كنيم به نكات ديگري كه متناسب با نياز انسان بوده و با تأثير مثبت در نگرش و روش زندگيش، او را در مسير امام قرار مي دهد، اشاره كنيم. لذا از خاطرات شهدا و حكايات پند آموز نيز استفاده مي كنيم و از كساني كه در رونق بيشتر اين نگاه، ما را ياري مي كنند كمال سپاس را داريم.

منتظر حرف ها، خاطرات، اشعار، سؤالات... شما هستيم.

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خالق هستی بخش، خدایی که اراده­ اش در راستای مصالح بندگان است، حکیم خبیری که سعادت و نیک بختی انسان را می­ خواهد و برای تحقّق این امر مهم هر آنچه را انسان بدان نیازمند است فراهم آورده است. سپاس بیکران پروردگاری که برای هدایت و نجات بشر، انبیاء را مبعوث نمود و با ارسال رسل و انزال کتب، راه و رسم زندگی صحیح را به انسان­ ها آموخت. حمد بی­ پایان خدایی را که با بعثت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و فرو فرستادن کامل­ ترین دین و نزول کتاب هدایت قرآن کریم، بر انسان­ ها منّت نهاد و با قرار دادن اهل بیت پیامبر (صلوات الله علیهم) به عنوان جانشینان او، هدایت را در میان جامعه بشری جاودانه نمود. صلوات و سلام خداوند بر رسول اکرم و نبیّ خاتم و دودمان پاکش، که به حقّ، وجود و حیات انسانی ما، مرهون آن بزرگواران است.

* تعریف

برای آن که پژوهش و تحقیق مناسبی نسبت به موضوع بحث صورت بگیرد و تلاش علمی قابل قبولی به انجام برسد لازم است موضوع مورد بحث از جهت لغت و اصطلاح به روشنی تعریف شود تا خواننده محترم با درک درست موضوع محل بحث، به درستی بتواند بحث را دنبال کند و به نتیجه مطلوب برسد.

معنای لغوی رجعت

در مقاییس اللغه آمده است: رجع: يدلّ على ردّ و تكرار. تقول رجع يرجع رجوعا: إذا عاد. و راجع الرجل امرأته؛ کلمه رجع دلالت بر برگشت و تکرار دارد، و وقتی می­ گویی رجع یرجع یعنی بازگشت، و راجع الرجل امرأته یعنی مرد از طلاق بازگشت و به زنش مراجعه کرد. (معجم مقاییس اللغة، ج2، ص490)

راغب می­ گوید: الرُّجُوعُ: العود إلى ما كان منه البدء، فَالرُّجُوعُ: العود، و الرَّجْعَةُ و الرِّجْعَةُ في الطّلاق، و في العود إلى الدّنيا بعد الممات، و يقال: فلان يؤمن بِالرَّجْعَةِ. فمن الرّجوع قوله تعالى: لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ ...(المنافقون/8)؛ الرُّجُوع يعنى بازگشت به هر آنچه كه آغاز و شروع از آن جا بوده، پس رجوع- همان بازگشتن است.رَجْعَة: هم در طلاق بکار مى‏ رود و هم در بازگشت به دنيا پس از مرگ. مى‏ گويند: فلان يُؤْمِن بِالرَّجْعَة: (او به رجعت باور دارد). (المفردات، ص343)

طریحی می­ گوید: الرجعة بالفتح هي المرة في الرجوع بعد الموت بعد ظهور المهدي ع، و هي من ضروريات مذهب الإمامية... و فلان يؤمن بالرجعة: أي بالرجوع إلى الدنيا بعد الموت؛ رجعت با فتحه «را» رجوع بعد از مرگ است بعد از ظهور امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه)، و این از ضروریات مذهب امامیه (شیعه) است.... و فلان يؤمن بالرجعة یعنی به بازگشت به دنیا بعد از مرگ ایمان دارد. (مجمع البحرين، ج‏4، ص335)

در همه کتب لغت به این معنا اشاره شده است.

تذکّر؛ با دقت در کلمات لغت­ شناسان، دو نکته روشن می­ شود: 1- برگشت به نقطه شروع، بنابر این باید نقطه آغازینی باشد. 2- تداعی معنای رفتن، برگشتن جایی قابل تصور است که قبل از آن رفتن و یا جدا شدن اتفاق افتاده باشد.

رجعت در اصطلاح

مراد از رجعت در اصطلاح کلام بازگشت گروهی از مردگان به این جهان در زمان ظهور امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.

* گفتار علما

در اینجا مناسب است گفتار برخی از علما و دانشمندان شیعه را یادآور شویم.

مرحوم علامه مجلسی پس از آن که روایات بحث رجعت را بیان می­ کند، در ادامه و در بخش «تذییل» به اظهار نظر پرداخته و کلمات برخی از بزرگان را ذکر می­ کند، که به آن اشاره می­ کنیم.

تزییل؛ اى برادر! گمان نمى‏ كنم كه بعد از نقل آن همه آيات و رواياتى كه در باره اثبات رجعت براى تو نقل كردم، هنوز در عقيده به رجعت شك داشته باشى. بايد بدانى كه رجعت مسأله‏ ايست كه شيعيان در تمام اعصار بالاتفاق معتقد به آن بوده‏ اند، و ميان آن­ ها همچون آفتاب نيمروز مشهور و معلوم بوده است، چنان كه آن را به شعر درآورده و در تمام شهرهاى خود در مقام مناظره با مخالفين (اهل تسنن) بدان استناد مى‏ جستند، و مخالفين هم آن­ ها را بدين عقيده سرزنش مي­ نمودند، و در كتاب هاى مربوطه ثبت كرده‏ اند....ولى كسى كه ايمان به ائمه اطهار دارد چگونه در مطلبى كه قريب دويست روايت بطور تواتر از چهل و چند نفر از محدثين بزرگ و موثق و علماى اعلام در بيش از پنجاه كتاب آن­ ها نقل شده است، ترديد مي ­كند؟! علماى بزرگى مانند ثقة الاسلام كلينى، شيخ صدوق، شيخ طوسى، سيد مرتضى، نجاشى، كشى، عياشى، على بن ابراهيم قمى، سليم بن قيس هلالى، شيخ مفيد....من فكر مي­ كنم كه هر كس در موضوع رجعت ترديد كند، در منصب امامت ائمه اطهار شك دارد، ولى چون نمى‏ تواند آن را در بين مؤمنين اظهار كند، با حيله و نيرنگ بمنظور تخريب دين حنيف اسلام شبهاتى در باره رجعت كه ناشى از ملحدان بى‏ دين است القا نموده، و افكار مردم ضعيف الايمان را از اعتقاد به آن منحرف مي سازد «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»

شيخ صدوق‏؛ ایشان در کتاب «اعتقادات» مي­ نويسد: اعتقاد ما درباره رجعت صحيح است. به دليل اين آيه شريفه «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ»؛ و داستان عزيز پيغمبر كه صد سال بعد از مرگش خداوند او را زنده كرد قال اللَّه تعالى «أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى‏ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها» (كه خداوند در سوره بقره ضمن اين آيه شرح داده است)؛ و مانند داستان برگزيدگان قوم حضرت موسى كه خداوند مي­ فرمايد «ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ؛ شما را بعد از مرگتان دوباره زنده گردانيديم تا شكر خدا را به زبان آوريد....» اين گونه رجعت‏ ها كه طى آن مردمى در امت ­هاى پيشين از اين جهان ديده فرو بستند و دوباره زنده شدند بسيار است، و پيغمبر (صلّى اللَّه عليه و آله و سلم) فرمود آنچه در اين امت است طابق النعل بالنعل مثل همانهاست كه در امت­ هاى پيشين وى داده است. بنا بر اين اصل، لازم است كه رجعت نيز در اين امت باشد. من به زودى كتاب مستقلى در رجعت خواهم نوشت و كيفيت رجعت و دليل‏ هاى اثبات آن را روشن خواهم ساخت. اعتقاد به تناسخ باطل است، هر كس عقيده به تناسخ داشته باشد، كافر است، زيرا اعتقاد به تناسخ مستلزم ابطال بهشت و دوزخ است.

شيخ مفيد؛ ایشان در كتاب «ارشاد» آنجا كه علامات ظهور قائم آل محمد (صلوات الله علیهم) را ذكر مي­ كند مي­ نويسد: و از جمله مردگان از قبرهاى خود بيرون آمده بدنيا برمي­ گردند و با يك ديگر مأنوس گشته بديد و بازديد هم مي­ روند.

و نيز در ضمن مسائلى كه از «سارى» از وى پرسيده‏ اند، سؤال شده بود: معنى روايتى كه از حضرت صادق نقل شده چيست كه فرمود: ليس منا من لم يقل بمتعتنا و لم يؤمن برجعتنا؛ يعنى كسى كه قائل به متعه ما و ازدواج موقت (كه آن را صيغه هم مي­ گويند) نشود و ايمان به رجعت ما نداشته باشد، از ما نيست؟ آيا مقصود بازگشت به دنيا و مخصوص اهل ايمان است، يا منظور غير آن­ ها از ظالمان جبارند كه پيش از روز قيامت رجوع به دنيا مي­ كنند؟

شيخ مفيد بعد از جواب سؤال از متعه، راجع به رجعت نوشت: و اين كه امام فرموده هر كس ايمان به رجعت ما نداشته باشد از ما نيست، مقصود رجعتى است كه ايمان به آن اختصاص به آل محمد (صلّى اللَّه عليه و آله و سلم) دارد به اين معنى كه خداوند مردمى از امت پيغمبر (صلّى اللَّه عليه و آله و سلم) را بعد از مردن و پيش از روز قيامت زنده مي­ گرداند و اين عقيده خاندان پيغمبر و از معتقدات شيعيان آنهاست و قرآن مجيد هم گواه بر آنست.

نظريه سيد مرتضى‏؛ شيخ مفيد در كتاب «ارشاد» مي­ نويسد: سيد مرتضى (رضى اللَّه عنه) در پاسخ مسائلى كه از شهر «رى» از وى پرسيده‏ اند، از جمله درباره «رجعت» كه سؤال كرده بودند: عده قليلى از شيعيان عقيده دارند كه «رجعت» يعنى بازگشت دولت آل محمد در زمان قائم (عليه السّلام) نه رجوع بدن هاى آن­ ها، چنين فرموده است:

عقيده شيعه اماميه درباره رجعت آنست كه خداوند متعال در موقع ظهور امام زمان مهدى (عليه السّلام) مردمى از شيعيان آن حضرت را كه قبلا مرده بودند، به دنيا برمي ­گرداند تا به ثواب يارى او و مساعدت وى و مشاهده دولت آن حضرت فائز گردند. همچنين مردمى از دشمنان آن حضرت را نيز زنده مي­ گرداند، تا از آن­ ها انتقام گيرد. و آن­ ها نيز از مشاهده ظهور حق و بالا گرفتن دين پيروان حق، زجر بكشند. دليل بر اثبات رجعت اينست كه: هيچ عاقلى ترديد ندارد، كه خداوند قدرت بر زنده گردانيدن مردمى در پايان روزگار، دارد. و اين معنى في نفسه محال نيست. پس‏ وقتى ثابت شد كه رجعت عقلا جايز و از قدرت خداوند خارج نيست، راه اثبات آن به اين است كه مي­ گوئيم علماى شيعه اجماع دارند كه اين معنى واقع مى‏ شود، و ما در كتب خود ثابت نموده‏ ايم كه اجماع علماى شيعه حجت است، زيرا حاكى از وجود قول امام (عليه السّلام) است.

سيد بن طاوس‏؛ ایشان در كتاب «سعد السعود» بعد از نقل كلام شيخ طوسى از «تفسير تبيان» در ذيل آيه «ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» در جواز اعتقاد به رجعت به دليل اين آيه شريفه مي­ گويد: شيعه و سنى حشر مردگان را كه همان رجعت است در كتب خود نقل كرده‏ اند. از جمله حميدى (دانشمند معروف اهل تسنن) در كتاب «جمع بين صحيحين» از ابو سعيد خدرى روايت كرده كه پيغمبر فرمود: روش و شيوه امت­ هاى پيش وجب به وجب و ذرع به ذرع بعينه درباره شما نيز جارى خواهد شد، تا آنجا كه اگر آن­ ها به سوراخ سوسمارى رفته باشند، شما نيز خواهيد رفت! عرض كرديم: يا رسول اللَّه! آيا شيوه يهود و نصارا در بين ما جريان مي ­يابد؟ فرمود: پس شيوه كى؟ و از جمله زمخشرى در تفسير «كشاف» از حذيفه روايت نموده كه پيغمبر (صلّى اللَّه عليه و آله و سلم) فرمود: شما امت اسلام بعد از من شبيه‏ ترين امت­ ها به بنى اسرائيل هستيد و طابق النعل بالنعل از راهى كه آن­ ها رفتند خواهيد رفت. تا جايى كه من نمي­ دانم گوساله پرست هم خواهيد شد؟!..... وقتى مخالفين ما از اهل سنت و غيرهم اين گونه موضوعات را نقل كرده و در كتاب­ هاى خود نوشته‏ اند، چرا حاضر نيستند قبول كنند كه علماى اهل بيت دوباره به دنيا برگردند و براى چه از روايات ائمه اطهار در خصوص رجعت اظهار تنفر مي­ كنند؟! رجعتى كه علماى ما و اهل بيت پيغمبر و شيعيان آن­ ها معتقدند از جمله علائم و معجزات پيغمبر اسلام است، چرا مقام آن حضرت در نزد اهل تسنن با انكار رجعت بايد از موسى و عيسى و دانيال پيغمبر كمتر باشد؟ زيرا مي­ دانيم كه خداوند متعال به دست آن­ ها مردگان بسيارى را زنده گردانيد و تمام علماى اهل تسنن هم به اتفاق آن را قبول دارند. (بحارالانوار، ج53، ص122)

علامه طبرسی؛ اخبار بسيارى دلالت دارند بر اين كه خداوند در زمان قيام حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه) گروهى از آن­ ها كه مرده‏ اند، زنده مى‏ كند. بعضى از رجعت كنندگان از دوستان و شيعيان مهدى (علیه السلام) هستند كه ثواب نصرت و كمك او نصيبشان مى‏ شود و به دولت مهدى شاد مى‏ شوند. بعضى ديگر از دشمنانش هستند كه براى گرفته شدن انتقام از ايشان برمي­ گردند تا عذاب دنيا بچشند و بدست شيعيان كشته شوند و از قدرت و شوكت مهدى (علیه السلام) احساس سرافكندگى و حقارت كنند. هيچ عاقلى شك ندارد كه اين كار مقدور خداوند متعال است و محال نيست. نظير آن را خداوند در امت­ هاى گذشته هم انجام داده و قرآن گواه آن است. مثل داستان عزير و غير آن كه در جاى خود ذكر كرده‏ ايم. روايت صحيح از پيامبر عاليقدر است كه: هر چه در بنى اسرائيل روى داده، در امت من هم روى مي ­دهد. حتى اگر يكى از آن­ ها داخل خانه مارمولك شده باشد، شما هم داخل مى‏ شويد. (مجمع البیان، ج7، ص367، ذیل آیه 83 سوره نمل)

شیخ حرّ عاملی؛ مراد از رجعت زنده شدن بعد از مرگ و قبل از قیامت است و همین معنا نیز از لفظ رجعت به ذهن خطور می­ کند و علما به آن تصریح دارند. (ایقاظ الهجعة بالبرهان علی الرجعة، باب دوم)

علامه طباطبایی؛ فرقه‏ هاى اسلامى غير شيعه كه عامه مسلمين را تشكيل مى‏ دهند، هر چند ظهور مهدى (عجل الله تعالی فرجه) را قبول دارند، و رواياتش را به طرق متواتر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل كرده‏ اند و ليكن مساله رجعت را انكار نموده، آن را از مختصات شيعه دانسته‏ اند، و چه بسا بعضى از كسانى كه شيعه زاده‏ اند، و خود را شيعه مى‏ شمارند، در اين اعصار پيدا شده‏ اند كه مى‏ گويند: روايات رجعت از احاديث دروغى است كه دست يهود و يا كفارى كه تظاهر به اسلام مى‏ كردند، مانند عبد اللَّه سبا و يارانش آن­ ها را داخل در احاديث ما كرده‏ اند.....اما اين كه در يك يك روايات مناقشه كرده، و آن­ ها را ضعيف شمرده، در پاسخش مى‏ گوئيم: هر چند هر يك از روايت‏ ها روايت واحد است، و ليكن روايات ائمه اهل بيت (علیهم السلام) نسبت به اصل رجعت متواتر است، به حدى كه مخالفين مساله رجعت، از همان صدر اول اين مساله را از مسلمات و مختصات شيعه دانسته‏ اند، و تواتر با مناقشه و خدشه در تك تك احاديث باطل نمى‏ شود، علاوه بر اين كه تعدادى از آيات قرآنى و روايات كه در باب رجعت وارد شده دلالتش تام و قابل اعتماد است، كه ان شاء اللَّه به زودى در موردى مناسب متعرض آن­ ها مى‏ شويم، مانند آيه «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا» و آيات ديگر علاوه بر اينكه آيات ديگرى از قرآن دلالت اجمالى بر وقوع رجعت دارد مانند آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ» كه مى‏ فهماند آنچه در امت‏ هاى گذشته رخ داده، در اين امت نيز رخ خواهد داد، و يكى از آن وقايع مساله رجعت و زنده شدن مردگانى است كه در زمان ابراهيم و موسى و عيسى و عزير و ارميا و غير ايشان اتفاق افتاده، بايد در اين امت نيز اتفاق بيفتد.

هم چنان كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم كلامى دارند كه بطور اجمال مى‏ فهماند آنچه در امت ‏هاى سابق اتفاق افتاده در اين امت نيز اتفاق خواهد افتاد، و آن اين است كه فرمود: به آن خدايى كه جانم به دست اوست، كه شما مسلمانان با هر سنتى كه در امت‏ هاى گذشته جريان داشته روبرو خواهيد شد، و آنچه در آن امت‏ ها جريان يافته مو به مو در اين امت جريان خواهد يافت، بطورى كه نه شما از آن سنت‏ ها منحرف مى‏ شويد، و نه آن سنت‏ ها كه در بنى اسرائيل بود شما را ناديده مى‏ گيرد.

از اين هم كه بگذريم اين قضايايى كه ائمه اهل بيت (علیهم السلام) خبر داده‏ اند جزء ملاحم و اخبار غيبى مربوط به آخرالزمان است، و راويانى آن­ ها را آورده ‏اند كه مربوطند به قرن‏ ها قبل از اين، و كتبشان از زمان تاليف تاكنون محفوظ مانده، و نسخه آن­ ها دست نخورده، و ما تا كنون به چشم خود ديده‏ ايم پاره‏ اى از آنچه آن حضرات پيشگويى كردند بدون كم و زياد به وقوع پيوست، قهرا بايد نسبت به بقيه آن­ ها نيز اعتماد كنيم، و به صحت همه آن­ ها ايمان داشته باشيم.

و رواياتى كه رجعت را اثبات مى‏ كند هر چند آحاد آن با يكديگر اختلاف دارند، الا اينكه با همه كثرتش (كه در سابق گفتيم متجاوز از پانصد حديث است) در يك جهت اتحاد دارند، و آن يك جهت اين است كه سير نظام دنيوى متوجه به سوى روزى است كه در آن روز آيات خدا به تمام معناى ظهور ظاهر مى‏ شود، روزى كه در آن روز ديگر خداى سبحان نافرمانى نمى‏ شود، بلكه به خلوص عبادت مى‏ شود، عبادتى كه مشوب و آميخته با هواى نفس نيست، عبادتى كه شيطان و اغوايش هيچ سهمى در آن ندارد، روزى كه بعضى از اموات كه در خوبى و يا بدى برجسته بودند، يا ولى خدا بودند، و يا دشمن خدا، دوباره به دنيا بر مى‏ گردند تا ميان حق و باطل حكم شود. (المیزان، ج2، ص106، ذیل آیه210 از سوره بقره)

تفسیر نمونه؛ رجعت از عقائد معروف شيعه است و تفسيرش در يك عبارت كوتاه چنين است: بعد از ظهور مهدى (عجل الله تعالی فرجه) و در آستانه رستاخيز گروهى از مؤمنان خالص و كفار و طاغيان بسيار شرور به اين جهان باز مى‏ گردند، گروه اول مدارجى از كمال را طى مى‏ كنند، و گروه دوم كيفرهاى شديدى مى‏ بينند. (تفسیر نمونه، ج15، ص550)

تذکر؛ برخی معنای رجعت را بازگشت دولت عدل الهی و ظهور امام زمان گفته­ اند.

مرحوم شیخ طبرسی می­ گوید: با اين همه گروهى از اماميه، آيات و اخبار رجعت را تأويل برده‏ اند به اين كه مراد، بازگشت دولت و امر و نهى است نه بازگشت اشخاص و زنده شدن مردگان. اينان اخبار رجعت را تأويل برده‏ اند به گمان اين كه رجعت با تكليف منافات دارد. اما اين مطلب صحيح نيست. زيرا رجعت از كسى سلب اختيار نمي­ كند و چنين نيست كه افراد را به انجام واجبات و ترك محرمات مجبور سازد. (مجمع البیان، ج7، ص367، ذیل آیه 83 سوره نمل)

در ادامه کلام ایشان باید افزود 1- رجعتی که در امت­ های گذشته تحقّق یافته و در روایات به آن اشاره شده و رجعت در امت اسلامی به آن تشبیه شده، رجعت مردگان با بدن­ های مادی دنیایی است. 2- حکمت و آثاری که در روایات برای رجعت ذکر شده مانند بازگشت مؤمنان برای لذت بردن از دولت حق و بازگشت کفار برای انتقام گرفتن از آنان، با این معنا سازگاری ندارد. 3- این معنا مورد انکار عامه (اهل سنت) نیز که مخالف سرسخت رجعت هستند نمی باشد، زیرا آنان نیز ظهور مهدی آل پیامبر (صلوات الله علیهم) را به عنوان مصلح قبول دارند هرچند می­ گویند در آخرالزمان به دنیا می­ آید. 4- علمای اهل لغت عامه نیز این معنا را نگفته ­اند. اینان در معنای رجعت چنین آورده­ اند: راغب در مفردات: و الرَّجْعَةُ و الرِّجْعَةُ في الطّلاق، و في العود إلى الدّنيا بعد الممات، و يقال: فلان يؤمن بِالرَّجْعَةِ؛ رَجْعَة: هم در طلاق بكار مى‏ رود و هم در بازگشت به دنيا پس از مرگ. می­ گویند: فلان يُؤْمِن بِالرَّجْعَة: (او به رجعت باور دارد) ابن منظور در لسان العرب و صاحب النهایه فی غریب الحدیث می­ گویند: الرَّجْعةُ: مذهب قوم من العرب في الجاهلية معروف عندهم، و مذهب طائفة من فِرَق المسلمين من أُولي البِدَع و الأَهْواء، يقولون: إِن الميت يَرْجِعُ إِلى الدنيا و يكون فيها حيّاً كما كان، و من جملتهم طائفة من الرَّافضة. رجعت مذهب گروهی از عرب در جاهلیت بود، و مذهب برخی از فرقه­ های مسلمانان که می­ گویند مرده زنده شده و به دنیا برمی­ گردد، و از آنان هستند شیعیان. (در ذیل کلمه رجع)

مترادفات رجعت

در متون مقدس اسلامی به کلماتی برمی­ خوریم که برای رجعت و بازگشت به دنیا استعمال شده است که اشاره به برخی از آن­ ها مناسب است.

* الکرة؛ کره از ماده کرّ می­ باشد و در کتب لغت به این معانی آمده است: الکرّ: الرجوع، الکرّة: المرّة، الكَرَّةُ: البَعْث و تَجْديدُ الخَلْق بعد الفَناء؛ کرّ به معنای رجوع است و کرّه یعنی یک بار (رجوع)، کرّه یعنی برانگیختن و تجدید خلق بعد از فنای آن. (لسان العرب، ج5، ص135) الكرة: الرجعة، و هي المرة و الجمع‏ كرات مثل مرة و مرات؛ کرّه به معنای رجعت است و آن یک بار رجعت است. (مجمع البحرين، ج‏3، ص472) (الكَرَّةُ) الرَّجْعَةُ وَزْناً وَ مَعْنًى؛ کره به معنای رجعت و بر وزن آن است.(مصباح المنیر، ج2، ص530)

در قرآن و روایات نیز لفظ کرّه در معنای بازگشت بکار رفته است. برای نمونه «وَ قالَ الَّذينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا؛ و (در اين هنگام) پيروان مى‏ گويند: كاش بار ديگر به دنيا برمى‏ گشتيم، تا از آن ها [پيشوايان گمراه‏] بيزارى جوييم، آن چنان كه آنان (امروز) از ما بيزارى جستند!» (بقره/167) «فَلَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنين‏؛ اى كاش بار ديگر (به دنيا) بازگرديم و از مؤمنان باشيم!» (شعراء/102) «أَوْ تَقُولَ حينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ أَنَّ لي‏ كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنين‏؛ يا هنگامى كه عذاب را مى‏ بيند بگويد: «اى كاش بار ديگر (به دنيا) باز مى‏ گشتم و از نيكوكاران بودم!» (زمر/58) از امام باقر (علیه السلام) نقل شده است: أَيَّامُ اللَّهِ ثَلَاثَةٌ يَوْمُ يَقُومُ الْقَائِمُ وَ يَوْمُ الْكَرَّةِ وَ يَوْمُ الْقِيَامَة؛ ایام الله سه روز است، روز قیام قائم و روز رجعت و روز قیامت. (بحارالانوار،ج51، ص50) و در زیارت جامعه آمده است: يَكُرُّ فِي رَجْعَتِكُم‏؛ باز می­ گردد در رجعت شما.

* البعث؛ که به معنای برانگیختن و زنده کردن آمده است مانند «وَ إِذْ قُلْتُمْ يَامُوسىَ‏ لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتىَ‏ نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنتُمْ تَنظُرُونَ * ثمُ‏َّ بَعَثْنَاكُم مِّن بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون؛ و (نيز به ياد آوريد) هنگامى را كه گفتيد: «اى موسى! ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اينكه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم!» پس صاعقه شما را گرفت در حالى كه تماشا مى‏ كرديد. * سپس شما را پس از مرگتان، حيات بخشيديم شايد شكر (نعمت او را) بجا آوريد.» (بقره/56-57)

* الایاب؛ راغب می­ گوید: أوب؛ به معنى نوعى بازگشتن است، اين بازگشت يعنى- أوب- فقط در باره موجودى است كه با اراده است، امّا رجوع، در باره موجود با اراده و بى‏ اراده هر دو اطلاق مى ‏شود. خدا می­ فرمايد «إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُم» (غاشيه/25) يعنى بازگشتشان به سوى ما است، و خدا می ­فرمايد «وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ» (آل عمران/14) يعنى توبه و بازگشتن نيكو به پيشگاه خداى تعالى است. أَوَّاب مانند- توّاب- كسى است كه به خداى تعالى بازگشت مى‏ كند چنانكه می­ فرمايد «أَوَّابٍ حَفِيظٍ» (ق/32) و «إِنَّهُ أَوَّابٌ» (ص/17) (مفردات راغب، ج1، ص220) احمد بن فراهیدی می­ گوید: أوب؛ يقال: آب فلان إلى سيفه، أي: رد يده إلى سيفه. و آب الغائب يؤوب أوبا، أي: رجع. (العین، ج8، ص416) ابن منظور می­ گوید: الأَوْبُ: الرُّجُوعُ. آبَ إلى الشي‏ءِ: رَجَعَ، و آبَ الغائبُ يَؤُوبُ مآباً إذا رَجَع.‏ (لسان العرب، ج‏1، ص217) و طریحی می­ گوید: قوله تعالى «إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُم» (غاشیه/25) و المعنى: إلينا مرجعهم و مصيرهم بعد الموت، و الأواب بالتشديد: التائب. و قوله: آئبون تائبون هو جمع آئب. قوله: إني بإيابكم من المؤمنين يريد بذلك الإقرار بالرجعة في دولة القائم. (مجمع البحرين، ج‏2، ص9)

* حشر؛ حَشَرَهُم: جمعهم؛ آن­ ها را محشور کرد یعنی آن­ ها را جمع کرد (لسان العرب، ج4، ص190) در مفردات آمده: الحَشْرُ: إخراج الجماعة عن مقرّهم و إزعاجهم عنه إلى الحرب و نحوها؛ حَشْر برانگيختن و بيرون آوردن گروه و جماعت از جايگاهشان و روانه كردن آن ها از آنجا بسوى جنگ و يا نظير آن امور و كارها‏. (ج1، ص237) و در مجمع البحرین آمده: (حشر) قوله تعالى «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً؛ أي جمعناهم؛ حشرناهم در آیه شریفه به معنای جمع می­ کنیم است. (ج3، ص268) ‏آیه شریفه ‏«وَ يَوْمَ نحَْشُرُ مِن كُلّ‏ِ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن يُكَذِّبُ بَِايَاتِنَا؛ روزى را كه ما از هر امّتى، گروهى را از كسانى كه آيات ما را تكذيب مى‏ كردند محشور مى‏ كنيم‏» (نمل/83) با توجه به روایات به رجعت در زمان ظهور تفسیر و معنا شده است. در روایت آمده عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَال: قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام): يُنْكِرُ أَهْلُ الْعِرَاقِ الرَّجْعَةَ؟ قُلْت: نَعَمْ. قَال: أمَا يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا»؛ ابو بصير گفت: حضرت صادق (عليه السّلام) به من فرمود: آيا مردم عراق رجعت را انكار مي­ كنند؟ عرض كردم: آرى. فرمود: آيا اين آيه را در قرآن نخوانده‏ اند: «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا». (بحارالانوار، ج53، ص40، ح6)

* امکان وقوع

قبل از آن که بخواهیم پیرامون وقوع رجعت سخن بگوییم و آن را ثابت کنیم، لازم است ابتدا به بحث پیرامون امکان رجعت بپردازیم و ببینیم آیا چنین امری در مرحله ثبوت و امکان، قابل پذیرش می­ باشد یا خیر؟ آیا از نظر عقل امکان دارد چنین واقعه­ ای اتفاق بیفتد، یا این که یا عقل، تحقق آن را محال می­ داند؟

برای پاسخ به این سؤال، باید ابتدا به انواع امور محال اشاره شود و حکم عقل درباره آن­ ها معلوم گردد.

امور محال یا ممتنع به سه دسته تقسیم می شوند:

الف) محال ذاتی: امری است که در ذات خویش محال و ناشدنی است و ذاتاً تحقق پیدا نمی کند مانند اجتماع نقیضین.

ب) محال وقوعی: امری است که با توجه به ذات آن شیء محال نیست و می تواند باشد، ولی وقوع و تحقق آن مستلزم محال است مثلاً وجود معلول ذاتاً محال نیست ولی وجود آن بدون علت محال است و به تناقض می رسد (زیرا چون معلول است علت دارد و از طرفی بگوئید علت ندارد).به محال ذاتی و محال وقوعی «محال عقلی» می گویند.

ج) محال عادی: امری است که وقوع آن با توجه به قوانین شناخته شده طبیعت ممکن نیست ولی ذاتاً محال نیست مثلاً یک نهال به جای آنکه در مدت 3 سال تبدیل به یک درخت شود در مدت یک ثانیه تبدیل به درخت شود.

با توجه به این سه قسم روشن می شود که در حقیقت قدرت به نوع اول و دوم تعلّق نمی گیرد و این دو قسم قدرت را نمی پذیرند و لذا خود به خود تحقّق پیدا نمی کنند. به بیان دیگر:

تحقّق پیدا نکردن یک امر دو علت می تواند داشته باشد: 1ـ ضعف فاعل. 2ـ عدم قابلیت قابل (امر). یعنی گاهی یک پدیده به وجود نمی آید چون فاعل قدرت ندارد مانند نوشته نشدن یک کتاب به خاطر جهل فاعل و گاهی یک پدیده به وجود نمی آید چون خودش به گونه ای است که نمی تواند به وجود آید مثل آنکه به یک نجار گفته شود از مقداری آب (با حالت آب و مایع بودن) یک در بساز. روشن است که او نمی تواند چنین کاری انجام دهد البته نه به خاطر اینکه نجاری بلد نیست بلکه به علت آنکه آب نمی تواند در بشود.

اکنون باید دید رجعت اگر از امور محال باشد، در کدام قسم داخل می ­شود.

رجعت از قسم اول نیست؛ زیرا این که بدن متلاشی شده یک انسان به قدرت الهی دوباره به صورت اول به وجود آید و روح او به آن بدن ملحق شود، ذاتا محال نبوده و به تناقض نمی انجامد. ( البته باید توجه داشت که بین تناسخ که امر محالی است با رجعت تفاوت است. تناسخ یعنی انتقال نفس پس از مرگ از یک بدن به بدن و جسم دیگر در همین دنیا، یعنی وقتی انسان مرد و روح از بدن خارج شد دوباره در همین جهان وارد بدن و جسم دیگری می­ شود که گاهی آن جسم دوم نبات و گیاه است و گاهی حیوان و گاهی انسان. توضیح این تفاوت در بخش پاسخ به شبهات انشاءالله خواهد آمد)

رجعت از قسم دوم نیز نمی­ باشد؛ زیرا قائلین به رجعت آن را امری بدون علت نمی­ دانند. آنان معتقدند در زمان ظهور امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه)، خداوند گروهی از انسان­ ها را دوباره زنده می­ کند.

اگر رجعت را امر محالی بخواهیم فرض کنیم، از قسم سوم خواهد بود؛ به این بیان که: خداوند برای آن که انسان در این دنیا پا نهد و زندگی مادی دنیایی را با جسم خاکی شروع کند و به پایان برساند، مراحل خاصی را قرار داده است، و به برخی از آن­ ها در آیات نورانی قرآن نیز اشاره کرده است «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَنَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ* ثمُ‏َّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فىِ قَرَارٍ مَّكِينٍ* ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَمًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لحَْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا ءَاخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الخَْالِقِين؛ و ما انسان را از عصاره‏ اى از گِل آفريديم* سپس او را نطفه‏اى در قرارگاه مطمئن [رحم‏] قرار داديم* سپس نطفه را به صورت علقه [خون بسته‏]، و علقه را به صورت مضغه [چيزى شبيه گوشت جويده شده‏]، و مضغه را به صورت استخوان­ هايى درآورديم و بر استخوان­ ها گوشت پوشانديم سپس آن را آفرينش تازه‏ اى داديم. پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است!‏» (مؤمنون/12-14). شروع به حیات یک انسان آن هم رشد یافته ( نه به صورت نوزاد)، در این دنیا با یک جسم کامل خاکی، برخلاف قانون عادی و طبیعی زندگی انسانی است. و بنابر این، رجعت امر محالی است.

از این بیان روشن شد که رجعت از اقسام محال عقلی نمی­ باشد و لذا عقل حکم به امتناع آن نمی­ کند، بلکه از نظر سیر طبیعی زندگی انسانی، محال عادی خواهد بود. همان گونه که خلقت حضرت آدم (علیه السلام) «إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَئكَةِ إِنىّ‏ِ خَالِقُ بَشَرًا مِّن طِينٍ* فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِين‏؛ و به خاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل مى‏ آفرينم!* هنگامى كه آن را نظام بخشيدم و از روح خود در آن دميدم، براى او به سجده افتيد!» (ص/71-72) و ولادت حضرت عیسی (علیه السلام) «إِذْ قَالَتِ الْمَلَئكَةُ يَامَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكلَِمَةٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسىَ ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهًا فىِ الدُّنْيَا وَ الاَْخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِين* وَ يُكَلِّمُ النَّاسَ فىِ الْمَهْدِ وَ كَهْلًا وَ مِنَ الصَّالِحِين* قَالَتْ رَبّ‏ِ أَنىَ‏ يَكُونُ لىِ وَلَدٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنىِ بَشَرٌ قَالَ كَذَالِكِ اللَّهُ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ إِذَا قَضىَ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُون‏؛ (به ياد آوريد) هنگامى را كه فرشتگان گفتند: اى مريم! خداوند تو را به كلمه ‏اى [وجود با عظمتى‏] از طرف خودش بشارت مى‏ دهد كه نامش مسيح، عيسى پسر مريم است در حالى كه در اين جهان و جهان ديگر، صاحب شخصيّت خواهد بود و از مقرّبان (الهى) است.* و با مردم، در گاهواره و در حالت كهولت (و ميانسال شدن) سخن خواهد گفت و از شايستگان است.* (مريم) گفت: پروردگارا! چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد، در حالى كه انسانى با من تماس نگرفته است؟! فرمود: خداوند، اين گونه هر چه را بخواهد مى‏ آفريند! هنگامى كه چيزى را مقرّر دارد (و فرمان هستى آن را صادر كند)، فقط به آن مى‏ گويد: موجود باش! آن نيز فوراً موجود مى‏ شود.» (آل عمران/45-47) و یا پیدایش ناقه صالح (علیه السلام) «وَ يا قَوْمِ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَة؛ اى قوم من! اين ناقه خداوند است، كه براى شما نشانه ‏اى است‏» (هود/64)، اژدها شدن عصای حضرت موسی (علیه السلام) «وَ مَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَمُوسى* قَالَ هِىَ عَصَاىَ أَتَوَكَّؤُاْ عَلَيهَْا وَ أَهُشُّ بهَِا عَلىَ‏ غَنَمِى وَ لىِ‏َ فِيهَا مََارِبُ أُخْرَى‏* قَالَ أَلْقِهَا يَمُوسى* فَأَلْقَئهَا فَإِذَا هِىَ حَيَّةٌ تَسْعَى‏؛ و آن چيست در دست راست تو، اى موسى؟* گفت: اين عصاى من است بر آن تكيه مى‏ كنم، برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى‏ ريزم و مرا با آن كارها و نيازهاى ديگرى است.* گفت: اى موسى! آن را بيفكن.* پس موسى آن (عصا) را افكند، كه ناگهان اژدهايى شد كه به هر سو مى‏ شتافت.» (طه/17-20) و خلقت پرنده به دست حضرت عیسی (علیه السلام) «إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْني‏ فَتَنْفُخُ فيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْني‏؛ و هنگامى كه به فرمان من، از گل چيزى به صورت پرنده مى‏ ساختى، و در آن مى‏ دميدى، و به فرمان من، پرنده‏ اى مى‏ شد» (مائده/110) همه برخلاف سیر طبیعی پیدایش یک موجود زنده جاندار از هم جنسان خود بوده­ اند.

در ادامه بحث لازم است به نکته مهم دیگری اشاره کنیم. انحصار اسباب و علل پديده­ ها را در اسباب و علل عادى، و آن را سنت تغييرناپذير الهى معرفى كردن، سخنى بدون دليل است مانند اين كه علت حرارت را فقط آتش بدانيم. بلكه تعدّد انواع علل و جانشين شدن آن­ ها براى يكديگر، و همچنين جانشين شدن اسباب غير عادى براى اسباب عادى، امرى است كه در جهان وجود داشته و از سنن الهى است، و آيات فراوانى كه دلالت بر معجزه دارد دليل بر اين سخن است. و آياتى كه سخن از سنت­ هاى الهى و عدم تغيير آن­ ها است براى اين است كه بيان كند هر معلولى علت دارد و راه مناسب خود انجام مى ­پذيرد. (برگرفته از کتاب آموزش عقاید استاد مصباح، نبوت، اعجاز) هدف از بیان این نکته این بود که دانسته شود که خداوند حکیم بر اساس حکمت خویش، در مواردی و بر اساس مصالحی، برخلاف روند عادی و سیر طبیعی، کارهایی را انجام می­ دهد که به آن­ ها خارق العاده (شکستن عادت) می­ گویند و معجزه­ های انبیای بزرگوار الهی (علیهم السلام) نیز از این نمونه است. رجعت برخی از انسان­ ها در آینده و در زمان ظهور نیز می­ تواند مشمول چنین حقیقتی باشد.

در تفسیر نمونه آمده است: بدون ترديد احياى گروهى از مردگان در اين دنيا از محالات نيست، همانگونه كه احياى جميع انسان ها در قيامت كاملا ممكن است و تعجب از چنين امرى همچون تعجب گروهى از مشركان جاهليت از مساله معاد است و سخريه در برابر آن همانند سخريه آن ها در مورد معاد مى‏ باشد، چرا كه عقل چنين چيزى را محال نمى‏ بيند، و قدرت خدا آن چنان وسيع و گسترده است كه همه اين امور در برابر آن سهل و آسان است. (ج15، ص556)

* وقوع رجعت

پس از آن که ثابت شد از نظر عقل، رجعت امر ممکنی است، جای این سؤال است که آیا چون رجعت امر ممکنی است باید تحقق پیدا کند؟ به عبارت دیگر بر فرض پذیرش امکان زندن شدن دوباره انسان (بلکه یک جاندار) در این دنیا، آیا چنین امری اتفاق افتاده است؟

برای پاسخ به این سؤال باید از منبعی استفاده کرد که دارای هیچ شک و شبهه­ ای در اعتبار آن نبوده و مورد قبول همه مسلمانان باشد. بنابر این ما از قرآن کمک می­ گیریم و آیاتی را مورد توجه قرار می­ دهیم که در مسئله مورد بحث کاملا صراحت داشته باشد. روشن است که اثبات قرآنی وقوع این رویداد بزرگ، علاوه بر این که پاسخی مناسب برای سؤال ما خواهد بود، دلیلی محکم بر اصل امکان رجعت نیز می­ باشد. زیرا محکمترین دلیل برای امکان تحقّق یک شیء، وقوع آن است (چنانکه گفته­ اند: أدلّ دلیل علی امکان الشیء وقوعه). آیاتی که مورد اشاره قرار می­ گیرند به حیات دوباره یک موجود اعم از حیوان و انسان دلالت دارند و به قدری برای اثبات مطلب واضح و آشکارند که نیازی به توضیح و تفسیر نیست.

* زنده شدن پرندگان با ندای حضرت ابراهیم (علیه السلام)

«وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِمُ رَبّ‏ِ أَرِنىِ كَيْفَ تُحْىِ الْمَوْتىَ‏ قَالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلىَ‏ وَ لَاكِن لِّيَطْمَئنَّ قَلْبىِ قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ الطَّيرِْ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلىَ‏ كلُ‏ِّ جَبَلٍ مِّنهُْنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيم‏؛ و (به خاطر بياور) هنگامى را كه ابراهيم گفت: «خدايا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى‏ كنى؟» فرمود: «مگر ايمان نياورده‏ اى؟!» عرض كرد: «آرى، ولى مى‏ خواهم قلبم آرامش يابد.» فرمود: «در اين صورت، چهار نوع از مرغان را انتخاب كن! و آن ها را (پس از ذبح كردن،) قطعه قطعه كن (و در هم بياميز)! سپس بر هر كوهى، قسمتى از آن را قرار بده، بعد آن ها را بخوان، به سرعت به سوى تو مى‏ آيند! و بدان خداوند قادر و حكيم است (هم از ذرات بدن مردگان آگاه است، و هم توانايى بر جمع آن ها دارد)» (بقره/260)

* زنده شدن هفتاد نفر از بنی اسرائیل

«وَ إِذْ قُلْتُمْ يَامُوسىَ‏ لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتىَ‏ نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنتُمْ تَنظُرُونَ* ثمُ‏َّ بَعَثْنَاكُم مِّن بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون؛ و (نيز به ياد آوريد) هنگامى را كه گفتيد: «اى موسى! ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اينكه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم!» پس صاعقه شما را گرفت در حالى كه تماشا مى‏ كرديد.* سپس شما را پس از مرگتان، حيات بخشيديم شايد شكر (نعمت او را) بجا آوريد.‏» (بقره/55-56)

پیرامون برخی از آیات الهی، بین امام رضا (علیه السلام) و مأمون گفتگویی واقع شد. در بخشی از این گفتگو آمده است: مأمون گفت: اى فرزند گرامى رسول خدا! (حال بفرمائيد) معنى اين آيه چيست؟ «وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي؛ وقتى موسى در وقت و موعدى كه معيّن كرده بوديم آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: خدايا، خود را به من نشان بده تا به تو بنگرم» (اعراف/142)، چگونه ممكن است موسى كليم اللَّه (عليه السّلام) نداند كه خداوند تبارك و تعالى قابل رؤيت نيست و چنين درخواستى نمايد؟

حضرت فرمودند: موسى كليم اللَّه (عليه السّلام) مى‏ دانست كه خداوند برتر از اين است كه با چشم ديده شود لكن وقتى خداوند با او سخن گفت و او را به خود نزديك كرده، با او نجوا كرد، موسى نزد قوم خود برگشت و به آنان اطّلاع داد كه خداوند عزّ و جلّ با او سخن گفته و او را به خود نزديك كرده و با او نجوا نموده است، در اين موقع آنان گفتند: «لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ؛ تو را تصديق نمى‏ كنيم» (بقره/55) مگر اينكه، همان طور كه تو صداى خدا را شنيدى، ما هم بتوانيم به آن گوش دهيم، و آن مردم، هفتصد هزار نفر بودند، موسى از بين آنان هفتاد هزار نفر برگزيد، سپس از بين اين هفتاد هزار، هفت هزار نفر را انتخاب كرد، سپس هفتصد تن و در آخر هفتاد نفر از بين آنان را براى زمان و موعدى كه خدا معيّن كرده بود، برگزيد و آنان را به كوه سينا آورد و در پائين كوه متوقّف كرد و خود به بالاى كوه رفت و از خداوند تبارك و تعالى خواست كه با او سخن گويد و سخن خود را به گوش آنان برساند، خداوند متعال هم با او سخن گفت و آنان نيز سخن خدا را از بالا و پائين، چپ و راست، پشت سر و روبرو شنيدند، زيرا خداوند صدا را در درخت آفريد و از آن پراكنده‏ اش كرد به گونه‏ اى كه آنان صدا را از تمام اطراف شنيدند، ولى گفتند: قبول نمى‏ كنيم كه آنچه شنيديم كلام خدا باشد مگر اينكه آشكارا خدا را ببينيم، و زمانى كه چنين سخن بزرگى بر زبان راندند و تكبّر و سركشى نمودند، خداوند عزّ و جلّ صاعقه‏ اى بر آنان فرستاد و صاعقه آنان را به خاطر ظلمشان از بين برد، حضرت موسى به خداوند عرضه داشت: خداوندا! اگر وقتى نزد بقيّه بنى اسرائيل برگردم ايشان بگويند آنان را بردى و به كشتن دادى، چون دروغ گفته بودى كه خدا به نجوا با تو سخن گفته است، من چه جوابى به آنان بدهم؟ لذا، خداوند آنان را زنده كرد و به همراه موسى عليه السلام فرستاد. (عيون أخبار الرضا، ج‏1، ص200)

* زنده شدن کشته بنی اسرائیل

«وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّارَأْتُمْ فِيهَا وَ اللَّهُ مخُْرِجٌ مَّا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ* فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا كَذَالِكَ يُحْىِ اللَّهُ الْمَوْتىَ‏ وَ يُرِيكُمْ ءَايَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون‏؛ و (به ياد آوريد) هنگامى را كه فردى را به قتل رسانديد سپس درباره (قاتل) او به نزاع پرداختيد و خداوند آنچه را مخفى مى‏ داشتيد، آشكار مى‏ سازد.* سپس گفتيم: «قسمتى از گاو را به مقتول بزنيد! (تا زنده شود، و قاتل را معرفى كند.) خداوند اين گونه مردگان را زنده مى‏ كند و آيات خود را به شما نشان مى‏ دهد شايد انديشه كنيد!» (بقره/72-73)

احمد بن ابی نصر بزنطىّ روايت كرده كه گفت: از امام رضا (علیه السلام) شنيدم مي­ فرمود: مردى از بنى اسرائيل يكى از خويشان خود را كشت، سپس جنازه مقتول را در سر راه بهترين تيره از تيره‏ هاى بنى اسرائيل انداخت، آنگاه خود مطالبه خون او را از ديگران مي­ نمود. بنى اسرائيل به موسى (عليه السّلام) گفتند: فلان قبيله (همان كه مقتول در راهشان افتاده بود) فلان كس را كشته‏ اند، به ما بگو چه كسى از آنان قاتل اوست؟ حضرت موسى فرمود: گاوى بياوريد، گفتند: ما را دست انداخته‏ اى؟ گفت: پناه مي­ برم به خدا از اينكه از جهّال باشم، آنگاه امام فرمود: اگر اينان به دستور موسى عمل مى‏ كردند و گاوى مى‏ آوردند كار تمام بود و قاتل پيدا مي­ شد لكن سخت گرفتند پس خدا هم بر ايشان سخت گرفت، بارى گفتند: از خدايت بخواه خصوصيّات گاو را مشخّص كند، موسى گفت: خدا مى‏ فرمايد: آن گاوى است نه چندان بزرگ از كار افتاده و نه كوچك و جوان به حدّ كار نرسيده، بلكه ميانه اين دو مى‏ باشد، و چنان كه آنان چنين گاوى آورده بودند از ايشان پذيرفته مى‏ شد، و ليكن كار را بر خود تنگ گرفتند، و باز گفتند: از خداوند بخواه براى ما معيّن كند كه رنگش چه باشد؟ موسى در پاسخ گفت: خدا مي­ فرمايد: آن گاويست سخت زرد رنگ و خالص، و شادكننده بينندگان، و اگر آنان چنين گاوى مى ‏آوردند قبول مى ‏شد، و لكن در ضلال خود سماجت كردند و خداوند هم بر آن ها سخت گرفت، به موسى گفتند: از خدايت بپرس اين چگونه گاوى باشد؟ امر بر ما مشكل شده، اگر خدا بخواهد ما را راهنمائى خواهد كرد، موسى (عليه السّلام) گفت: خدا مي­ فرمايد: آن گاويست كه نه رام است كه زمينى را شخم زند و يا با او آب از چاه كشند و زراعت را آب دهند، و داراى رنگ خالص يك دست، گفتند: اكنون صفاتش چنان كه رفع شبهه بشود بيان كردى، پس جستجو كردند و آن را با چنين خصوصيات نزد جوانى اسرائيلى يافتند. لكن جوان گفت: آن را نمى‏ فروشم مگر به قيمت اينكه پوست آن را پر از طلا كنيد، بنى اسرائيل نزد موسى آمده اين خبر را به او گزارش دادند، موسى (عليه السّلام) فرمود: چاره‏ اى نيست آن را بخريد، ناچار آن را خريدند و دستور داد آن را ذبح كردند، آنگاه دستور داد كه دم آن گاو را به بدن مقتول بزنند و چون چنين كردند زنده شد و گفت: اى فرستاده خدا! پسر عمويم مرا به قتل رسانده، نه آن كس كه او را متّهم كرده‏ اند، و بدين سبب قاتلش را شناختند. (عيون أخبار الرضا، ج2، ص14)

* زنده شدن هزاران نفر

«أَ لَمْ تَرَ إِلىَ الَّذِينَ خَرَجُواْ مِن دِيَارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُواْ ثُمَّ أَحْيَاهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلىَ النَّاسِ وَ لَاكِنَّ أَكْثرََ النَّاسِ لَا يَشْكُرُون‏؛ آيا نديدى جمعيتى را كه از ترس مرگ، از خانه‏ هاى خود فرار كردند؟ و آنان، هزارها نفر بودند. خداوند به آن­ ها گفت: بميريد! سپس خدا آن ­ها را زنده كرد. خداوند نسبت به بندگان خود احسان مى‏ كند ولى بيشتر مردم، شكر (او را) بجا نمى‏ آورند.» (بقره/243)

از امام صادق (علیه السلام) در ذیل آیه نقل شده است: خداوند گروه بيشمارى كه از ترس طاعون از شهر خود گريخته بودند را براى مدّتى طولانى ميراند تا اينكه استخوانهايشان پوسيده و اجسامشان متلاشى و خاك شدند، و خداوند در زمانى كه مايل بود قدرت خود را به مخلوقات نشان دهد رسولى به نام «حزقيل» را مبعوث فرمود، او نيز همه را خواند بى‏درنگ همه اعضا و جوارحشان جمع شد، و روح به اجسام بازگشت، و مانند همان روز كه مردند ايستادند، و بى‏ آنكه فردى از عددشان كم شده باشد براى مدّتى طويل زندگى كردند. (احتجاج، ج2، ص344)

* زنده شدن (عزیر یا إرمیا) پس از صد سال

«أَوْ كاَلَّذِى مَرَّ عَلىَ‏ قَرْيَةٍ وَ هِىَ خَاوِيَةٌ عَلىَ‏ عُرُوشِهَا قَالَ أَنىَ‏ يُحْىِ هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِاْئَةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلىَ‏ طَعَامِكَ وَ شَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انظُرْ إِلىَ‏ حِمَارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ ءَايَةً لِّلنَّاسِ وَ انظُرْ إِلىَ الْعِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَينَ‏َ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلىَ‏ كُلّ‏ِ شىَ‏ْءٍ قَدِير؛ يا همانند كسى كه از كنار يك آبادى (ويران شده) عبور كرد، در حالى كه ديوارهاى آن، به روى سقف­ ها فرو ريخته بود، (و اجساد و استخوان­ هاى اهل آن، در هر سو پراكنده بود او با خود) گفت: «چگونه خدا اينها را پس از مرگ، زنده مى‏ كند؟!» (در اين هنگام،) خدا او را يك صد سال ميراند سپس زنده كرد و به او گفت: «چقدر درنگ كردى؟» گفت: «يك روز يا بخشى از يك روز.» فرمود: «نه، بلكه صد سال درنگ كردى! نگاه كن به غذا و نوشيدنى خود (كه همراه داشتى، با گذشت سال­ ها) هيچ گونه تغيير نيافته است! (خدايى كه يك چنين مواد فاسدشدنى را در طول اين مدت، حفظ كرده، بر همه چيز قادر است!) ولى به الاغ خود نگاه كن (كه چگونه از هم متلاشى شده! اين زنده شدن تو پس از مرگ، هم براى اطمينان خاطر توست، و هم) براى اينكه تو را نشانه‏ اى براى مردم (در مورد معاد) قرار دهيم. (اكنون) به استخوان­ ها (ى مركب سوارى خود نگاه كن كه چگونه آن ها را برداشته، به هم پيوند مى‏ دهيم، و گوشت بر آن مى‏ پوشانيم!» هنگامى كه (اين حقايق) بر او آشكار شد، گفت: «مى‏ دانم خدا بر هر كارى توانا است» (بقره/259)

* زنده شدن مردگان توسط حضرت عیسی (علیه السلام)

در مورد زنده شدن مردگان توسط حضرت عیسی (علیه السلام) به دو گونه از آیات برمی­ خوریم: 1- آیه­ ای که حضرت عیسی (علیه السلام) زنده کردن مرده به اذن خدا را به خود نسبت می­ دهد «أُحْىِ الْمَوْتىَ‏ بِإِذْنِ الله؛ مردگان را به اذن خدا زنده مى‏ كنم‏» (آل عمران/49) 2- آیه­ ای که خداوند زنده شدن مردگان را به حضرت عیسی (علیه السلام) نسبت می­ دهد «وَ إِذْ تخُْرِجُ الْمَوْتىَ‏ بِإِذْنى‏؛ و مردگان را (نيز) به فرمان من زنده مى‏ كردى‏» (مائده/110)

از امام صادق (علیه السلام) پرسيدند: آيا عيسى بن مريم (علیهما السلام) كسى را پس از مردنش زنده كرد بطورى كه خوراك و روزى داشته باشد و عمر دوباره و فرزندى پيدا كند؟ فرمود: آرى عيسى (علیه السلام) دوست و رفيقى داشت كه در دين و عقيده به خداى تبارك و تعالى برادر (دينى) او محسوب مي­ شد، و عيسى (علیه السلام) (با او رفت و آمد داشت و) به او گذر مي­ كرد و بخانه‏ اش مي­ رفت. تا اينكه مدتى از او دور شد و پس از آن به سراغ او رفت تا به او سلامى بدهد، هنگامى كه به درب منزلش رفت مادرش از خانه بيرون آمد، عيسى (علیه السلام) از حال آن مرد پرسيد، مادرش گفت: اى رسول خدا او از دنيا رفت، عيسى فرمود: ميل دارى او را ببينى؟ عرض كرد: آرى. عيسى فرمود: چون فردا شود من به نزد تو خواهم آمد و به اذن خداى تبارك و تعالى او را برايت زنده مي­ كنم، چون فردا شد به نزد آن زن آمد و بدو فرمود: مرا بر سر قبرش ببر، آن زن به همراه حضرت سر قبر آن مرد آمدند، عيسى (علیه السلام) در آنجا ايستاد و به درگاه خداى عز و جل دعا كرد، قبر شكافته شد و پسر آن زن زنده از قبر بيرون آمد، همين كه چشم مادر و فرزند به يكديگر افتاد گريستند، عيسى (علیه السلام) دلش به حال آن دو سوخت و از اين رو بدان مرد فرمود: آيا دوست دارى با مادرت در دنيا زندگى كنى؟ عرض كرد: اى پيغمبر خدا آيا به خوراك و روزى و مدتى معين يا بدون خوراك و روزى و مدت (يعنى مدتى اندك)؟ عيسى (علیه السلام) فرمود: با خوراك و روزى و مدتى معين، و عمرى بيست ساله كه در آن مدت زن بگيرى و فرزنددار هم بشوى؟ عرض كرد: با اين ترتيب آرى (مي­ خواهم زنده بمانم) پس حضرت عيسى آن مرد را به مادرش سپرد و بيست سال ديگر عمر كرد و زن گرفت و بچه‏ دار هم شد. (کافی، ج8، ص337، ح532) از روایات استفاده می­ شود که حضرت عیسی (علیه السلام) افراد متعددی را زنده کردند که در روایات به نام افراد و چگونگی زنده شدن آن­ ها به دست حضرت اشاره شده است.‏

نکته مهمی که باید به آن توجه داشت این است که مفسرین عامه نیز در ذیل آیات، به زنده شدن مردگان تصریح کرده و به روایاتی در این زمینه استناد کرده­ اند. البته یکی از مفسرین معاصر عامه (رشید رضا در تفسیر المنار) توجیهاتی را مطرح کرده است که مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ضمن نقل کلام او، آن­ ها را پاسخ داده است. علاقه­مندان می توانند به تفسیر شریف المیزان در ذیل آیات مورد بحث مراجعه کنند.

تحقق رجعت

پس از آن که ثابت شد زنده شدن دوباره یک مرده در این دنیا از نگاه عقل، امر ممکنی است، و شواهدی از قرآن و روایات بر وقوع آن در امت ­های گذشته ارائه شد، بحث پیرامون تحقق رجعت در زمان آینده را مطرح کرده و ثابت می­ کنیم که بر اساس دلیل نقلی (قرآن و روایات) چنین رویداد شگرفی در زمان ظهور امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه) اتفاق خواهد افتاد. ما در این نوشتار ابتدا به اصلی­ ترین منبع معارف دینی یعنی قرآن استناد کرده و آیاتی که دلالت بر رجعت در آینده و قبل از قیامت دارند را ذکر می­ کنیم و سپس روایات را که دومین منبع آموزه­ های اعتقادی ما است مطرح می­ کنیم.

شواهد قرآنی

* خروج دابّه

«وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِْمْ أَخْرَجْنَا لهَُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكلَِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كاَنُواْ بَِايَاتِنَا لَا يُوقِنُون‏؛ و هنگامى كه فرمان عذاب آن ­ها رسد (و در آستانه رستاخيز قرار گيرند)، جنبنده‏ اى را از زمين براى آن­ ها خارج مى‏ كنيم كه با آنان تكلّم مى‏كند (و مى‏ گويد) كه مردم به آيات ما ايمان نمى‏ آوردند.» (نمل/82)

مفسران بر این نظر هستند که آیه شریفه به یکی از حوادث قبل از قیامت و در آستانه رستاخیز که حالتی خارق العاده دارد، دلالت دارد.

خلاصه کلام مرحوم علامه طباطبایی این است: مقتضاى سياق آيه، از اين نظر كه متصل به ما قبل است، اين ظهور را به آيه مى ‏دهد كه ضميرهاى جمع در «عليهم» و در «لهم» و در «تكلمهم» به مشركين برگردد، كه گفتگو درباره آنان است اما نه به خصوص آنان، بلكه به آنان از اين نظر كه به سوى اسلام دعوت مى‏ شوند، پس در حقيقت مراد عموم مردم اين امتند، چون همه از نظر دعوت يكى هستند، اولشان به آخرشان ملحق است و اين گونه عنايت در كلام خداى تعالى بسيار وارد شده است.

اما اينكه اين قول چيست كه بر آنان واقع مى‏شود، آنچه از كلام خداى تعالى صلاحيت دارد كه اين قول را تفسير كند آيه «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» مى‏ باشد، براى اينكه مي­ دانيم مراد از اين آيات كه خدا به زودى به آنان نشان مى‏ دهد غير آيات آسمانى و زمينى است، كه خود آنان همواره آن­ ها را مى‏ بينند، و دائما در برابرشان قرار دارد، بلكه مراد، بعضى از آياتى است كه جنبه خارق عادت داشته باشد.

جمله «أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ» بيان آن آيتى است كه گفتيم مراد از آن، آيت خارق العاده‏ اى است كه در آيه «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» آن را وعده داده، و همين كه جمله مورد بحث صفت قرار گرفته براى آن آيت خارق العاده، خود دليل است بر اينكه مراد از اخراج از زمين، يا احياء و بعث بعد از مرگ است و يا امرى است نزديك بدان، (حال ببينيم كدام يك مى‏ تواند باشد). و اما اينكه آن جنبنده، جنبنده‏ اى باشد كه با مردم صحبت كند، از آنجا كه كلمه «دابه- جنبنده» به هر صاحب حياتى اطلاق مى‏ شود كه در زمين راه مى‏ رود، مى‏ تواند انسان باشد و مى‏ تواند حيوانى غير انسان باشد، اگر انسان باشد كه تكلم و سخن گفتنش امرى عادى است، نه خارق العاده و اگر حيوانى بى زبان باشد آن وقت حرف زدنش مانند بيرون شدنش از زمين امرى است خارق العاده.

ليكن (متاسفانه) در آيات كريمه قرآن چيزى كه بتواند اين آيت را تفسير كند و معلوم سازد كه اين جنبده‏ اى كه خدا به زودى از زمين بيرون مى‏ آورد چيست؟ و چه خصوصياتى دارد؟ و صفات و نشانيهايش چيست؟ و با مردم چه تكلمى مى‏ كند و چه خصوصياتى دارد؟ و چگونه از زمين بيرون مى‏ آيد؟ و چه مى‏ گويد؟ وجود ندارد. (المیزان، ج15، ص395)

در تفسیر نمونه آمده است: از آنجا كه در آيات گذشته سخن از استعجال كفار در مورد عذاب و يا تحقق رستاخيز بود و با بى صبرى انتظار وقوع آن را داشتند، و به پيامبر مى‏ گفتند: چرا اين عذاب ها را كه به ما وعده مى‏ دهى دامن ما را نمى‏ گيرد؟! چرا قيامت بر پا نمى‏ شود؟! در آيات مورد بحث اشاره به قسمتى از حوادثى كه در آستانه رستاخيز صورت مى‏ گيرد كرده، و سرنوشت دردناك اين منكران لجوج را مجسم مى‏ سازد.

مى‏ گويد: «هنگامى كه فرمان عذاب فرا مى‏ رسد و آن ها در آستانه رستاخيز قرار مى‏ گيرند، جنبنده‏ اى را از زمين، براى آنان خارج مى‏ كنيم كه با آن ها سخن مى‏ گويد، و سخنش اين است كه مردم به آيات خدا ايمان نمى‏ آورند» منظور از «وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِم» صدور فرمان خدا و مجازاتى است كه به آن ها قول داده شده، يا وقوع رستاخيز و حضور نشانه‏ هاى آن است، نشانه‏ هايى كه با مشاهده آن هر كس خاضع و تسليم مى‏ شود و يقين پيدا مى ‏كند كه وعده‏ هاى الهى هم حق بوده و قيامت نزديك است، و در آن حال درهاى توبه بسته مى‏ شود، چرا كه ايمان در چنين شرائطى جنبه اضطرارى خواهد داشت..... اين تعبير كه در روايات وارد شده كه عصاى موسى و انگشتر سليمان كه رمز قدرت و پيروزى و حكومت است با او است قرينه‏ اى است بر اينكه دابة الارض يك انسان بسيار فعال است نه يك حيوان. و نيز اينكه در روايات وارد شده كه مؤمن و كافر را نشانه‏ گذارى مى‏ كند و صفوفشان را مشخص مى‏ سازد با انسان سازگار است. (ج15، ص547)

در روایتی آمده است: روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به امير المؤمنين علی (علیه السلام) در مسجد رسيدند در حالی که آن حضرت مقداری ريگ جمع كرده بودند و رو بر آن گذاشته به خواب رفته بودند؛ پس حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) پائى بر حضرت امير المؤمنين زدند و فرمودند: برخيز اى دابّة الله! پس يكى از صحابه گفت: يا رسول اللَّه! آيا ما يكديگر را به اين نام مى‏ توانيم بخوانیم؟ حضرت فرمودند: نه، بلكه اين اسم مخصوص على است، و او همان دابّة الارضى است كه حق- سبحانه و تعالى- در قرآن مجيد ياد فرموده است «وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُون»؛ سپس فرمود: يا على! چون دنيا آخر مى‏ شود حق- سبحانه و تعالى- ترا در بهترين صورتى از زمين بيرون مى‏ آورد و با تو خواهد بود ميسمى (وسیله­ ای) است که با آن دشمنانت را مشخص خواهى كرد. (بحارالانوار، ج53، ص52)

مرحوم طبرسی در تفسیر مجمع البیان در ذیل آیه شریفه روایتی نقل می­ کند که: از امام صادق (علیه السلام) روايت شده كه مردى به عمار ياسر گفت: آيه‏ اى در كتاب خدا قلبم را فاسد كرده است. عمار پرسيد: كدام آيه؟ گفت: اين آيه: «أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً» مقصود از دابه زمين چيست؟ عمار گفت: به خدا نمى ‏نشينم و نمي­ خورم و نمى‏ نوشم تا به تو نشان دهم. عمار با آن مرد نزد على (علیه السلام) آمد. حضرت مشغول خوردن خرما و سرشير بود فرمود: بيا. عمار نشست و با حضرت مشغول خوردن شد. آن مردم تعجب كرد. وقتى كه عمار برخاست، آن مرد گفت: سبحان اللَّه! تو قسم خوردى كه نخورى و ننوشى مگر اينكه آن دابه را به من نشان دهى. عمار گفت: اگر عقل دارى به تو نشان دادم. این روایت در بحارالانوار (ج53، ص53) آمده است.

امیر مؤمنان امام علی (علیه السلام) فرمود: أَنَا قَسِيمُ اللَّهِ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ لَا يَدْخُلُهَا دَاخِلٌ إِلَّا عَلَى حَدِّ قَسْمِي وَ أَنَا الْفَارُوقُ الْأَكْبَرُ وَ أَنَا الْإِمَامُ لِمَنْ بَعْدِي وَ الْمُؤَدِّي عَمَّنْ كَانَ قَبْلِي لَا يَتَقَدَّمُنِي أَحَدٌ إِلَّا أَحْمَدُ ص وَ إِنِّي وَ إِيَّاهُ لَعَلَى سَبِيلٍ وَاحِدٍ إِلَّا أَنَّهُ هُوَ الْمَدْعُوُّ بِاسْمِهِ وَ لَقَدْ أُعْطِيتُ السِّتَّ عِلْمَ الْمَنَايَا وَ الْبَلَايَا وَ الْوَصَايَا وَ فَصْلَ الْخِطَابِ وَ إِنِّي لَصَاحِبُ الْكَرَّاتِ وَ دَوْلَةِ الدُّوَلِ وَ إِنِّي لَصَاحِبُ الْعَصَا وَ الْمِيسَمِ وَ الدَّابَّةُ الَّتِي تُكَلِّمُ النَّاس‏؛ منم قسيم خدا ميان بهشت و دوزخ، كسی به آن­ ها نرود جز طبق قسمتى كه من كنم، منم فاروق اكبر، منم امام براى هر كه پس از من است و ابلاغ‏كننده نسبت به هر كه پيش از من بوده است، كسى جز احمد (پیامبر اسلام) بر من پيش نگرفت، من و او در يك روش باشيم، جز اينكه نبوت به نام او است، به من شش فضيلت عطا شده: 1- علم مرگ و مير 2- علم بلاها 3- علم وصايا 4- فصل الخطاب 5- منم صاحب كرات، منم صاحب دولت حاكم بر همه دولت ها 6- منم صاحب عصا و ميسم (وسیله نشانه گذاری) و دابه‏ اى كه با مردم سخن گويد. (کافی، ج1، بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ هُمْ أَرْكَانُ الْأَرْضِ‏، ص198، ح3)

* حشر عده­ای از مردم

«وَ يَوْمَ نحَْشُرُ مِن كُلّ‏ِ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن يُكَذِّبُ بَِايَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُون‏؛ (به خاطر آور) روزى را كه ما از هر امّتى، گروهى را از كسانى كه آيات ما را تكذيب مى‏ كردند محشور مى‏ كنيم، پس آن گاه نگاه داشته مى‏ شوند» (نمل/83)

مرحوم علامه طباطبایی در توضیح آیه شریفه می­ فرماید: مراد از «حشر»، جمع كردن بعد از مرگ است، چون محشورين عبارتند از فوجى از هر امت، و تمامى امتهاى زنده هيچ وقت در زمان واحد جمع نمى‏ شوند. و كلمه «من» در جمله «مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ» براى تبعيض است و در جمله «مِمَّنْ يُكَذِّبُ»، هم ممكن است براى بيان باشد و هم براى تبعيض.

از ظاهر آيه برمى‏ آيد كه حشر در آن، حشر در غير روز قيامت است، زيرا حشر در روز قيامت اختصاص به يك فوج از هر امت ندارد، بلكه تمامى امت‏ ها در آن محشور مى‏ شوند و حتى به حكم آيه «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً» (کهف/47)، يك نفر هم از قلم نمى‏ افتد و اما در اين آيه مى‏ فرمايد: از هر امتى فوجى را محشور مى‏ كنيم.

بعضى از مفسرين گفته‏ اند: مراد از اين حشر، حشر عذاب است، بعد از حشر كلى، كه شامل همه خلق مى‏ شود و اين حشرى است بعد از حشر. (تفسير فخر رازى، ج24، ص218)

ليكن اين حرف دردى را دوا نمى‏ كند و اشكال را بر طرف نمى‏ سازد، براى اينكه

الف) اگر مراد، حشر براى عذاب بود لازم بود غايت (براى عذاب) را ذكر كند تا مبهم نباشد، هم چنان كه در آيه «وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْداءُ اللَّهِ إِلَى النَّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ حَتَّى إِذا ما جاؤُها؛ روزى كه دشمنان خدا به سوى آتش محشور شده، در آنجا حبس مى‏ شوند، تا وقتى كه به درون آتش درآيند» (سجده/19-20) اين غايت ذكر شده است، با اينكه بعد از اين آيه هم به جز عتاب، اسمی از عذاب نيامده است؛

ب) آيه شريفه مطلق است، و در آن هيچ اشاره‏ اى بر اين که حشر خاصى است، وجود ندارد و اين اطلاق را آيه بعدى بيشتر مى‏ كند كه مى‏ فرمايد: «حَتَّى إِذا جاؤُ.... تا آنكه بيايند...» و نمى‏ فرمايد بيايند عذاب را يا آتش را يا چيزى ديگر را؛

ج) باز مؤيد گفتار ما- كه منظور حشر در قيامت نيست- اين است كه اين آيه و دو آيه بعد، بعد از داستان بيرون شدن دابه از زمين واقع شده‏ اند، كه خود يكى از علائمى است كه‏ قبل از قيامت واقع مى‏ شود، قيامتى كه در چند آيه بعد درباره آن مى‏ فرمايد: «وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ» و تا چند آيه بعد اوصاف وقايع آن روز را بيان مى‏ كند، و معنا ندارد كه قبل از شروع به بيان اصل قيامت و وقايع آن، يكى از وقايع آن را جلوتر ذكر كند، چون ترتيب وقوعى اقتضاء مى‏ كند كه اگر حشر فوج از هر امتى هم جزو وقايع قيامت باشد آن را بعد از مساله نفخ صور ذكر فرمايد، ولى اينطور ذكر نكرد، بلكه قبل از نفخ صور مساله حشر فوج از هر امتى را آورده، پس معلوم مى ‏شود اين حشر جزو وقايع قيامت نيست.

پس معلوم شد كه آيه شريفه نمى ‏تواند مربوط به وقايع قيامت باشد، بلكه از حشرى خبر مى‏ دهد كه قبل از روز قيامت واقع مى‏ شود، البته در افاده اين معنا نيز صريح نيست، بطورى كه قابل تاويل نباشد. (المیزان، ج15، ص397، با تلخیص)

در تفسیر نمونه در تبیین آیه شریفه چنین آمده است: بسيارى از بزرگان اين آيه را اشاره به مساله رجعت و بازگشت گروهى از بدكاران و نيكوكاران به همين دنيا در آستانه رستاخيز مى‏ دانند، چرا كه اگر اشاره به خود رستاخيز و قيامت باشد، تعبير به «مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً» (از هر جمعيتى، گروهى) صحيح نيست، زيرا در قيامت، همه محشور مى‏ شوند، چنان كه قرآن در آيه 47 سوره كهف مى‏ گويد: «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً؛ ما آن ها را محشور مى‏ كنيم و احدى را ترك نخواهم گفت».

شاهد ديگر اين است كه قبل از اين آيه سخن از نشانه‏ هاى رستاخيز در پايان اين جهان بود، در آيات آينده نيز به همين موضوع اشاره مى‏شود، بنا بر اين بعيد به نظر مى‏ رسد كه آيات قبل و بعد از حوادث پيش از رستاخيز سخن گويد، اما آيه وسط از خود رستاخيز، هماهنگى آيات ايجاب مى‏ كند كه همه درباره حوادث قبل از قيامت باشد. در اين زمينه روايات فراوانى نيز داريم.

ولى مفسران اهل سنت معمولا آيه را ناظر به قيامت مى‏ دانند، و ذكر كلمه «فوج» را اشاره به رؤساء و سردمداران هر گروه و جمعيت مى ‏شمرند و در مورد ناهماهنگى آيات كه از اين تفسير برمى‏ خيزد گفته‏ اند آيات در حكم تاخير و تقديم است و گويى آيه 83 بعد از 85 قرار گرفته باشد! ولى مى‏ دانيم هم تفسير «فوج» به معنى مزبور خلاف ظاهر است، و هم تفسير ناهماهنگى آيات به تقديم و تاخير.

اگر آيه فوق درباره قيامت و رستاخيز باشد، مفهومش معلوم است و اما اگر اشاره به مساله رجعت باشد- چنان كه هماهنگى آيات ايجاب مى‏ كند- اشاره به اين است كه به هنگام بازگشت گروهى از بدكاران به اين جهان، كسى كه نماينده خدا و ولى امر است، آن ها را مورد بازپرسى قرار مى‏ دهد، سپس به مقدار استحقاقشان آنها را مجازات دنيوى مى‏ كند، و اين مانع از عذاب آخرت آن ها نخواهد بود، چنان كه بسيارى از مجرمان، حد شرعى در اين جهان مى‏ خورند و در صورت عدم توبه در آخرت نيز مجازاتشان محفوظ است.

بديهى است اين مجرمان در مقابل هيچيك از اين دو سؤال پاسخى ندارند.

«وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِما ظَلَمُوا فَهُمْ لا يَنْطِقُونَ» اين عذاب به معنى عذاب دنيا است هر گاه آيه را به معنى رجعت بدانيم، و به معنى عذاب آخرت است اگر آيه را به معنى قيامت بدانيم. (نمونه ج15،ص550، با تلخیص)

در روایت است: سُئِلَ الْإِمَامُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) عَنْ قَوْلِهِ «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً»؟ قَالَ: مَا يَقُولُ النَّاسُ فِيهَا؟ قُلْتُ: يَقُولُونَ إِنَّهَا فِي الْقِيَامَةِ. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): أَ يُحْشَرُ اللَّهُ فِي الْقِيَامَةِ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً وَ يَتْرُكُ الْبَاقِينَ؟ إِنَّمَا ذَلِكَ فِي الرَّجْعَةِ، فَأَمَّا آيَةُ الْقِيَامَةِ فَهَذِهِ «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَدا؛ از حضرت صادق (عليه السّلام) معنى آيه «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً» را پرسيدند؟ حضرت از راوى پرسيدند: اهل تسنن در اين مورد چه مي­ گويند؟ راوى عرض كرد: آن ­ها مي­ گويند: اين آيه مربوط به قيامت است. حضرت فرمود: آيا خداوند در روز قيامت از هر امتى جمعى را برانگيخته مى‏ كند و بقيه را رها مي گرداند؟! نه! اين در ايام رجعت است، آيه‏ اى كه مربوط به قيامت است اين است «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً» يعنى آن ها را برانگيخته مي كنيم و يك نفرشان را باقى نمي گذاريم‏. (بحارالانوار، ج53، ص51)

* برنگشتن هلاک شدگان

«وَ حَرامٌ عَلى‏ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ؛ و حرام است بر شهرها و آبادي هايى كه (بر اثر گناه) نابودشان كرديم (كه به دنيا بازگردند) آن­ ها هرگز باز نخواهند گشت!» (انبیاء/95)

مرحوم علامه مجلسی روایتی را نقل می­ کند که: از حضرت باقر و صادق (عليهما السلام) روايت شده كه فرمودند: كُلُّ قَرْيَةٍ أَهْلَكَ اللَّهُ أَهْلَهُ بِالْعَذَابِ لَا يَرْجِعُونَ فِي الرَّجْعَةِ؛ هر قريه‏ اى كه خداوند مردم آن را با عذاب نابود گردانيد در رجعت بدنيا برنمي گردند.

و در ادامه اضافه می­ کند: بنا بر اين آيه شريفه بزرگترين آيه­ ای است که دلالت بر رجعت دارد. زيرا هيچ يك از مسلمانان منكر اين نيست كه تمام مردم اعم از آن ­ها كه با عذاب خدا نابود شده‏اند يا آنان كه وفات يافته‏ اند، همه در قيامت برانگيخته مي­ شوند و اين كه در اين آيه خدا مي­ فرمايد «لا يرجعون» مقصود اينست كه در رجعت برنمي­ گردند؛ ولى در قيامت می­ آیند تا به دوزخ درافتند. (بحارالانوار، ج53، ص52)

در جای دیگر خداوند می­ فرماید: «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِيداً؛ هيچ شهر و آبادى نيست مگر اينكه آن را پيش از روز قيامت هلاك مى‏ كنيم يا به عذاب شديدى گرفتارشان خواهيم ساخت اين، در كتاب الهى [لوح محفوظ] ثبت است.» (اسراء/58)

اگر این دو آیه را در کنار هم نگاه کنیم و روایت و کلام مرحوم مجلسی را نیز مورد توجه قرار دهیم، شاید بتوان این نتیجه را نیز از این دو آیه شریفه استفاده کرد که اراده الهی و یکی از سنت­ های خداوند این است که انسان­ های ظالم و فاسدی که در آلودگی و تباهی همه مرزها را شکسته­ اند و به دیگران ستم روا می­ دارند علاوه بر کیفر دردناک اخروی، در دنیا نیز مجازات شوند. از این رو، در مورد افراد و گروه ­هایی که مصلحت ایجاب می­ کرد در زمان خودشان مجازات شوند، این عقوبت تحقق یافت مانند قوم عاد و ثمود؛ و در مورد کسانی که بنابر حکمت الهی عذاب دنیوی آن­ ها در زمان خودشان اتفاق نیفتاد، این مهم در دوران رجعت اجرا می­ شود. لذا سوره اسراء (آیه58) به تحقق عذاب دنیوی بدکرداران اشاره دارد، و در سوره انبیاء (آیه95) بیان می­ شود که عذاب دنیوی برای هر کس یک بار اتفاق می­ افتد و کسانی که یک بار عذاب الهی را چشیده ­اند دیگر دوباره عذاب نمی ­شوند.

* آیات دیگر

آیات دیگری نیز هست که با توحه به روایاتی که در ذیل آن­ ها وارد شده در مورد رجعت نیز قابل تأویل و توضیح بوده و یکی از پیام های آن­ ها تحقق رجعت در آخرالزمان و در زمان ظهور است. مانند

«وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّنَ لَمَا ءَاتَيْتُكُم مِّن كِتَابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مُّصَدِّقٌ لِّمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنصُرُنَّهُ قَالَ ءَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلىَ‏ ذَالِكُمْ إِصْرِى قَالُواْ أَقْرَرْنَا قَالَ فَاشهَْدُواْ وَ أَنَا مَعَكُم مِّنَ الشَّهِدِين؛ و (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه خداوند، از پيامبران (و پيروان آن ها)، پيمان مؤكّد گرفت، كه هر گاه كتاب و دانش به شما دادم، سپس پيامبرى به سوى شما آمد كه آنچه را با شماست تصديق مى‏ كند، به او ايمان بياوريد و او را يارى كنيد! سپس (خداوند) به آن ها گفت: «آيا به اين موضوع، اقرار داريد؟ و بر آن، پيمان مؤكّد بستيد؟» گفتند: « (آرى) اقرار داريم!» (خداوند به آن ها) گفت: «پس گواه باشيد! و من نيز با شما از گواهانم.» (آل عمران/81)

فيض بن ابى شيبه روايت مى‏ كند: سَمِعْت‏ أَبَا عَبْدِ اللَّه (علیه السلام) يَقُولُ‏ وَ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّين» الْآيَةَ قَال: لَيُؤْمِنُنَّ بِرَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ لَيَنْصُرُنَّ عَلِيّاً أَمِيرَ الْمُؤْمِنِين (علیه السلام) قُلْت: وَ لَيَنْصُرُنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِين؟ قَال: نَعَمْ وَ اللَّهِ مِنْ لَدُنْ آدَمَ فَهَلُمَّ جَرّاً فَلَمْ يَبْعَثِ اللَّهُ نَبِيّاً وَ لَا رَسُولًا إِلَّا رَدَّ جَمِيعَهُمْ إِلَى الدُّنْيَا حَتَّى يُقَاتِلُوا بَيْنَ يَدَيْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِين (علیه السلام)؛ شنيدم‏ حضرت صادق (عليه السّلام) آيه «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ ...» را تلاوت نمود و سپس فرمود: تمام پيغمبران به رسول اكرم ايمان مى‏ آورند و على عليه السّلام را يارى مي­ نمايند. عرض کردم: و امیر مؤمنان را یاری می­ دهند؟ فرمود: آرى و اللَّه خداوند از زمان آدم تا پيغمبر خاتم هر پيغمبرى را كه مبعوث گردانيد دوباره بدنيا برمي گرداند، تا در ركاب امير المؤمنين عليه السّلام جهاد كنند.‏ (بحار الانوار، ج53، ص41، ح9)

«وَ أَقْسَمُواْ بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ لَا يَبْعَثُ اللَّهُ مَن يَمُوتُ بَلىَ‏ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا وَ لَاكِنَّ أَكْثرََ النَّاسِ لَا يَعْلَمُون‏؛ آن ها سوگندهاى شديد به خدا ياد كردند كه: «هرگز خداوند كسى را كه مى‏ ميرد، برنمى‏ انگيزد!» آرى، اين وعده قطعى خداست، ولى بيشتر مردم نمى‏ دانند!» (نحل/38)

ابو بصير گويد: به امام صادق (علیه السلام) عرض كردم: معناى گفتار خداى تعالى چيست كه می­ فرمايد: «به خدا قسم خورند قسم هاى مؤكد كه هر كه بميرد خداوند زنده‏اش نمي ­كند (چنين نيست) بلكه وعده‏ اى كرده كه حق است (و حتما انجام دهد) ولى بيشتر مردم نمي­ دانند» (نحل/38) فرمود: اى ابا بصير تو در اين آيه چه مي­ گوئى (و از مردم چه شنيده ‏اى)؟ عرض كردم: مشركان چنين مى‏ پنداشتند و براى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نيز سوگند مي­ خوردند كه خدا مردگان را زنده نمي­ كند؟ فرمود: نابود باد هر كه چنين گويد، از اينها بپرس كه مشركان بخدا قسم مي­ خوردند يا به لات و عزّى؟ (و در اين آيه خدا مي ­فرمايد به خدا قسم مي­ خوردند، پس معلوم شود مقصود مشركان قريش نيستند) گويد: عرض كردم: قربانت پس شما معناى آن را به من ياد دهید. فرمود: اى ابا بصير هنگامى كه قائم ما قيام كند خداوند گروهى از شيعيان ما را كه دسته‏ هاى شمشيرشان را روى دوششان گذارده‏اند زنده كند، اين خبر به گوش جمعى از شيعيان ما كه هنوز نمرده‏ اند برسد آن­ ها به هم گويند: فلانى و فلانى و فلانى از گورها زنده شده‏ اند و همراه حضرت قائم هستند، ولى چون به گوش دشمنان ما برسد گويند: اى گروه شيعه چقدر دروغ گوئيد اكنون هم كه دولت دست شما است باز هم دروغ گوئيد نه به خدا اين افراد (كه مي­گوئيد) زنده نشده‏ اند و تا روز قيامت هم زنده نخواهند شد، پس خداى تعالى گفتار ايشان را در اين آيه حكايت فرموده است. (کافی، ج8، ص50)

دلایل روایی

در روایات متعددی از پیامبر و ائمه معصومین (صلوات الله علیهم) به وقوع رجعت اشاره شده است، و تعداد این روایت به اندازه­ ای زیاد است که علما در مورد آن ادعای تواتر داشته و به عنوان دلیل اصلی رجعت از آن یاد کرده­ اند. ما هم به نقل اقوال برخی از بزرگان پرداختیم و هم به تعدادی از این روایات اشاره کردیم و به برخی از آن ­ها نیز در مباحث آینده اشاره می کنیم. آنچه در این قسمت به بیان آن می­ پردازیم روایاتی است که به صورت عام به بحث رجعت پرداخته و مورد قبول عامه نیز هست.

پیامبر فرمود: كُلَّمَا كَانَ فِي الْأُمَمِ السَّالِفَةِ فَيَكُونُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ مِثْلُهُ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْل؛ آنچه در مردم پيشين بوده طابق النعل بالنعل و بدون كم و كاست در اين امت هم مي­ باشد.‏ (بحارالانوار، ج51، ص252)

از ابی سعید خدری روایت شده است که پیامبر فرمود: لَتَتَّبِعُنَّ سَنَنَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ شِبْراً بِشِبْرٍ وَ ذِرَاعاً بِذِرَاعٍ حَتَّى لَوْ دَخَلوا جُحْرِ ضَبٍّ لتبعتموهم. فَقلنا: يَا رَسُولَ اللَّهِ الْيَهُودَ وَ النَّصَارَى؟ قَالَ: فَمَنْ؟؛ هر آینه شما از روش پیشینیان خود، وجب به وجب و ذراع به ذراع پیروی می­ کنید؛ تا بدانجا که اگر آنان در لانه سوسماری وارد شده باشند شما نیز مرتکب این کار می­ شوید. گفتیم: ای رسول خدا، آیا مراد شما یهود و نصارا هستند؟ فرمود: پس چه کسی را می­ گویم. (صحیح بخاری، کتاب الاعتصام بقول النبی، 9/103- سنن ابن ماجه، باب افتراق الامم، حدیث آخر)

و در گفتگوی امام رضا (علیه السلام) با مأمون آمده است: قَالَ الْمَأْمُونُ: يَا أَبَا الْحَسَنِ فَمَا تَقُولُ فِي الرَّجْعَةِ؟ فَقَالَ الرِّضَا (علیه السلام): إِنَّهَا لَحَقٌّ قَدْ كَانَتْ فِي الْأُمَمِ السَّالِفَةِ وَ نَطَقَ بِهِ الْقُرْآنُ وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَكُونُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كُلُّ مَا كَانَ فِي الْأُمَمِ السَّالِفَةِ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ؛ مأمون پرسيد: كه شما در باره رجعت چه مي­ فرماييد؟ امام (عليه السّلام) فرمود: آن بجا و حقّ است، و در امت­ هاى پيشين هم بوده است، و قرآن مجيد هم بدان ناطق است، و رسول خدا (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) هم فرموده: هر چه در امّت­ هاى سابق اتّفاق افتاده در اين امّت نيز اتّفاق خواهد افتاد بى‏كم و كاست طابق النّعل بالنّعل و بدون تفاوت‏. (عيون أخبار الرضا، ج‏2، ص202)

وجه استدلال به احادیث فوق این است که طبق فرموده پیامبر، هر آنچه در امت­ های گذشته (یهود و نصارا) اتفاق افتاده برای امت پیامبر نیز اتفاق خواهد افتاد؛ و یکی از حوادثی که برای آنان روی داده بود رجعت و بازگشت گروهی از مردگان به دنیا بود؛ پس این واقعه برای امت پیامبر اسلام نیز واقع خواهد شد.

در کنار این روایات که از پیامبر اسلام نقل شده است، باید روایات نورانی اهل بیت را مورد توجه قرار داد؛ زیرا به استناد دلایل متعدد از جمله حدیث ثقلین (که مورد پذیرش عامه نیز هست) کلام این بزرگواران در کنار قرآن اعتبار تمام دارد. و ما به عنوان نمونه، برخی از آن­ ها ذکر می­ کنیم.

عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَال: قَالَ لِي أَبُو جَعْفَرٍ (علیه السلام): يُنْكِرُ أَهْلُ الْعِرَاقِ الرَّجْعَةَ؟ قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: أَ مَا يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا»؟؛ از ابو بصير روايت شده كه گفت: حضرت باقر (عليه السّلام) به من فرمود: آيا مردم عراق رجعت را انكار مي­ كنند؟ عرض كردم: آرى. فرمود: آيا اين آيه را در قرآن نخوانده‏ اند: «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا»؟ (بحارالانوار، ج53، ص40، ح6)

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام): أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ) كَانَ يَقُولُ: إِنَّ الْمُدَّثِّرَ هُوَ كَائِنٌ عِنْدَ الرَّجْعَةِ. فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَ حَيَاةٌ قَبْلَ الْقِيَامَةِ ثُمَّ مَوْتٌ؟ قَالَ: فَقَالَ لَهُ: عِنْدَ ذَلِكَ نَعَمْ وَ اللَّهِ لَكَفْرَةٌ مِنَ الْكُفْرِ بَعْدَ الرَّجْعَةِ أَشَدُّ مِنْ كَفَرَاتٍ قَبْلَهَا؛ از امام باقر و آن حضرت از اميرالمؤمنين (عليهما السلام) نقل مي­ كند كه فرمود: آمدن «مدثر» در رجعت حتمى است. مردى عرض­كرد: يا اميرالمؤمنين! آيا پيش از قيامت انسان زنده مى‏ شود و باز مى‏ ميرد؟ فرمود: آرى واللَّه يك لحظه كفر بعد از رجعت سخت‏ تر از چند كفر قبل از رجعت است. (بحارالانوار، ج53،ص42، ح11)

عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قُلْتُ لَهُ: قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ» قَالَ: ذَلِكَ وَ اللَّهِ فِي الرَّجْعَةِ، أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ فِي أَنْبِيَاءِ اللَّهِ كَثِيراً لَمْ يُنْصَرُوا فِي الدُّنْيَا وَ قُتِلُوا وَ أَئِمَّةٍ قَدْ قُتِلُوا وَ لَمْ يُنْصَرُوا فَذَلِكَ فِي الرَّجْعَة؛ از جميل بن دراج روايت شده كه گفت: تفسير اين آيه را «إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ؛ ما فرستادگان خود و كسانى را كه ايمان آورده‏ اند، در دنيا و روزى كه شهيدان برمى‏ خيزند، يارى مي­ كنيم» از حضرت صادق (عليه السّلام) پرسيدم، فرمود: به خدا قسم اين در رجعت است. نمى ‏دانى كه بسيارى از پيغمبران در دنيا يارى نشدند و كشته گشتند و ائمه هم كشته شدند و كسى آن­ ها را يارى نكرد؟ تأويل اين آيه در رجعت است. (بحارالانوار، ج53، ص65، ح57)

ادعیه و زیارات

زیارات و دعاهای وارد شده از پیشوایان بزرگوار دین، مجموعه بی­ نظیری از معارف و آموزه ­های دین را در خود دارد. اشاره به رجعت در این مجموعه گران سنگ، پیام های مهمی به همراه دارد از جمله: 1- استدلال به رجعت از پشتوانه قوی­ تر برخوردار می­ شود، زیرا این زیارات و ادعیه سندی محکم برای اثبات رجعت است. 2- جایگاه بلند رجعت و اهمیت خاص آن را نتیجه می­ دهد. ما در این نوشتار مختصر، به بیان برخی از این کلمات نورانی که در مفاتیح الجنان نیز آمده و مراجعه به آن را آسان ­تر می ­کند می­ پردازیم. البته کسانی که طالب موارد بیشتری هستند می­ توانند به کتاب­ هایی مانند کامل الزیارات، مصباح شیخ طوسی، من لایحضره الفقیه و بحارالانوار (ج53، باب رجعت) مراجعه نمایند.

زیارت جامعه کبیره؛ مُؤْمِنٌ بِإِيَابِكُمْ مُصَدِّقٌ بِرَجْعَتِكُمْ مُنْتَظِرٌ لِأَمْرِكُمْ مُرْتَقِبٌ لِدَوْلَتِكُم..... جَعَلَنِي مِمَّنْ يَقْتَصُّ آثَارَكُمْ وَ يَسْلُكُ سَبِيلَكُمْ وَ يَهْتَدِي بِهُدَاكُمْ وَ يُحْشَرُ فِي زُمْرَتِكُمْ وَ يَكُرُّ فِي رَجْعَتِكُمْ وَ يُمَلَّكُ فِي دَوْلَتِكُمْ وَ يُشَرَّفُ فِي عَافِيَتِكُمْ وَ يُمَكَّنُ فِي أَيَّامِكُمْ وَ تَقَرُّ عَيْنُهُ غَداً بِرُؤْيَتِكُم‏‏؛ معتقدم به بازگشت شما، و تصدیق کننده­ ام به رجعت شما و منتظرم امر شما را ، و مترصّدم دولت شما را..... (از خدا می­ خواهم مرا) به زمره كسانى درآورد كه در پى شما گام مى­ سپارند، و به راه شما مي­ روند، و در پرتو هدايت شما راه مى­ جويند، و در جمع شما محشور مي­ شوند، و در رجعت شما براى پيكار بر ضدّ دشمنانتان باز مي­ گردند، و در دولت شما به حكومت مي­ رسند، و در جوّى از سلامت و عافيت شما به شرف و علوّ مقام نائل مي­ شوند، و در ايّام شما عزّت و تمكين مى‏ يابند، و فردا چشمشان بديدار شما روشن مي گردد.

زیارت آل یاسین؛ أَنْتُمُ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ أَنَّ رَجْعَتَكُمْ حَقٌّ لَا ریب فِيهَا يَوْمَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْرا؛ شما ابتدا و آغازيد و آخر و پايان، و اينكه رجعت شما حقّى بلا شكّ است، روزى كه برخى از نشانه‏هاى پروردگار تو بيايد ديگر هيچ كس را كه پيش از آن ايمان نياورده يا در حال ايمانش كار نيكى نكرده ايمان آوردنش سود ندارد.

زیارت اربعین امام حسین؛ أَشْهَدُ أَنِّي بِكُمْ مُؤْمِنٌ وَ بِإِيَابِكُمْ مُوقِن‏؛ من گواهى مي­ دهم كه مؤمن به شما هستم و يقين به رجعت شما دارم‏.

زیارت حضرت اباالفضل العباس؛ أَنِّي بِكُمْ وَ بِإِيَابِكُمْ مِنَ الْمُؤمِنِين؛ من به شما و به برگشتن شما ایمان دارم.

دعای عهد؛ اللَّهُمَّ إِنْ حَالَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ الْمَوْتُ الَّذِي جَعَلْتَهُ عَلَى عِبَادِكَ حَتْماً فَأَخْرِجْنِي مِنْ قَبْرِي مُؤْتَزِراً كَفَنِي شَاهِراً سَيْفِي مُجَرِّداً قَنَاتِي مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدَّاعِي فِي الْحَاضِرِ وَ الْبَادِي‏؛ پروردگارا! اگر مرگ را كه براى بندگانت يك امر حتمى قرار داده‏ اى ميان من و آن حضرت جدائى انداخت، مرا از قبرم بيرون آور تا در حالى كه كفنم را پوشيده و شمشيرم را از غلاف درآورده و نيزه‏ ام را بدست گرفته‏ ام در ميان آن ها كه در شهر حاضرند يا آنان كه كوچ مى‏ كنند، قرار گيرم و دعوت‏ كننده آن حضرت را اجابت كنم.‏

مخالفان رجعت

عامه با رجعت مخالفند و از قدیم به صورت­ های مختلف آن را مورد انکار قرار می­ دادند. گاهی به صورت علمی مثلا آن را رد کرده­ اند به این که رجعت همان تناسخ باطل است، و رجعت برگشتن از فعل به قوه است که محال می­ باشد؛ و گاه آن را در تضاد با آیات قرآن (مانند مؤمنون/99 و 100- انبیاء/95- یس/31) برمی ­شمرند و احادیثی در مخالفت با رجعت می­ آورند.

برخی نیز به توجیه و تأویل آیاتی پرداختند که رجعت در اقوام گذشته مانند آیه243 بقره را مطرح کرده است.

اینان راوی بزرگی مانند جابر بن یزید جعفی را که اعتراف به علم و ورع و تقوای او دارند به جرم این که معتقد به رجعت بود طرد کردند و روایاتش را کنار گذاشتند. حدثنا أبو غسان محمد بن عمرو الرازي قال سمعت جريرا يقول لقيت جابر بن يزيد الجعفي فلم أكتب عنه كان يؤمن بالرجعة؛ ابوغسان گفت: از جریر شنیدم که می­ گفت: جابر بن یزید جعفی را ملاقات کردم، پس از او چیزی ننوشتم (روایت نکردم زیرا) او معتقد به رجعت بود. (صحیح مسلم، ج1، ص20)

در مواردی می­ گویند: رجعت مذهب قومی از عرب جاهلی بود که فرقه­ ای از مسلمین از اهل بدعت آن را باور دارند، و از این گروه هستند رافضه (شیعه) که می­ گویند: علی بن ابی­­طالب در ابر پنهان است و برخواهد گشت. (لسان العرب، ج8، ص114)

و گاه آن را زاییده تفکرات مردی به نام عبدالله بن سبأ که یهودی بوده و در زمان عثمان ظاهرا مسلمان شده، برمی­ شمرند و می­ گویند شیعه این اعتقاد را از او گرفته است؛ همان گونه که برخی از آنان مکتب شیعه ساخته او می­ دانند.

به نظر می­ آید مخالفت عامه با رجعت دو منشأ و علت دارد: 1- برخی از آنان حقیقت رجعت را نفهمیده­ اند و از آنچه شیعه به آن اعتقاد دارد آگاهی ندارند. 2- انگیزه مخالفت گروه دوم که شاید اکثریت عامه را تشکیل می­ دهند از سویی عناد و حسادت نسبت به اهل بیت و فضایل آنان است، و روشن است که رجعت ائمه و حاکمیت و سروری آنان در دوران سبز ظهور، امتیاز و فضیلتی بی مانند محسوب می ­شود، و از سوی دیگر احتمال بازگشت برخی از مخالفین اهل بیت و انتقام گرفتن از آنان است که مورد توجه عامه می­ باشند.

اینان با آن که به شدت با رجعت مخالفت می­ کنند ولی در لابلای مطالبشان آن را می­ پذیرند. نمونه­ زیر را دقت کنید.

قرطبی روایتی را نقل می­ کند که در آن برای اصحاب کهف دو مرتبه رجعت ذکر شده است. ذكر أن النبي صلى الله عليه و- سلم سأل الله أن يريه إياهم، فقال: إنك لن تراهم في دار الدنيا و- لكن أبعث إليهم أربعة من خيار أصحابك ليبلغوهم رسالتك و- يدعوهم إلى الايمان، فقال النبي صلى الله عليه و- سلم لجبريل عليه السلام: كيف أبعثهم؟ فقال: ابسط كساءك و- اجلس على طرف من أطرافه أبا بكر و- على الطرف الآخر عمر و- على الثالث عثمان و- على الرابع على بن أبى طالب، ثم ادع الريح الرخاء المسخرة لسليمان فإن الله تعالى يأمرها أن تطيعك، ففعل فحملتهم الريح إلى باب الكهف، فقلعوا منه حجرا، فحمل الكلب عليهم فلما رآهم حرك رأسه و- بصبص بذنبه و- أومأ إليهم برأسه أن ادخلوا فدخلوا الكهف فقالوا: السلام عليكم و- رحمة الله و- بركاته، فرد الله على الفتية أرواحهم فقاموا بأجمعهم و- قالوا: عليكم السلام و- رحمة الله و- بركاته، فقالوا لهم: معشر الفتية، إن النبي محمد بن عبد الله صلى الله عليه و- سلم يقرأ عليكم السلام، فقالوا: و- على محمد رسول الله السلام ما دامت السموات و- الأرض، و- عليكم بما أبلغتم، و- قبلوا دينه و- أسلموا، ثم قالوا: أقرئوا محمدا رسول الله منا السلام، و- أخذوا مضاجعهم و- صاروا إلى رقدتهم إلى آخر الزمان عند خروج المهدى. فيقال: إن المهدى يسلم عليهم فيحييهم الله ثم يرجعون إلى رقدتهم فلا يقومون حتى تقوم الساعة، فأخبر جبريل رسول الله صلى الله عليه و- سلم بما كان منهم، ثم ردتهم الريح فقال النبي صلى الله عليه و- سلم:" كيف وجدتموهم"؟ فأخبروه الخبر؟ فقال النبي صلى الله عليه و- سلم:" اللهم لا تفرق بيني وبين أصحابي و أصهاري و- اغفر لمن أجنبي و- أحب أهل بيتي و- خاصتي و- أصحابي؛ ذکر شده پیامبر از خدا خواست اصحاب کهف را ببیند. پس (خدا) فرمود: تو در دنیا آن­ ها را نمی­ بینی، لکن چهار نفر از بهترین اصحابت را به سوی آن­ ها بفرست تا رسالت تو را به ایشان برسانند و آن­ ها را به ایمان دعوت کنند. پیامبر به جبرائیل فرمود: چگونه بفرستم؟ گفت: عبایت را پهن کن و ابوبکر، عمر، عثمان و علی بن ابی طالب را بر چهار طرف آن بنشان، سپس بادی را که مسخّر سلیمان بود بخوان، خدا به آن امر می­ کند که مطیع تو شود. پس پیامبر چنین کرد. پس باد آن ­ها را به درب غار حمل کرد. پس آن­ ها سنگی را کنار زدند. سگ (اصحاب کهف) به طرف آن ­ها حرکت کرد و چون آن­ ها را دید سرش را حرکت داد و دمش را تکان داد و با سر اشاره کرد که داخل شوند. پس داخل غار شدند و سلام کردند. خداوند ارواح جوانان (اصحاب کهف) را برگرداند، پس همگی بلند شدند و جواب سلام دادند. پس اینها گفتند: ای گروه جوانان (اصحاب کهف) به درستی که محمد نبیّ خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شما سلام رساند. گفتند: بر محمد رسول خدا سلام باد تا زمانی که آسمان و زمین هست و بر شما به خاطر آنچه ابلاغ کردید، و مسلمان شدند و گفتند: سلام ما را به ایشان برسانید، و به جایشان (حالت اولشان) برگشتند تا زمان خروج مهدی؛ پس گفته شده که مهدی بر آن­ ها سلام می­ کند و خدا آن ­ها را زنده می­ کند. پس جبرائیل حادثه را برای پیامبر گفت. سپس باد آن­ ها را برگرداند. پیامبر فرمود: چگونه آن­ ها را یافتید؟ آن­ ها واقعه را گفتند. پس پیامبر دعا کرد. (الجامع لأحكام القرآن، ج‏11، ص: 390) این روایت که برای برخی، فضیلت سازی به همراه دارد هر چند مورد تأیید ما نیست ولی بیان آن از این جهت است که روشن شود عامه در مواردی رجعت را پذیرفته­ اند.

‏از آنچه گذشت و آنچه در بخش سؤالات و شبهات می­ آید جواب عامه نیز روشن می­ شود.

نکات و ویژگی­ ها

با دقت در روایات، می ­توان برای رجعت و اعتقاد به آن ویژگی­ هایی را برشمرد که به برخی از آن­ ها اشاره می­ کنیم.

* از ایام الله

از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است: أَيَّامُ اللَّهِ ثَلَاثَةٌ يَوْمٌ يَقُومُ الْقَائِمُ (عجل الله تعالی فرجه) وَ يَوْمُ الْكَرَّةِ وَ يَوْمُ الْقِيَامَة؛ روزهای خدا سه روز است: روز قیام قائم (عجل الله تعالی فرجه) و روز رجعت و روز قیامت. (بحارالانوار، ج53، ص63، ح53)

لازم به ذکر است که روزهای مهم و سرنوشت ساز در طول تاریخ زندگی انسانی متعدد بوده و در قرآن نیز از ایام الله یاد شده است. برای آن که بتوان معنای مناسب این روایت را درک کرد از بیان مرحوم علامه طباطبایی بهره می­ گیریم. ایشان می­ فرماید:

آنچه از كلام خداى تعالى در باره قيامت و اوصاف آن به دست مى‏ آيد، اين است كه قيامت روزى است كه هيچ سببى از اسباب، و هيچ كارى و شغلى از خداى سبحان پوشيده نيست، روزى است كه تمامى اوهام از بين مى‏ رود، و آيات خدا در كمال ظهور ظاهر مى‏ شود،....اين حقيقت روز قيامت است، روزى كه مردم براى رب العالمين بپا مى‏ خيزند، روزى كه همه اسرارشان آشكار مى‏ شود، چيزى از ايشان بر خدا پوشيده نمى‏ ماند....

و رواياتى كه رجعت را اثبات مى‏ كند هر چند آحاد آن با يكديگر اختلاف دارند، الا اينكه با همه كثرتش (كه در سابق گفتيم متجاوز از پانصد حديث است) در يك جهت اتحاد دارند، و آن يك جهت اين است كه سير نظام دنيوى متوجه به سوى روزى است كه در آن روز آيات خدا به تمام معناى ظهور ظاهر مى‏ شود، روزى كه در آن روز ديگر خداى سبحان نافرمانى نمى‏ شود، بلكه به خلوص عبادت مى‏ شود، عبادتى كه آميخته با هواى نفس نيست، عبادتى كه شيطان و اغوايش هيچ سهمى در آن ندارد، روزى كه بعضى از اموات كه در خوبى و يا بدى برجسته بودند، يا ولى خدا بودند، و يا دشمن خدا، دوباره به دنيا بر مى‏ گردند تا ميان حق و باطل حكم شود.

و اين معنا به ما مى‏ فهماند روز رجعت خود يكى از مراتب روز قيامت است، هر چند كه از نظر ظهور به روز قيامت نمى‏ رسد، چون در روز رجعت باز شر و فساد تا اندازه‏ اى امكان دارد، به خلاف روز قيامت كه ديگر اثرى از شر و فساد نمى ‏ماند و باز به همين جهت روز ظهور مهدى (عجل الله تعالی فرجه) هم معلّق به روز رجعت شده است چون در آن روز هم حق به تمام معنا ظاهر مى‏ شود، هر چند كه باز ظهور حق در آن روز كمتر از ظهور در روز رجعت است.

و از ائمه اهل بيت (علیهم السلام) نيز روايت شده كه فرموده‏ اند ايام خدا سه روز است، روز ظهور مهدى (عليه السلام) و روز برگشت، و روز قيامت، و در بعضى از روايات آمده: ايام خدا سه روز است، روز مرگ و روز برگشت و روز قيامت.

روز ظهور مهدى (عجل الله تعالی فرجه) و روز رجعت و روز قيامت مراتب مختلف يك حقيقت هستند، و اين معنا يعنى اتحاد اين سه روز بر حسب حقيقت، و اختلاف آن ها از نظر مراتب ظهور. (المیزان، ج2، ص106، ذیل آیه210)

* نشانه شیعه بودن

از امام صادق (عليه السّلام) روايت شده كه فرمودند: لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِكَرَّتِنَا؛ كسى كه ايمان به رجعت ما ندارد از ما نيست. (بحارالانوار، ج53، ص92، ح101)‏

* رجعت کنندگان

الف) رجعت پیامبر و اهل بیت طاهرین؛

از امام سجاد (علیه السلام) در مورد آیه «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى‏ مَعادٍ» نقل شده است: يرجع إليكم نبيكم و أمير المؤمنين و الأئمة (صلوات الله علیهم)؛ باز می­ گردند به سوی شما پیامبرتان و امیر المؤمنین و ائمه (صلوات الله علیهم). (تفسیر قمی، ج2، ص147، ذیل آیه 85 قصص)

البته از زیارات و ادعیه گذشته نیز به خوبی می­ توان رجعت پیشوایان را استفاده کرد.

ب) رجعت انبیاء پیشین؛

جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ‏: قُلْتُ لَهُ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهادُ» قَالَ: ذَلِكَ وَ اللَّهِ فِي الرَّجْعَةِ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ فِي أَنْبِيَاءِ اللَّهِ كَثِيراً لَمْ يُنْصَرُوا فِي الدُّنْيَا وَ قُتِلُوا وَ أَئِمَّةٍ قَدْ قُتِلُوا وَ لَمْ يُنْصَرُوا فَذَلِكَ فِي الرَّجْعَة؛ جميل بن دراج روايت كرده كه گفت: تفسير اين آيه را «إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا...» (غافر/51) از حضرت صادق (عليه السّلام) پرسيدم، فرمود: به خدا قسم اين در رجعت است. نمى‏ دانى كه بسيارى از پيغمبران در دنيا يارى نشدند و كشته گشتند و ائمه هم كشته شدند و كسى آن ها را يارى نكرد؟ تأويل اين آيه در رجعت است. (بحارالانوار، ج53، ص65، ح57)

ج) مؤمنان خالص و کافران محض

از روایات به روشنی استفاده می­ شود که همه مردگان رجعت نمی­ کنند بلکه فقط مؤمنان پاک و خالص و کافرانی که در تباهی به نهایت رسیده­ اند باز می­ گردند.

از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است: إِنَّ الرَّجْعَةَ لَيْسَتْ بِعَامَّةٍ وَ هِيَ خَاصَّةٌ لَا يَرْجِعُ إِلَّا مَنْ مَحَضَ الْإِيمَانَ مَحْضاً أَوْ مَحَضَ الشِّرْكَ مَحْضا؛ اين رجعت عمومى نيست (كه تمام مردگان، زنده شده و سر از قبر درآورند) بلكه افرادى به دنيا برمي­ گردند كه يا مؤمن خالص و يا مشرك محض باشند. (بحارالانوار، ج53، ص39، ح1)

در برخی روایات نام تعدادی از انسان­ های وارسته و مؤمنان خالصی که در زمان ظهور رجعت کرده و در رکاب امام حاضر می­ شوند ذکر شده است. در روایتی از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است: يَخْرُجُ مَعَ الْقَائِمِ (عجل الله تعالی فرجه) مِنْ ظَهْرِ الْكُوفَةِ سَبْعٌ وَ عِشْرُونَ رَجُلًا، خَمْسَةَ عَشَرَ مِنْ قَوْمِ مُوسَى (علیه السلام) «‏الَّذِين كَانُوا يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» (اعراف/159)، وَ سَبْعَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكَهْفِ وَ يُوشَعُ بْنُ نُونٍ وَ سَلْمَانُ وَ أَبُو دُجَانَةَ الْأَنْصَارِيُّ وَ الْمِقْدَادُ وَ مَالِكٌ الْأَشْتَرُ فَيَكُونُونَ بَيْنَ يَدَيْهِ أَنْصَاراً وَ حُكَّاما؛ خروج می­ کنند با قائم (علیه السلام) از پشت کوفه بیست و پنج مرد، پانزده نفر از قوم حضرت موسی (علیه السلام) کسانی که به سوى حق هدايت مى‏ كنند و به حق و عدالت حكم مى‏ نمايند، هفت نفر اصحاب کهف و یوشع بن نون (وصی حضرت عیسی علیه السلام) و سلمان و ابودجانه (از اصحاب پیامبر) و مقداد و مالک اشتر، پس می­ باشند نزد او و از یاران او و والیان و حاکمان (مناطق) از جانب اویند. (بحارالأنوار، ج‏53، ص90، ح95)

* اولین رجعت کننده

در روایات وارد شده است که اولین رجعت کننده امام حسین (علیه السلام) است.

از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است: أَوَّلُ مَنْ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ عَنْهُ وَ يَرْجِعُ إِلَى الدُّنْيَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ (علیهما السلام)؛ نخستين كسى كه قبرش مي­ شكافد و زنده شده به دنيا برمي­ گردد حسين بن على (عليهما السّلام) است.‏ (بحارالانوار، ج53، ص39، ح1)

و در روایت دیگر از دوران طولانی حکومت ایشان سخن به میان آمده است.از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است: أَوَّلُ مَنْ يَرْجِعُ إِلَى الدُّنْيَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ ع فَيَمْلِكُ حَتَّى يَسْقُطَ حَاجِبَاهُ عَلَى عَيْنَيْهِ مِنَ الْكِبَر؛ نخستين كسى كه به دنيا برمى‏ گردد، حسين بن على (عليهما السّلام) است و او چندان سلطنت مى‏ كند كه از پيرى ابروانش بروى ديدگانش مى‏ افتد. (بحارالانوار، ج53، ص46، ح19)

هدف رجعت

از جمله مباحثی که در موضوع رجعت باید مورد گفتگو قرار گیرد این است که چه هدفی برای وقوع رجعت می­ توان در نظر گرفت؟ و به عبارت دیگر، بر فرض که ما امکان تحقق رجعت را بپذیریم، چرا خداوند برخی از انسان­ هایی را که دوران زندگیشان سپری شده و از دنیا رفته اند، بخواهد دوباره زنده کند؟

به عنوان مقدمه باید گفت وقتی ما دانستیم که خداوند حکیم است و هر آنچه انجام می­ دهد بر اساس حکمت و مصلحت است، و از طریق آیات و روایات پذیرفتیم که رجعت در زمان ظهور رخ می­ دهد، می­ فهمیم که در وقوع آن، آثار و حکمت­ هایی نهفته است هرچند ما آن­ ها را درک نکنیم. امام صادق (علیه السلام) در پاسخ به سؤال از چرایی غیبت به این نکته اشاره کردند: اين كار (غیبت) از امور الهى و سرّى از اسرار پروردگار و غيبى از غيب­ هاى خداوند است. وقتى دانستيم كه خداى عز و جل حكيم است، تصديق مي­ كنيم كه تمام كارهاى او از روى حكمت مي ­باشد. هر چند علت آن براى ما آشكار نگردد. (بحارالانوار، ج‏52، ص91، ح4)

البته پیرامون آثار و حکمت ­های رجعت، در روایات و ادعیه به نکاتی اشاره شده است. ما ابتدا برخی از ادعیه و روایات را مرور می­ کنیم، سپس کلمات صاحب نظران و مطالبی را که قابل برداشت است ذکر می­ کنیم.

در مصباح الزائر در زیارت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) در سرداب مطهّر آمده است: وَ وَفِّقْنِي يَا رَبِّ لِلْقِيَامِ بِطَاعَتِهِ وَ لِلثَّوَى فِي خِدْمَتِهِ وَ الْمَكْثِ فِي دَوْلَتِهِ وَ اجْتِنَابِ مَعْصِيَتِهِ فَإِنْ تَوَفَّيْتَنِي اللَّهُمَّ قَبْلَ ذَلِكَ فَاجْعَلْنِي يَا رَبِّ فِيمَنْ يَكُرُّ فِي رَجْعَتِهِ وَ يُمَلَّكُ فِي دَوْلَتِهِ وَ يَتَمَكَّنُ فِي أَيَّامِهِ وَ يَسْتَظِلُّ تَحْتَ أَعْلَامِهِ وَ يُحْشَرُ فِي زُمْرَتِهِ وَ تَقَرُّ عَيْنُهُ بِرُؤْيَتِهِ‏؛ پروردگارا: مرا براى فرمان بردارى امام زمان و خدمتگزارى حضرتش و زندگى در دولت آن سرور و دورى از نافرمانيش، موفق بدار. خداوندا اگر من پيش از آن زمان، مردم؛ مرا! در آن جماعتى قرار بده كه در رجعت وى برمى‏ گردند و در دولت و روزگار او به ملك و تمكن مي ­رسند و در سايه پرچم­ هاى او به سر مي ­برند، و در زمره او برانگيخته مي ­گردند، و چشمش به جمال وى روشن مى ‏شود. (بحار الأنوار، ج‏53، ص95، ح108)

و در زیارت دیگر آمده است: وَ إِنْ أَدْرَكَنِيَ الْمَوْتُ قَبْلَ ظُهُورِكَ فَإِنِّي أَتَوَسَّلُ بِكَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَنْ يُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ يَجْعَلَ لِي كَرَّةً فِي ظُهُورِكَ وَ رَجْعَةً فِي أَيَّامِكَ لِأَبْلُغَ مِنْ طَاعَتِكَ مُرَادِي وَ أَشْفِيَ مِنْ أَعْدَائِكَ فُؤَادِي‏؛ (اى قائم آل محمد!) اگر پيش از ظهور حضرتت مرگ گريبان مرا گرفت، متوسل به وجود اقدست مي­ شوم كه خداوند بر محمد و آل محمد درود بفرستد و هنگام ظهور و ايام دولت شما رجعت و بازگشتى براى من به دنيا قرار دهد، تا با فرمانبردارى (کامل) شما به مرادم برسم و دلم از كشتن دشمنانت شفا يابد. (بحار الأنوار، ج‏53، ص95، ح109)

در دعای عهد می­ خوانیم: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ وَ الذَّابِّينَ عَنْهُ وَ الْمُسَارِعِينَ إِلَيْهِ فِي قَضَاءِ حَوَائِجِهِ وَ الْمُحَامِينَ عَنْهُ وَ السَّابِقِينَ إِلَى إِرَادَتِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ اللَّهُمَّ إِنْ حَالَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ الْمَوْتُ الَّذِي جَعَلْتَهُ عَلَى عِبَادِكَ حَتْماً فَأَخْرِجْنِي مِنْ قَبْرِي مُؤْتَزِراً كَفَنِي شَاهِراً سَيْفِي مُجَرِّداً قَنَاتِي مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدَّاعِي فِي الْحَاضِرِ وَ الْبَادِي‏؛ خداوندا! مرا از ياوران و مدافعين او و آن­ ها كه سعى در انجام مقاصد او دارند و از پشتيبان‏ هاى وى و كسانى كه در ارادت به حضرتش سبقت گرفته‏ اند و آنان كه در ركابش شهيد مى‏ شوند، قرار بده! پروردگارا! اگر مرگ را كه براى بندگانت يك امر حتمى قرار داده‏ اى ميان من و آن حضرت جدائى انداخت، مرا از قبرم بيرون آور تا در حالى كه كفنم را پوشيده و شمشيرم را از غلاف درآورده و نيزه‏ ام را بدست گرفته‏ ام در ميان آن ها كه در شهر حاضرند يا آنان كه كوچ مى‏ كنند، قرار گيرم و دعوت‏ كننده آن حضرت را اجابت كنم. (مفاتیح الجنان)

در روایت آمده است: عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ: سُئِلَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ»؟ فَقَالَ: يَا جَابِرُ أَ تَدْرِي مَا سَبِيلُ اللَّهِ؟ قُلْتُ: لَا وَ اللَّهِ إِلَّا إِذَا سَمِعْتُ مِنْكَ. فَقَالَ: الْقَتْلُ فِي سَبِيلِ عَلِيٍّ (علیه السلام) وَ ذُرِّيَّتِهِ، فَمَنْ قُتِلَ فِي وَلَايَتِهِ قُتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لَيْسَ أَحَدٌ يُؤْمِنُ بِهَذِهِ الْآيَةِ إِلَّا وَ لَهُ قَتْلَةٌ وَ مَيْتَةٌ إِنَّهُ مَنْ قُتِلَ يُنْشَرُ حَتَّى يَمُوتَ وَ مَنْ مَاتَ يُنْشَرُ حَتَّى يُقْتَل؛ جابر جعفى گفت: از حضرت صادق (عليه السّلام) تفسير آيه «وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ؛ اگر در راه خدا كشته شديد يا مرديد ...» (آل عمران/157) سؤال شد، فرمود: اى جابر آيا مي­ دانى راه خدا كدام است؟ عرض كردم: نه به خدا مگر اينكه از شما بشنوم. فرمود: كشته شدن در راه على و اولاد اوست. هر كس در راه محبت او كشته شود، در راه خدا كشته شده است و هيچ كس نيست كه ايمان به اين آيه داشته باشد، مگر اينكه كشته شدن و مرگى در پيش دارد، به اين معنى كه اگر كشته شود دوباره برانگيخته مى‏ شود تا بميرد، و اگر مرد، برانگيخته مى‏ شود تا اينكه كشته شود. (بحار الأنوار، ج‏52 ص41، ح8)

اما اهداف و آثار رجعت که از ادعیه و زیارات فوق استفاده شده است:

1- ثواب نصرت امام

مرحوم طبرسی؛ اخبار بسيارى دلالت دارند بر اينكه خداوند در زمان قيام حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه) گروهى از آن­ ها كه مرده‏ اند، زنده مى‏ كند. بعضى از رجعت كنندگان از دوستان و شيعيان مهدى (علیه السلام) هستند كه ثواب نصرت و كمك او نصيبشان مى‏ شود و به دولت مهدى شاد مى‏ شوند. بعضى ديگر از دشمنانش هستند كه براى گرفته شدن انتقام از ايشان برمي­ گردند تا عذاب دنيا را بچشند و به دست شيعيان كشته شوند و از قدرت و شوكت مهدى احساس سرافكندگى و حقارت كنند. (مجمع البيان، ج‏7، ص367)

سید مرتضی به نقل از شیخ مفید؛ عقيده شيعه اماميه درباره رجعت آنست كه خداوند متعال در موقع ظهور امام مهدى (عليه السّلام) مردمى از شيعيان آن حضرت را كه قبلا مرده بودند، به دنيا برمي­ گرداند تا به ثواب يارى او و مساعدت وى و مشاهده دولت آن حضرت فائز گردند. همچنين مردمى از دشمنان آن حضرت را نيز زنده مي­ گرداند، تا از آن­ ها انتقام گيرد. و آن­ ها نيز از مشاهده ظهور حق و بالا گرفتن دين پيروان حق، زجر بكشند. (بحارالانوار، ج53، ص122)

علامه مجلسی؛ از اخبار استفاده می ­شود که خداوند هنگام قیام قائم (عجل الله تعالی فرجه) گروهی از اولیای الهی و شیعیان را که از دنیا رفته­ اند به دنیا برمی ­گرداند تا به ثواب نصرت و یاری امام نایل شوند و از ظهور دولت و حکومت امام (عدل الهی) مسرور شوند، و گروهی از دشمنانش را نیز برمی­ گرداند تا از آنان انتقام بگیرد و آنان با دیدن حکومت حق ذلت و حقارت دنیا را نیز بچشند. (بحار الأنوار، ج‏53، ص126)

تفسیر نمونه؛ گروهى از مؤمنان خالص ....برمی­ گردند تا شاهد و ناظر حكومت جهانى حق و عدالت باشند و در بناى اين حكومت شركت جويند، چرا كه شركت در تشكيل چنين حكومتى از بزرگترين افتخارات است. و به عكس گروهى از منافقان و جباران سرسخت علاوه بر كيفر خاص خود در رستاخيز بايد مجازات­ هايى در اين جهان، نظير آنچه اقوام سركشى مانند فرعونيان و عاد و ثمود و قوم لوط ديدند ببينند، و تنها راه آن رجعت است. (ج15، ص559)

2- تکامل نفس

علامه طباطبایی؛ اما اين كه چيزى كه از قوه به فعليت در آمده، ديگر محال است بالقوه شود، مطلبى است صحيح، و ليكن قبول نداريم كه مساله مورد بحث ما (رجعت) از اين باب باشد، براى اين كه مورد فرض او با مورد فرض ما مختلف است، مورد فرض او كسى است كه عمر طبيعى خود را كرده، و به مرگ طبيعى از دنيا رفته باشد، كه برگشتن او به دنيا مستلزم آن امر محال است، و اما مرگ اخترامى كه عاملى غير طبيعى از قبيل قتل و يا مرض باعث آن شود برگشتن انسان بعد از چنين مرگى به دنيا مستلزم هيچ محذور و اشكالى نيست، چون ممكن است انسان بعد از آن كه به مرگ غير طبيعى از دنيا رفته در زمانى ديگر مستعد كمالى شود، كه در زمانى غير از زمان زندگيش موجود و فراهم باشد، و بعد از مردن دوباره زنده شود تا آن كمال را بدست آورد. و يا ممكن است اصل استعدادش مشروط باشد به اين كه مقدارى در برزخ زندگى كرده باشد، چنين كسى بعد از مردن و ديدن برزخ داراى آن استعداد مى‏ شود، و دوباره به دنيا برمى‏ گردد، كه آن كمال را به دست آورد، كه در هر يك از اين دو فرض مساله رجعت و برگشتن به دنيا جايز است، و مستلزم محذور محال نيست.‏ (المیزان، ج2، ص106، ذیل آیه210 از سوره بقره)

تفسیر نمونه، گروهى از مؤمنان خالص كه در مسير تكامل معنوى با موانعی در زندگى خود روبرو شده ‏اند و تكامل آن ها ناتمام مانده است حكمت الهى ايجاب مى‏ كند كه سير تكاملى خود را از طريق بازگشت مجدد به اين جهان ادامه دهند (ج15، ص559)

به بیان دیگر، رجعت لطفی از جانب خداوند در حق انسان­ های پاک و موحدّی است که هدفشان در زندگی عمل به دستورات الهی و حرکت در مسیر قرب به خدا بود. اینان در راه رسیدن به این مقصد نورانی همه تلاش و کوشش خود را بکار بستند. اما برخی انسان­ های ناپاک و فاسد در مسیر حرکت اینان مانع ایجاد کردند و نگذاشتند اینان در مدت عمر طبیعی خود، تلاششان را به سرانجام برسانند و به هدفی که می­ توانستند برسند نایل شوند. وقتی الف) از لحاظ قوانین حاکم بر دنیا، زنده شدن دوباره انسان ممنوع نباشد، ب) و امکان داشته باشد قدرت الهی بر حیات دوباره انسان تعلق بگیرد، ج) و باور داشته باشیم خداوند فیّاض است و فیض از او جدا نیست و هر جا امکان تحقق فیض باشد حتما خداوند فیضش را عنایت می­کند، د) و انسان نیز قابلیت أخذ فیض را در خود ایجاد کرده باشد، بنابر این می­ توان نتیجه گرفت رجعت لطفی از طرف خداوند برای انسان برای کسب کمالات بیشتر بوده و اتفاق خواهد افتاد.

3- انتقام از ظالمان و تشفّی دل مظلومان

یکی از آثاری که برای رجعت گفته شده است بازگشت افراد ظالم و فاسدی است که در کفر و شرک و تباهی به نهایت رسیده بودند. خداوند در زمان ظهور اینان را دوباره زنده می­ کند تا از آنان انتقام گرفته شود و دل انسان­ ها مظلوم و بی­ گناه نیز تشفّی یابد. در توضیح این مطلب می­ توان چنین گفت:

آدمی از جهت روحی و روانی به گونه ­ای است که از کیفر دنیا و مجازات در برابر مردم گریزان است. حفظ آبرو حقیقتی است که همه انسان­ ها به آن توجه دارند و از ریخته شدن آبرویشان در نزد مردم و افکار عمومی به شدت هراسناک هستند. خودکشی انسان­ های ظالم برای فرار از دادگاه و مجازات مردمی شاهدی گویا بر این مطلب است. امکان رجعت این گونه افراد، هم هشداری برای آنان است که بدانند از مجازات راه فراری نیست و لذا در اعمال خود تجدید نظر بکنند و تا دیر نشده بازگردند، و هم تأکیدی بر عدالت الهی و اجرای آن در همه مقاطع زندگی بشر است که هیچ کس از کیفر اعمال خود حتی در دنیا (جدای از آخرت) رهایی ندارد.

همچنین روحیه انسان­ ها به گونه­ ای آفریده شده است که در عین آن که نسبت به همنوع مهربان بوده و از ناراحتی او متأثّر می­ گردند و گویا جامعه انسانی را به منزله یک پیکر می­ دانند، همانطور که شاعر بلند آوازه ایران، سعدی، بر اساس روایت به آن توجه داده و چنین سروده است

بنی آدم اعضای بک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

اما نسبت به افراد ظالم و کیفر آنان بی­ تفاوت نیستند، و از این که عده ­ای بخواهند حقوق دیگران ضایع کرده و باعث از بین رفتن آرامش و آسایش آنان ­شوند، ناراحت می­ شوند. برای انسان قابل پذیرش نیست که کسی در حق دیگران انواع ظلم و تباهی را روا دارد و جامعه را به نابودی سوق دهد و بعد بدون هیچ مکافاتی و یا حتی در کمال خوشی زندگیش تمام شود و از دنیا برود و فقط گفته شود در آخرت کیفر می­ بیند. این گونه برخورد قلب انسان مظلومی که جریحه دار شده التیام نمی­ بخشد و او را آرام نمی­ کند. خواست و آرزوی بی­ گناهان و مظلومان این است که خداوند عادل، در این دنیا نیز گوشه­ ای از عدالتش را نمایان سازد و در حدّ این دنیا عقوبتی برای ظالمان در نظر بگیرد تا همه بدانند هیچ کس از کیفر اعمال ناپسندش، حتی در دنیا نیز در امان نیست.

و آیا کیفری دنیایی از این سنگین ­تر هست که خدا در زمان حاکمیت عدل خویش به دست مردی از اولیائش، ظالمانی را که تلاششان بر نابودی انسان­ ها و از بین مردن حق و انسانیت و دین­ داری بود دوباره زنده کند تا هم با چشم خود پیروزی حق بر باطل و حقارت خود را ببینند و از درون آتش بگیرند و هم به آنچه که از آن فرار می­ کردند (مکافات دنیا و آبروریزی)، گرفتار شوند؟

و آیا برای مظلومان سخنی از این شیرین­ تر هست که به آنان نوید داده شود که خداوند داد مظلومان را از ظالمان خواهد ستاند و آنان را در همین دنیا کیفر خواهد داد، و حتی برخی از مظلومان را دوباره زنده می­ کند تا به چشم خود پیروزی حق و عقوبت ظالمان را ببینند؟

4- امید و تلاش

از آثار بسیار ارزنده رجعت ایجاد امید و انگیزه در انسان و جامعه انسانی است که باعث تلاش بیشتر و بالندگی می­ شود. و این یکی از فواید مهم تربیتی اعتقاد به رجعت است. امید به آمدن منجی و نجات انسان­ ها و احتمال درک زمان ظهورش، از جمله عوامل بسیار مهمی است که آدمی را از یأس حفظ کرده، او را به تلاش و آماده سازی زمینه ظهور او فرمان می دهد و او را به سمت تعالی و تکامل روحی و معنوی سوق می­ دهد. در این زمینه اعتقاد به زنده شدن و رجعت انسان ­های پاک نهاد و مؤمن در زمان ظهور را، نباید از نظر دور داشت. انسان اگر بداند در زمان ظهور برخی از افراد متقی و پرهیزکار که عمر خود را در ایمان به خدا و عمل به دستورات او گذرانده و لیاقت یاری امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه) را در خود ایجاد کرده­ اند، حتی اگر از دنیا بروند، باز در زمان ظهور زنده شده و در رکاب امام و از یاوران او خواهند بود و هم به ثواب یاری او نایل می­ شوند و هم دوران سبز دولت عدل الهی را درک می­ کنند، این باور او را برای تلاش به عمل به وظایف دینی و کسب صفات و روحیات یاوران مهدی (علیه السلام) مصمم می­ کند و می­ داند حرکت او برای تعالی معنوی علاوه بر این که درجات بلند قرب الهی و عالم آخرت را به دنبال دارد، در دنیا نیز امکان حضور در زمان برقراری دولت عدل الهی و نصرت ولیّ خدا را نتیجه می­ دهد. و روشن است که دیگر برای چنین فردی، یأس و سرخوردگی و کوتاهی در انجام وظایف دینی و زمینه سازی ظهور معنا ندارد.

سؤالات و شبهات

در این به برخی از سؤالات و شبهات مشهور و مطرح درباره رجعت پرداخته و پاسخ آن­ ها را بازگو می­ کنیم.

* رجعت بازگشت از فعلیت به قوه

مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر ارزشمند خود شبهه­ ای در این زمینه مطرح کرده و پاسخ داده­ اند. ما بیان ایشان را می­ آوریم.

بعضى در مقام ابطال رجعت از راه دليل عقلى وارد شده و بطور خلاصه گفته‏ اند: (مرگ امرى است كه با در نظر گرفتن عنايت پروردگار هرگز بر هيچ زنده‏ اى عارض نمى‏ شود مگر بعد از آنكه آن موجود زنده به حد كمال رسيده باشد، و زندگيش كامل شده، آنچه در قوه داشته به فعليت رسيده باشد، و چنين موجودى كه تمامى كمالات بالقوه‏ اش فعليت يافته، اگر بعد از مردن به دنيا برگردد، در حقيقت دوباره به حالت قوه و استعداد برگشته است، و اينكه چيزى كه فعليت يافته برگردد و بالقوه شود امرى است محال، مگر اينكه مخبرى صادق كه يا خود خداست و يا خليفه‏ اى از خلفاى او، از چنين برگشتى خبر دهند، هم چنان كه در داستان‏ هاى موسى، و عيسى، و ابراهيم (علیهم السلام) و داستان­ هايى از ديگران چنين خبرهايى آمده، ولى نه از خدا، و نه از يكى از خلفاى او خبر معتبرى نيامده كه دلالت بر رجعت داشته باشد، و رواياتى كه قائلين به رجعت به آن تمسك مى‏ كنند تمام نيست، آن گاه شروع كرده‏ اند به تضعيف روايات، و يكى يكى را رد كرده‏ اند، نه صحيحى باقى گذاشتند و نه سقيمى.

پاسخ؛ خوب توجه كن كه اين بيچاره نفهميده كه اگر دليلش درست باشد، و راستى دليل عقلى باشد صدر دليلش ذيل آن را باطل مى‏ كند، چون اگر چيزى محال ذاتى شد، ديگر استثنا بر نمى‏ دارد، كه با خبر دادن مخبر صادق از محال بودن برگشته، و ممكن شود، بلكه مخبر هر كه باشد وقتى از وقوع امرى محال خبر مى ‏دهد، بايد فورا صادق بودنش را تخطئه كرد، و به فرضى كه نتوانيم در صادق بودنش شك كنيم، ناگزير بايد خبرش را تاويل كنيم، و معنايى به آن بدهيم، كه ممكن باشد، مثل اينكه اگر خبر داد كه عدد يك نصف عدد دو نيست، و يا خبر داد كه تمامى خبرهاى صادق در عين صادق بودن كاذب است، كه گفتيم اگر بتوانيم در راستگويى اين مخبر تشكيك مى‏ كنيم، و اگر نتوانستيم ناگزير كلامش را توجيه مى‏ كنيم، بطورى كه از محال بودن در آيد.

و اما اينكه گفت: چيزى كه از قوه به فعليت در آمده، ديگر محال است بالقوه شود، مطلبى است صحيح، و ليكن قبول نداريم كه مساله مورد بحث ما از اين باب باشد، براى اينكه مورد فرض او با مورد فرض ما مختلف است، مورد فرض او كسى است كه عمر طبيعى خود را كرده، و به مرگ طبيعى از دنيا رفته باشد، كه برگشتن او به دنيا مستلزم آن امر محال است، و اما مرگ اخترامى كه عاملى غير طبيعى از قبيل قتل و يا مرض باعث آن شود برگشتن انسان بعد از چنين مرگى به دنيا مستلزم هيچ محذور و اشكالى نيست، چون ممكن است انسان بعد از آنكه به مرگ غير طبيعى از دنيا رفته در زمانى ديگر مستعد كمالى شود، كه در زمانى غير از زمان زندگيش موجود و فراهم باشد، و بعد از مردن دوباره زنده شود تا آن كمال را بدست آورد.

و يا ممكن است اصل استعدادش مشروط باشد به اينكه مقدارى در برزخ زندگى كرده باشد، چنين كسى بعد از مردن و ديدن برزخ داراى آن استعداد مى‏ شود، و دوباره به دنيا بر مى‏ گردد، كه آن كمال را به دست آورد، كه در هر يك از اين دو فرض مساله رجعت و برگشتن به دنيا جايز است، و مستلزم محذور محال نيست. (المیزان، ج2، ص106، ذیل آیه210)

لازم به ذکر است قائلین به رجعت می­ گویند انسان به همان صورتی که از دنیا رفته، دوباره به دنیا باز می­ گردد و روحش وارد همان بدنی می ­شود که در دنیا داشته و از آن جدا شده بود، با همان فعلیت ­هایی که در دنبا کسب کرده بود. لذا رجعت با بحث رجوع از فعل به قوه ارتباطی ندارد.

* رجعت و تناسخ باطل

عده­ ای بر این باورند که رجعت همان قول به تناسخ است که هم از نظر عقل محال و هم در دیدگاه شرع باطل است.

پاسخ؛ در ابتدا لازم است این واژه تعریف شود تا بتوان پیرامون آن به تحقیق پرداخت. تعریفی که از این کلمه شده این است: «انتقال نفس پس از مرگ از یک بدن به بدن و جسم دیگر در همین دنیا» یعنی وقتی انسان مرد و روح از بدن خارج شد دوباره در همین جهان وارد بدن و جسم دیگری می­ شود که گاهی آن جسم دوم نبات و گیاه است و گاهی حیوان و گاهی انسان.

با توجه به تعریف به دو نوع از انواع تناسخ اشاره کرده و به رد آن ها می­ پردازیم.

تناسخ مطلق

روح همه انسان ها پیوسته بعد از مرگ در همین دنیا به بدن دیگر منتقل می­ شوند و منظور از معاد نیز همین می­ باشد یعنی بازگشت دوباره به دنیا و زندگی مجدد دنیوی. با این توضیح که انسان یا درست کردار است و یا بد­کردار، اگر نیکوکار و پاکدامن باشد، در بازگشت دوباره به دنیا، دارای زندگی خوب و به دور از غم و اندوه است و این چنین زندگی و رفاه، پاداش کارهای خوب او خواهد بود. و اگر بد­کارباشد در زندگی دوباره در کیفر قرار گرفته و دارای زندگی پست ­تر شده و دچار فقر و سختی می­ شود. و لذا اگر گروهی را می­ بینیم که زندگی خوبی دارند به خاطر اعمال خوب گذشته آنان است و اگر گروه دیگری را مشاهده می­ کنیم که زندگی دشواری دارند نتیجه اعمال ناپسند گذشته آنان است.

بر این عقیده اشکالات گوناگون می­ توان گرفت از جمله:

الف) لازمه این سخن انکار معادی است که در ادیان الهی مطرح شده است و آن زندگی دیگری است در عالم آخرت که نیکوکاران به بهشت و بدکاران به جهنم می­ روند.

ب) این را می­ دانیم هر فرد بعد از سپری شدن سالیانی از عمرش به کمالاتی می­ رسد، و یک فرد 40 ساله دارای کمالات بیشتری از یک نوزاد خواهد بود. و این را نیز می­ دانیم که وقتی نوزادی به دنیا می­ آید داری کمال خاصی نیست نه از جهت عقل کمال خاصی دارد و نه از جهت ویژگی­ های جسمی مانند قدرت.

حال اگر قائل به چنین تناسخی بشویم و آن را بپذیریم لازم می­آید یک فرد کمالاتی را که به دست آورده از دست بدهد و در زندگی مجدد دوباره به دنبال کسب همان کمالات باشد، و این ماجرا در زندگی ­های بعدی نیز ادامه یابد. آیا چنین عقیده و امری قابل قبول است؟

اگر بگوئید: با مرگ کمالات را حفظ می­ کند و زندگی جدید را با این کمالات آغاز می­ کند.

این بیان نیز قابل پذیرش نیست و به تناقض می­ رسد زیرا: چون نوزاد است و تازه به دنیا آمده باید حالات و شرایطی متناسب با این جسم و این دوران داشته باشد، دورانی که استعدادها در وجود او نهفته است و هنوز به فعلیّت و کمال نرسیده (به اصطلاح حالت بالقوه دارد)، و چون قبلاً زندگی کرده و کمالات را به دست آورده پس استعدادها تا حدّی به فعلیّت رسیده است. این همان تناقض است که این بچه هم دارای استعدادهای بالفعل باشد و هم نباشد.

ج) این عقیده از جهت اجتماعی نیز نتیجه بد و خطرناکی دارد زیرا جهان­خوران و ثروت اندوزان می توانند ادّعا کند عزّت و رفاه و آقایی آن ها به خاطر سابقه پاک گذشته است و فقر بدبختی بیچارگان و محرومان نتیجه اعمال زشت گذشته آنان است. و با این ادعا به استعمار و استثمار مردم محروم بپردازند و مردم فقیر و ستم دیده نیز نتوانند بر علیه آنان قیام کرده و حق خویش را از آنان بگیرند.

تناسخ محدود به شکل نزولی

معتقدین به این نوع تناسخ، انسان­ ها را به دو دسته تقسیم می­ کنند: 1- انسان­ هایی که از نظر علم و حکمت در سطح بالایی هستند. اینان پس از مرگ دیگر به این جهان برنمی­ گردند بلکه به عالم مجرّدات می­ پیوندند. 2- انسان­ هایی که از جهت علم و عمل در دنیا حرکت مناسب نداشته و در درجات پائین باقی مانده و رشد نکردند، کسانی که برخلاف گروه اول نتوانستند رذایل اخلاقی و صفات ناپسند را از خود دور کنند و آراسته به کمالات و مکارم اخلاقی شوند. این دسته برای تکمیل وجود خود از حیث علم و عمل، پس از مرگ بار دیگر به دنیا باز می­ گردند و در بدنی جدید به تحصیل کمال می­ پردازند و پس از آنکه به کمال رسیدند به عالم مجردات و نور می­ پیوندند.

در این نوع تناسخ: اولاً همه انسان ها دوباره به دنیا باز نمی­ گردند بلکه فقط گروه دوم باز می­ گردند. ثانیاً این بازگشت محدود است نه دائمی، یعنی چند بار این بازگشت تحقق می­ یابد تا وقتی کمال حاصل شود، وقتی کمال حاصل شد دیگر باز نمی­ گردد بلکه به عالم مجردات می پیوندد.

بر این عقیده نیز می­ توان اشکالات مختلف فنی گرفت از جمله:

وقتی انسان پا به دنیا می­ گذارد، نفس او در طول چند سالی که با بدن به حیات دنیوی ادامه می­ دهد استعدادهایی که در درونش به صورت بالقوه قرار دارد به فعلیت می­ رساند و دارای کمالاتی می­ شود و لذا یک انسان 50 ساله از جهت علم، احساسات، اراده، تصمیم گیری، آینده نگری، قدرت... دارای کمالاتی هست که یک نوزاد تازه به دنیا آمده آن ها را ندارد و هرگز نمی­ توان این دو نفر را با یکدیگر مقایسه نمود.

حال، با توجه به قبول تناسخ نزولی، روح این انسان 50 ساله پس از مرگ به «جنین و بدن دیگری» تعلق می­ گیرد و دوباره به دنیا باز می­ گردد. در این فرض دو حالت می­ تواند اتفاق بیفتد: 1- نفس با داشتن آن کمالات و فعلیت­ ها به جنین انسان یا حیوان دیگر تعلق می­ گیرد. 2- نفس با از دست دادن و حذف فعلیّت­ ها و کمالات به جنین انسان یا حیوانی منتقل شود.

لازمه فرض اول تناقض است. بیان مطلب: این مطلب ثابت شده که بین نفس و بدن هماهنگی کامل برقرار است و حرکت این دو همراه با هم می ­باشد و این دو در یکدیگر تأثیر می­ گذارند. با توجه به این نکته، وقتی نفس انسان 50 ساله پس از مرگ به جنین دیگری تعلق می­ گیرد، چون باید بین نفس و بدن هماهنگی باشد لازمه­ اش این است که نفس فاقد کمالات باشد و کمالاتی در حد و اندازه یک جنین داشته باشد، و چون قبلاً در دنیا بوده پس دارای کمالاتی در حد و اندازه عمر سابق خود می­ باشد. و این همان تناقض خواهد بود: هم کمالات را داشته باشد و هم کمالات را نداشته باشد.

فرض دوم نیز قابل قبول نیست زیرا این نفس که کمالات خود را از دست می­ دهد، آیا عامل خارجی این کمالات را از او می­ گیرد؟ عاملی که برتر از اوست و بر او تسلط دارد؟ و یا خود نفس ذاتاً کمالات را از دست می ­دهد؟ هر دو حالت باطل است زیرا حرکت انسان ذاتاً به طرف کمال است و این معنی ندارد که موجودی که ذاتاً به طرف کمال حرکت می­ کند کمالاتی که به دست می­ آورده از خود دور کند و دوباره از ابتدا شروع کند. عامل برتر خارجی یا همان خداوند نیز کمالات را از او سلب نمی ­کند زیرا خداوند انسان را خلق کرده تا به کسب کمال بپردازد، در این صورت خلاف حکمت است که کمالات را از او بگیرد و زندگی جدید دیگری از نقطه صفر به او بدهد.

با توضیح کوتاهی که از تناسخ داده شد و با بیانی که پیرامون رجعت مطرح شد، تفاوت این دو موضوع کاملا روشن می­ شود.

* رجعت برخلاف سنت الهی

خداوند برای حرکت عالم و موجودات جهان به سوی هدفشان، سنت­ ها و قوانینی را قرار داده است که موجودات در همان چهارچوب مشخص حرکت می­ کنند. سنت الهی در آفرینش انسان و مرگ او نیز مشخص است و در قرآن نیز به آن اشاره شده است. حیات دوباره انسان از خاک آن هم به صورت انسان کامل برخلاف سنت الهی و قانون حاکم بر عالم انسانی است و خداوند فرموده است «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْديلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْويلا؛ هرگز براى سنّت خدا تبديل نخواهى يافت، و هرگز براى سنّت الهى تغييرى نمى ‏يابى‏» (فاطر/43)

پاسخ؛ این که قوانین عامی بر جهان حاکم است امری صحیح است، و این که سنت الهی تغییر نمی­ کند نیز امری درست است، ولی باید دانست خرق عادت نیز یکی از سنت­ های الهی است که بنابر مصلحت اتفاق می­ افتد همان گونه که همه معجزات انبیاء تحت این قانون است. حیات مجدد انسان و رجعت او به دنیا نیز تحت این قانون قرار دارد و لذا مواردی در گذشته اتفاق افتاده و در آینده نیز می­ تواند اتفاق می­افتد. همانطور که خلقت حضرت عیسی (علیه السلام) نیز برخلاف قانون عام آفرینش انسان بود.

* پاسخ منفی خدا به رجعت

از قرآن کریم استفاده می­ شود خداوند بازگشت مجدد انسان را نمی­ پذیرد «حَتىَّ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبّ‏ِ ارْجِعُونِ* لَعَلىّ‏ِ أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كلاََّ إِنَّهَا كلَِمَةٌ هُوَ قَائلُهَا؛ (آن ها هم چنان به راه غلط خود ادامه مى‏ دهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرارسد، مى‏ گويد: «پروردگار من! مرا بازگردانيد!* شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم!» (ولى به او مى‏ گويند:) چنين نيست! اين سخنى است كه او به زبان مى‏ گويد (و اگر بازگردد، كارش همچون گذشته است)!» (مؤمنون/99-100) و یا در آیه شریفه آمده است «أَلَمْ يَرَوْاْ كمَ‏ْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِّنَ الْقُرُونِ أَنهَُّمْ إِلَيهِْمْ لَا يَرْجِعُون‏؛ آيا نديدند چقدر از اقوام پيش از آنان را (بخاطر گناهانشان) هلاك كرديم، آن ها هرگز به سوى ايشان باز نمى‏ گردند (و زنده نمى‏ شوند)!» (یس/31) بنابر این اعتقاد به رجعت برخلاف قرآن است.

پاسخ؛ آیه شریفه اول، درباره کافران و بدکارانی است که هنگام مرگ (و نه بعد از آن) از گذشته خود ابراز پشیمانی می­ کنند و می ­خواهند با بازگشت مجدد به زندگی، اعمال صالح انجام دهند. بنابر این آیه ارتباطی با رجعت اصطلاحی و نفی آن ندارد که بازگشت کافران برای کیفر است. آیه دوم نیز نفی رجعت نمی­ کند بلکه مفاد آیه شریفه آن است که کسانی که به خاطر تکذیب رسولان الهی هلاک شدند دوباره برنمی­ گردند، و ما بیان کردیم که رجعت برای برخی از بدکاران است نه همه آن­ ها، و همچنین در بحث آیات اشاره کردیم که رجعت گناهکاران برای کیفر افرادی است که باید مجازات دنیوی را نیز بچشند.

* تنافی رجعت با طبیعت دنیا

از آیات قرآن و چگونگی زندگی انسان ­ها روشن می ­شود که خداوند دنیا را محل عمل و آخرت جایگاه پاداش و کیفر قرار داده است. و این با رجعت و کیفر کافران تنافی دارد.

پاسخ؛ اولا؛ در این که دنیا محل عمل است و آخرت محل جزا، تردیدی نیست، اما از آیات قرآن و مقرارت دین مقدس اسلام به روشنی استفاده می­ شود که خداوند در مواردی علاوه بر جزای آخرتی، در دنیا نیز نتایجی را برای برخی از اعمال مترتب کرده است مانند آثار صله رحم یا قطع رحم در دنیا و....بنابر این کیفر بدکاران در دنیا و هنگام رجعت نه با طبیعت دنیا تضاد دارد و نه با جزای آخرتی. ثانیا؛ هدف از رجعت فقط کیفر ظالمان نیست، بلکه دارای حکمت و آثار متعدد است که برخی از آن آثار مطرح شد.

از این پاسخ، جواب شبهه رجعت و لغویت معاد نیز روشن می­ شود.

* رجعت و اختیار

آیا رجعت اختیاری است؟ یعنی هر کس از مردگان که بخواهد بازمی ­گردد یا حیات مجدد اجباری است؟

پاسخ؛ آيات و روايات مربوط به رجعت و بازگشت مردم به دنيا، بيانگر زندگي دوباره براي همه مردم نيست بلكه گروهي دوباره باز ‌مي‌ گردند. خداوند مي‌ فرمايد: «آن روز، از هر امتي، گروهي را محشور مي‌ كنيم» (نمل/83)، همچنين از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است: رجعت عمومي نيست بلكه جنبه خصوصي دارد. باز نمي‌ گردند مگر افرادي كه ايمان خالص و خوب داشته باشند يا شرك و كفر خالص داشته باشند.(بحار الانوار، ج53، ح39)، البته بازگشت هر كدام علت و حكمت خاص خود را دارد.

با توجه به آیات و روایات می­ توان چنین گفت که رجعت برای مؤمنان به صورت اختیاری است. بدین معنا که هنگام ظهور، مؤمنانی که امکان رجعت برای آنان فراهم است اگر بخواهند می­ توانند به دنیا برگردند. در این زمینه روایتی نیز نقل شده است که مفضل می­گوید: نام قائم (علیه السلام) برده شد و کسانی از اصحاب که مردند در حالی که منتظر (ظهور) او بودند. امام صادق(علیه السلام) به ما فرمود: هنگامی که قیام کند، می­ آید مؤمن را در قبرش [مأموران الهی به نزد او می روند] پس به او گفته می­ شود: ای فلان، به درستی که صاحب (و امام) تو ظاهر شد، پس اگر می­ خواهی به او ملحق شوی پس ملحق شو و اگر می­ خواهی در نعمت و عنایت پروردگارت باقی بمانی پس بمان.(بحار الانوار، ج53، ص91، ح98) طبق این روایت بازگشت به دنیا برای مؤمن حالت اختیاری دارد. البته به نظر می­ آید بازگشت کافران اختیاری نمی­ باشد زیرا یکی از آثار و حکمت های بازگشت آنان به دنیا چشیدن عذاب دنیوی نیز می­ باشد ، و طبیعی است که چنین امری مطلوب آنان نخواهد بود.

* رجعت و تکلیف

آیا رجعت پس از ظهور حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) با تکلیف سازگار است؟

پاسخ؛ مناسب بود سؤال به صورت شفاف تری طرح می­ شد تا مراد پرسشگر به روشنی معلوم شود. در مورد سؤال احتمالاتی قابل بیان است که به برخی اشاره می­ شود:

الف) انسان وقتی به پایان عمر خود می­ رسد و وارد مرحله جدید از زندگی یعنی عالم پس از مرگ می شود، حقایق برای او روشن می­ شود و او به وضوح سرانجام نیکان و بدان را درک می­ کند. در این صورت، چنین انسان، اگر دوباره به دنیا باز گردد حتما و به صورت خودکار (جبری) به طرف خوبی­ ها حرکت می­ کند و برای او زمینه اختیار و تکلیف معنای خود را از دست می­ دهد.

پاسخ: بر اساس روایات افرادی که به دنیا باز می­ گردند یا مؤمن محض هستند و یا کافر محض. مؤمن محض کسی است که ایمان در همه وجود او جریان پیدا کرده است. او در دنیا که بود حق را پذیرفته و به راستی به آن عمل کرده بود. او قبل از آن که چشمانش به حقایق باز شده باشد با اختیار به آن عمل می­کرد. چنین فردی هر چند وقتی می­ میرد و پرده از جلوی چشمان او برداشته می­ شود حقایق را به صورتی کاملتر درک می­ کند، ولی در صورت بازگشت به دنیا برای یاری امام عصر(عجل الله تعالی فرجه) و پیدایش زمینه دوباره برای اختیار، انتخاب خوبی­ ها نه بر اساس دیدن حقایق بلکه بر اساس شناخت و معرفت کاملی است که قبلا پیدا کرده بود. او یافته بود که عبودیت و بندگی خداوند هدف از خلقت او و راه رسیدن به قرب الهی است و لذا به آن ایمان آورده بود و در راه حق گام برداشته بود. اما در مورد کافر محض در هنگام رجعت، دو نکته قابل بیان است:

1- او نه برای اختیار و انتخاب و عمل کردن بلکه برای چشیدن عذاب دنیوی می آید. لذا تکلیفی در مورد او اصلا متصور نیست؛

2- بر فرض امکان اختیار و ترتب تکلیف باز او در جاده انحراف حرکت می­ کند زیرا در دوره اول زندگی دنیوی خود، با انجام کارهای ناپسند، خود را از عالم انسانیت خارج کرده بود و چشم و گوش و قلب خود را به سخن حق کاملا بسته بود به گونه­ای که دیگر چشم و گوش و قلبی نداشت. خداوند در مورد اینان می فرماید: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ؛ به یقین، گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم، آن ها دل هایی (عقل ها) دارند که با آن (اندیشه نمی­ کنند) و نمی­ فهمند، و چشم هایی که با آن نمی­ بینند و گوش هایی که با آن نمی­ شنوند، آن­ ها همچون چهارپایانند بلکه گمراهتر، اینان همان غافلانند».(اعراف/179).

خداوند در مورد پند نگرفتن و آلودگی آنان می­ فرماید: «وَ لَوْ تَرَى إِذْ وُقِفُواْ عَلىَ النَّارِ فَقَالُواْ يَالَيْتَنَا نُرَدُّ وَ لَا نُكَذِّبَ بَِايَاتِ رَبِّنَا وَ نَكُونَ مِنَ المُْؤْمِنِينَ* بَلْ بَدَا لهَُم مَّا كاَنُواْ يخُْفُونَ مِن قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّواْ لَعَادُواْ لِمَا نهُُواْ عَنْهُ وَ إِنهَُّمْ لَكَاذِبُون‏؛ كاش (حال آن­ ها را) هنگامى كه در برابر آتش (دوزخ) ايستاده‏ اند، ببينى! مى‏ گويند: اى كاش (بار ديگر، به دنيا) بازگردانده مى ‏شديم، و آيات پروردگارمان را تكذيب نمى‏ كرديم، و از مؤمنان مى‏ بوديم!* (آن ­ها در واقع پشيمان نيستند،) بلكه اعمال و نيّاتى را كه قبلًا پنهان مى‏ كردند، در برابر آن­ ها آشكار شده (و به وحشت افتاده‏ اند). و اگر بازگردند، به همان اعمالى كه از آن نهى شده بودند باز مى ‏گردند آن ­ها دروغگويانند.» (انعام/27-28)

ب) آدمی وقتی از دنیا رفت دوران انتخاب و عمل او به پایان می ­رسد و لذا تکلیف دیگر برای او معنا ندارد در حالی که بازگشت دوباره او به دنیا مستلزم مکلف شدن اوست.

در پاسخ باید گفت: دلیل برداشته شدن تکلیف برای آن بود که با مرگ، زمینه اختیار و عمل بر اساس انتخاب از بین می رفت. بر این مبنا، وقتی بازگشت به دنیا و انجام عمل اختیاری ممکن باشد تکلیف نیز متوجه فرد می­ شود و این اشکالی را تولید نمی­ کند. البته اگر برگشت کفار برای چشیدن عذاب دنیوی باشد تکلیفی نیز متوجه آنان نیست زیرا آنان برای عذاب می ­آیند و لذا جایی برای عمل اختیاری آنان متصور نخواهد بود.

1- چرا امام زمان از ديده­ها غايب شد؛ يعني، اگر بين مردم بود و مردم را به راه راست راهنمایي مي­ كرد بهتر نبود؟ خداوند که بر همه چيز قادر است و مي­ تواند او را از كافران حفظ كند؟

روشن است که اگر امام در میان مردم حاضر و ظاهر بودند و به صورت آشکار مردم را راهنمایی و هدایت می­ کردند بسیار بهتر بود، ولی آیا دشمنان چنین اجازه­ای را به ایشان می­ دادند؟ پيامبر و ائمه (صلوات الله عليهم) در موارد متعدد، فرموده بودند دستگاه ظلم، به دست امام مهدي (عليه السلام)‌ برچيده مي­ شود. لذا، وجود مقدّس ايشان، مورد توجّه دو دسته از مردم واقع مي­ شود: 1- مظلومان، به اميد نجات. 2- ظالمان، كه وجود مقدّس امام را سدّ راه منافع خود مي­ ديدند، و حضرت را به قتل مي­ رساندند. در تاریخ نمونه های متعددی از شهادت اولیای خدا و راهنمایان دین حق و راستی به دست ستمگران وجود دارد که از جمله آن ها شهادت ائمه بزرگوار شیعه (علیهم السلام) است.

با اين كه قدرت خداوند، محدود نيست، ولي نظم هستي، به گونه­ اي خلق شده كه كارها، از طريق اسباب و از مجراي عادي انجام شود. اگر خداوند، بخواهد براي حفظ جان انسان­ هاي مقدس، از جريان عادي حاكم بر جهان دست بردارد و برخلاف آن عمل كند، اين، بدان معنا است كه با تغییر در نظام آفرینش، ديگر دنيا، محل تكليف و اختيار و امتحان نباشد. زيرا، خداوند، با اعمال قدرت، جلوي اختيار افراد را در اين زمينه مي­ گيرد.

به علاوه، اگر امام در میان مردم به صورت آشکار حاضر می­ بودند یا باید با ظالمان وارد جنگ و پیکار می­ شدند، و یا باید در برابر آن ها سکوت می ­کردند. راه اول مشروط به تحقق شرایط و اذن الهی است و بدون آن قیام و نبرد نتیجه بخش نیست. اگر امام راه دوم را برگزینند و مؤمنان ببينند حضرت در برابر تمام جنايات و ستم­ ها سكوت کرده و اين سكوت، ساليان طولاني ادامه پيدا كرده است، از اصلاح جهان، مأيوس می ­شوند و در بشارت ­هاي پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و قرآن، شك مي­ كنند. بنابر این، گزینه غیبت تا آماده شدن شرایط و مهیّا شدن مردم برای پذیرش قیام و عدالت گستری حضرت، بهترین انتخاب است.

2- آيا غيبت امام (عليه السلام) دليل و عذر بر عدم شناخت آن حضرت نمي­ تواند باشد؟ با توجّه به حديث «من مات و لم­يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية» مردم چگونه مي­ توانند امامي كه غايب است، بشناسند؟

غيبت امام، مانع از معرفت و شناخت او نيست و عذر بر عدم شناخت آن حضرت نمي­ تواند باشد. در معرفت و شناخت، لازم نيست انسان، حضرت را به صورت و قيافه بشناسد، بلكه شناخت او به نام و صفات و فضائل و ويژگي­ ها مهم است. و چنین شناختی نیاز به دیدار امام ندارد، زیرا منابع لازم برای حصول معرفت به امام از جهت وجود کتاب و عالمان دین موجود است. به عنوان نمونه، اويس قرني، اهل يمن بود و در زمان پيامبر زندگي مي­ كرد. او، بسيار علاقه داشت كه پيامبر را مشاهده كند، ولي به خاطر اين ­كه مادر پيري داشت و از او نگهداري مي­ كرد، نتوانست پيامبر را در مدينه زيارت كند، ولي در عين حال، بالاترين شناخت و معرفت را نسبت به پيامبر داشت و پيامبر به اميرالمؤمنين در مورد اويس قرني سفارش مي­ كرد.

3- مگر شهادت امر مطلوبی نیست؟ پس چرا امام از آن دوری می­ کند؟

هر چند شهادت آرزوي مردان خداست ولي شهادتي مطلوب است كه در ميدان انجام وظيفه الهي و به صلاح جامعه و دين خدا باشد. امّا آنگاه كه كشته شدن فرد به معني به هدر رفتن و از دست رفتن اهداف باشد، ترس از قتل، امري عقلي و پسنديده است. كشته شدن امام دوازدهم كه آخرين ذخيره الهي است به معني فرو ريختن كعبه آمال و آرزوي تمام انبياء و اولياء و تحقق نيافتن وعده پروردگار در تشكيل حكومت عدل جهاني است. اگر به تاریخ امامان معصوم (علیهم السلام) دقّت کنیم به روشنی می­ یابیم بیست و پنج سال خانه­نشینی امام علی، صلح امام حسن، قیام خونین امام حسین و سکوت سایر امامان (سلام الله علیهم) همه در راستای دین و بر اساس انجام وظیفه الهی بود.

4- پیرامون جایگاه نایبان در دوران غیبت توضیح دهید.

با مطالعه تاریخ، این موضوع برای ما روشن می شود که ائمه (علیهم السلام) به خصوص امام هادی و امام حسن عسکری (سلام الله علیهما) به شدت تحت نظر حاکمان ظالم اموی و عباسی بودند. از این رو هر گونه ارتباط و فعالیت آنان تحت نظر بود. این امر باعث شده بود تا ائمه (سلام الله علیهم) برای حفظ جان شیعیان، ارتباط خود را در مواردی ضعیف و حتّی گاهی قطع می­ کردند . در این میان برای اینکه شیعیان از هم پراکنده نشوند و دین و عقایدشان حفظ شود، در میان آن ها نایبانی را انتخاب و به مردم معرفی می­ کردند. انتخاب نایب در ابتدای غیبت امام زمان (علیه السلام) بسیار پررنگ و مورد توجه بود؛ از این جهت که دوران غیبت شروع شده بود و تنها رابط میان امام و مردم همین نایبان بودند. لذا شیعیان توجه خاصی به نایبان داشتند و در بیشتر مشکلات خود به آنان مراجعه و از آن چاره جویی می­ کردند.

توضیح بیشتر این که دوران پر برکت حیات امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) تا قبل از ظهور به سه مرحله تقسیم می­ شود: دوران کودکی (قبل از امامت)؛ دوران غیبت صغرا (کوتاه مدت)؛ دوران غیبت کبرا (بلند مدت).

غیبت صغری به دوره ­ای گفته می­ شود که امام زمان (سلام الله علیه) برای ارتباط با مردم نایبانی را خودشان انتخاب و به مردم معرفی کردند که به آن ها نایبان خاص می­ گویند. مدت این دوران حدود 70 سال می­ باشد که 4 نفر از یاران خاص ایشان نیابت امر حضرت را بر عهده داشتند و حلقه ارتباطی بین مردم و امام بودند. اینان عبارتند از: 1. عثمان بن سعید عمری؛ 2. محمد بن عثمان بن سعید عمری؛ 3. حسین بن روح نوبختی؛ 4. علی بن محمد سمری؛

غیبت کبری به دوران بعد از غیبت صغری اطلاق می­ شود که دیگر امام با کسی ارتباط خاص ندارد. در این دوران برای آنکه مشکلات مردم خصوصاً شیعیان حل و فصل شود، عالمان دینی را به عنوان مرجع رسیدگی به امور مردم قرار دادند. به این افراد نایبان عام می­ گویند.

اسحاق بن یعقوب می­گوید: از عثمان بن سعید اولین نایب خاص امام زمان (علیه السلام) خواستم نامه­ ام را به امام برساند، و در ضمن نامه پرسیدم: که در زمان غیبت به چه کسی مراجعه کنیم؟ امام مهدی (سلام الله علیه) با خط خودشان در پاسخ چنین مرقوم فرمود: «اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواة احادیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم؛ اما در حوادث که برایتان رخ میدهد، در آن ها به راویان احادیث ما مراجعه کنید زیرا آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خداوندم بر آنان هستم».(بحار الانوار، ج 53، ص181).

البته روشن است کسی که می­ خواهد نایب امام معصوم باشد باید علاوه بر علم دین، از شرایطی برخوردار باشد تا شایستگی چنین مقام بلندی را پیدا کند. امام حسن عسکری (علیه السلام) در ضمین یک حدیث طولانی فرمود: هر کدام از فقها که نگهدارنده نفس خود از انحرافات است و صبر دارد و حافظ دین و مخالف هوی و هوس خود بوده و مطیع فرمان خدا باشد بر عوام است که از وی تقلید کنند. (وسایل الشیعه، ج27، ص131) بنابر این فقهای جامع الشرایط نیابت عام از جانب امام (علیه السلام) را دارند.

تفاوت هایی که بین دو نوع غیبت وجود دارد عبارتند از: 1. مدت غیبت صغرا محدود بود؛ 2. نایبان خاص مستقیما از طرف امام انتخاب می­ شدند. 3. نایبان، ارتباط ویژه با امام داشتند. اما دوران غیبت کبری 1. مدتش طولانی است؛ 2. نایب مستقیماً توسط امام انتخاب نمی­ شود، بلکه شرایط عامی مطرح شده است که هر کس آن شرایط را داراست خود به خود منسوب امام است و ولایت دارد و ما باید به او مراجعه کنیم و از او اطاعت کنیم. 3. نایب ارتباط خاص ندارد و اگر کسی ادعای نیابت خاص ارتباط یا ملاقات کند کذاب است و باید او را رد کنیم.

5- با توجه به احتمال خطاي مراجع تقليد، چرا ما از داشتن امام حاضر در زمان غيبت محروم هستيم؟

ترديدي نيست كه تنها، معصوم ، مصون از خطا است و ديگران، به هر حال، درصدي از خطا را دارند، ولي در عين حال بايد گفت، مراجع تقليد، كارشناسان دين هستند و در فهم و دريافت احكام ديني، به همان شيوه­ اي عمل مي­ كنند كه معصومان آموزش داده­اند؛ يعني، در استنباط احكام شرعي، به منابعي تكيه مي­ كنند كه معصوم آن را معرفي كرده و نيز طبق قواعدي احكام را به دست مي­ آورند كه خود معصومان به عنوان راهكار بيان كرده­ اند. بنابراين، نزديك­ ترين راه به راه معصوم، شيوه مراجع تقليد در به دست آوردن احكام و معارف اسلامي است كه در زمان غيبت بايد مورد استفاده قرار گيرد.

وقتي مجتهد جامع­الشرائط، بر اساس منابع اصيل ديني و راهكارهاي مورد تاييد امامان ، احكام و وظایف ديني را استخراج و بيان کرد، نزد خداوند مأجور و معذور است؛ يعني، هم داراي اجر و پاداش است و هم به فرض خطا و اشتباه، معذور خواهد بود و عذرش پذيرفته شده است. نيز آنان كه بر اساس احكام او عمل كرده­ اند و احياناً به خطا رفته­ اند، هم به اجر مي­ رسند و هم معذور خواهند بود . اين مطلب، هم پشتوانه عقلي دارد و هم دليل نقلي.

هر چند مي ­پذيريم كه محروميت از معصوم و هدايت مستقيم او، به هر حال، پيامدهايي دارد، ولي اين محروميت به سبب كوتاهي خود مردم است و به همين جهت است كه وقتي قابليت و شايستگي مردمي براي ظهور معصوم پديد آيد، آن بزرگوار، به امر خدا، ظاهر خواهد شد.

مرحوم خواجه طوسي فرموده است: «وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منّا؛ يعني، وجود امام، در مجموعه عالم، لطف است و اين كه در عالم تصرف كند و شئوني را بر عهده گيرد، لطفي ديگر است و غيبت او، سببش ما هستیم.».

اين نكته نيز قابل توجه است كه اسلام، عبارت است از عقائد و اخلاق و احكام و آن چه در سوال آمده (احتمال خطاي مراجع تقليد) مربوط به بخش احكام شرعي است، آن هم در قسمت­ هايي از احكام كه مسائل فرعي شرعي مطرح مي­ شود و نه در احكام كلّي كه نزد همه، مورد اتفاق است و هيچ اختلافي در آن نيست . بنابراين، هم درصد خطا كم است و هم محدوده آن.

بسم الله الرحمن الرحيم

به نام خالق هستی بخش، خدایی که اراده­ اش در راستای مصالح بندگان است، حکیم خبیری که سعادت و نیک بختی انسان را می­ خواهد و برای تحقّق این امر مهم هر آنچه را انسان بدان نیازمند است فراهم آورده است. سپاس بیکران پروردگاری که برای هدایت و نجات بشر، انبیاء را مبعوث نمود و با ارسال رسل و انزال کتب، راه و رسم زندگی صحیح را به انسان­ ها آموخت. حمد بی­ پایان خدایی را که با بعثت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و فرو فرستادن کامل­ ترین دین و نزول کتاب هدایت قرآن کریم، بر انسان­ ها منّت نهاد و با قرار دادن اهل بیت پیامبر (صلوات الله علیهم) به عنوان جانشینان او، هدایت را در میان جامعه بشری جاودانه نمود. صلوات و سلام خداوند بر رسول اکرم و نبیّ خاتم و دودمان پاکش، که به حقّ، وجود و حیات انسانی ما، مرهون آن بزرگواران است.

* مقدمه

بحث ما پیرامون غایب شدن امام مهدی (علیه السلام) است. برای ما ثابت است که انسان ها پس از پیامبر، و در کنار قرآن کریم به امامی نیاز دارند که احکام دین را در زندگی آنان پیاده کند و حرکتشان را مدیریّت کند، همانگونه که حدیث شریف ثقلین به آن اشاره دارد. همچنین با دلایل قطعی محکم ثابت شده است که جانشینان پیامبر و امامان نور و هدایت دوازده نفرند که توسط پیامبر معرفی شدند و آخرین ایشان وجود مقدس حضرت ولیّ عصر امام مهدی (علیه السلام) است که امام زمان ما می­ باشند. امّا با درنگی کوتاه در تاریخ زندگی آن بزرگوار به واقعیتی تلخ به نام «غیبت» روبرو می شویم که سؤالات زیادی را در ذهن ایجاد کرده است. غیبت یعنی چه و جرا باید امام و پیشوای جامعه غایب شود؟ در صورت غیبت چگونه می­ توان از وجود او بهره­ مند شد؟ چه زمانی دوران غیبت پایان می­ پذیرد؟ و سؤالات فراوان دیگر. ما در این نوشتار به دنبال آن هستیم تا پاسخ مناسب و قابل قبولی برای سؤال اول ارائه نماییم.

* ضرورت بحث

برای آنکه بتوان به درستی، بحث را دنبال نمود و نتیجه مطلوب را گرفت لازم است ضرورت آگاهی پیرامون موضوع بحث و آثار و نتایجی که بر آن مترتّب می­ شود را دریافت. موضوع بحث ما نیز از این قاعده خارج نیست. بنابراین ابتدا اهمیّت و ضرورت بحث از غیبت امام را یادآور می­ شویم.

برای بحث پیرامون غیبت امام و علل آن، آثار و فواید مختلفی می­ توان بیان کرد:

1- آشنایی با غیبت و مسایل مربوط به آن باعث می­ شود انسان به درستی و با کمترین دغدغه فکری آن را بپذیرد، و به بیان دیگر با آرامش و اطمینان نفس با این پدیده روبرو شود و آن را باور کند.

2- غیبت امام مهدی(علیه السلام) نیز مانند هر پدیده دیگر معلول علل و زمینه­هایی می­ باشد. ما با آشنایی در مورد غیبت و شناخت علل آن، می توانیم تا جایی که برای ما مقدور است به رفع عوامل آن اقدام کنیم و با بسترسازی برای ظهور، در راستای تحقّق آن گام برداریم.

3- آگاهی یافتن نسبت به مسئله غیبت و علل آن، علاوه بر آن که اعتقادات صحیح انسان را نسبت به امام زمان (علیه السلام) حفظ می کند و در پرتو این شناخت، بسیاری از سؤالات انسان پاسخ داده می شود همچنین این توانایی را در فرد ایجاد می­ کند تا بتواند به سؤالات و شبهات مخالفان و منکران حضرت نیز جواب دهد.

لذا کسانی که گمان می­کنند غیبت امام زمان (علیه السلام) امری است که اتّفاق افتاده و ما نیز آن را پذیرفته­ ایم، و دیگر بحث در مورد آن فایده­ ای ندارد؛ به بیراهه رفته­ و اهمیّت مسئله را درک نکردند.

* معنای غیبت

برای آشنایی با معنای غیبت امام مهدی (علیه السلام) ابتدا مناسب است با معنای لغوی این واژه آشنا شویم تا بهتر بتوانیم مفهوم آن را در موضوع بحث درک کنیم.

صاحب مقایيس اللغه در مورد غیبت می­ گوید: اصل صحیح یدل علی تستّر الشیء عن العیون ثم یقاس. من ذلک الغیب ما غاب مما لایعمله الا الله». غیب کلمه­ ای است ک دلالت دارد بر مستور بودن و مخفی بودن چیزی از چشم ها، سپس در موارد دیگر بکار رفت از جمله غیب آن چیزی است که مخفی است و کسی جز خدا آن را نمی­ داند.

با توجه به معنایی که گذشت می­ توان برای حضرت مهدی (علیه السلام) دو نوع غیبت را تصور کرد:

الف) غیبت شخص: بدین معنی که شخص حضرت و جسم ایشان مخفی است و دیده نمی­ شود. بنابراین معنی ممکن است حضرت در میان مردم باشند ولی آنان، حضرت را نبینند.

ب) غیبت شخصیّت: بدین معنی که شخصیّت و مقام حضرت مخفی و ناشناخته است نه اینکه جسم ایشان مخفی باشد. بنابراین معنی ممکن است حضرت در میان گروهی قرار گیرد و آنان حضرت را (جسم و بدن ایشان) را ببینند ولی نشناسند و ندانند که این شخص همان امام مهدی (علیه السلام) هست.

در هر دو معنی، مخفی و پنهان بودن لحاظ شده است، اما غیبت حضرت کدام مورد است؟

در روایاتی که پیرامون غیبت امام مهدی­ (علیه السلام) از ائمه معصومین (علیهم السلام) نقل شده به هر دو معنی اشاره شده است که به برخی از آن ها اشاره می­ کنیم:

غیبت شخص؛ از امام رضا (علیه السلام) نقل شده است: «لَايُرَى جِسْمُهُ وَ لَايُسَمِّي بِاسْمِه؛ جسمش دیده نمی­ شود و نامش برده نمی­ شود.» (کمال الدین، ج2،ب35، ح2) شبیه به این روایت، روایت دیگری است که از امام هادی (علیه السلام) نقل شده: «إِنَّكُمْ لَاتَرَوْنَ شَخْصَهُ وَ لَايَحِلُّ لَكُمْ ذِكْرُهُ بِاسْمِه‏؛ به درستی که شما نمی­ بینید شخص او را و روا ­نیست بر شما او را به نامش یاد کنید.» (اصول کافی، ج1، ص328و332،ح13وح1) این دو روایت معنای روشن و آشکاری دارد و نیاز به توضیح پیرامون آن­ ها نیست.

غیبت شخصیت؛ سدیر صیرفی می­ گوید: شنیدم امام صادق (علیه السلام) می­ گوید: «إِنَّ فِي الْقَائِمِ شَبَهٌ مِنْ يُوسُفَ. قُلْتُ: كَأَنَّكَ تَذْكُرُ خَبَرَهُ أَوْ غَيْبَتَهُ؟ فَقَالَ: لِي مَا تُنْكِرُ مِنْ ذَلِكَ هَذِهِ الْأُمَّةُ أَشْبَاهُ الْخَنَازِيرِ، إِنَّ إِخْوَةَ يُوسُفَ كَانُوا أَسْبَاطاً أَوْلَادَ أَنْبِيَاءَ تَاجَرُوا يُوسُفَ وَ بَايَعُوهُ وَ هُمْ إِخْوَتُهُ وَ هُوَ أَخُوهُمْ فَلَمْ يَعْرِفُوهُ حَتَّى قَالَ لَهُمْ أَنَا يُوسُفُ، فَمَا تُنْكِرُ هَذِهِ الْأُمَّةُ أَنْ يَكُونَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي وَقْتٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ يُرِيدُ أَنْ يَسْتُرَ حُجَّتَهُ.... فَمَا تُنْكِرُ هَذِهِ الْأُمَّةُ أَنْ يَكُونَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَفْعَلُ بِحُجَّتِهِ مَا فَعَلَ بِيُوسُفَ أَنْ يَكُونَ يَسِيرُ فِي أَسْوَاقِهِمْ وَ يَطَأُ بُسُطَهُمْ وَ هُمْ لَا يَعْرِفُونَهُ حَتَّى يَأْذَنَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُعَرِّفَهُمْ بِنَفْسِهِ كَمَا أَذِنَ لِيُوسُفَ حَتَّى قَالَ لَهُمْ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي؛ به درستی که در قائم شباهتی از یوسف وجود دارد. گفتم: گویا از حیرت یا غیبت یاد می­ کنید؟ فرمود: این امت همانند خوک چگونه آن را انکار می­ کنند؟ برادران یوسف اسباط و اولاد پیامران بودند، با یوسف تجارت کردند و او را فروختند (عبارت نعمانی دارد: «دَخَلوا عَلیه فَکَلّمُوهُ وَ خاطَبُوهُ وَ تاجَروُهُ وَ راوَدوُه.» براو وارد شدند و با او سخن گفتند و گفتگو کردند و با وی تجارت کرده و آمد و شد داشتند) در حالیکه آن ها برادران او بودند و او هم برادر آن ها بود، او را نشناختند تا آنکه به آن ها گفت: «من یوسف هستم».پس چگونه این است انکار می­ کنند که خدای تعالی در وقتی از اوقات اراده فرماید که حجتش را مستور کند؟... پس چگونه انکار می­ کنند که خدای متعال با حجتش همان کند که با یوسف کرد؟ او در بارازها­یشان راه می­ رود و بر بساط آن ها پا می­ نهد اما آن ها او را نمی­ شناسند تا خدا اجازه دهد كه خود را معرفى كند چنانچه به يوسف اجازه داد و به آن ها گفت: آيا مي­ دانيد در نادانى با يوسف چه كرديد؟ گفتند: گويا تو خود يوسف باشى؟! گفت: من يوسفم و اين برادر منست.» (کمال الدین، ج2، ب33، ح21ـ غیبت نعمانی، ب10، فصل4، ح4)

در این روایت و روایات دیگری که به همین مضمون و محتوی است غیبت امام مهدی (علیه السلام) به غیبت حضرت یوسف (علیه السلام) تشبیه شده است، و روشن است که حضرت یوسف دیده می­ شد و بقیه با او صحبت می­ کردند هر چند وی را نمی­ شناختند. پس مردم نیز حضرت مهدی (علیه السلام) را می­ بینند و از محضر ایشان بهره می­ برند هر چند او را نمی­ شناسند.

و در روایتی به دیده شدن ایشان اشاره شده است. امام صادق (علیه السلام) می­ فرماید: «إن في صاحب هذا الأمر سنن من الأنبياء...و أما سنته من يوسف فالستر يجعل الله بينه و بين الخلق حجابا يرونه و لايعرفونه؛ در صاحب این امر سنت­ هایی از انبیاء وجود دارد... اما سنت او از یوسف مستور و پوشیده بودن است، خداوند بین او و خلق حجابی قرار می­ دهد، مردم او را می­ بینند و نمی­ شناسند.» (کمال الدین، ج2، ب33، ح46)

برخی مانند مرحوم مجلسی در مرآة العقول (ج4، ص42و 47) و ملا صالح مازندرانی در شرح اصول کافی (ج6، ص262) در مقام جمع بین دو دسته روایات بر آمده و معنای دوم را برای غیبت حضرت اختیار کرده­ اند. در توضیح این مبنی می­ توان چنین گفت که: پنهان بودن بدن و جسم حضرت به این صورت که ایشان در بین مردم باشند ولی بدن شریفشان دیده نشود امری معجزه­­ آسا می ­باشد. معجزه نیز بر خلاف قانون عادی و جاری در طبیعت است. اراده الهی به این قرار دارد که امور، روال عادی و طبیعی خود را طی کند و تغییر این روال عادی (انجام معجزه) باید در حدّ ضرورت باشد و در موارد غیر ضروری انجام معجزه دلیل ندارد. بنابراین وقتی امام می­ تواند دوران غیبت را در حالت ناشناخته بودن سپری کند و در عین حال میان مردم باشد (همان گونه که روایات نیز به آن اشاره دارند) دلیلی نیست که به قانون معجزه روی آوریم و بخواهیم غیبت را به غیبت بدن و جسم تفسیر کنیم. با توجه به توضیح بالا، منظور از غیبت حضرت، غیبت شخصیت است و روایاتی که از الفاظی مانند «لایُری و لاترون» استفاده شده به «لایعرف و لاتعرفون» (عدم شناخت) تفسیر می­ شود.

به نظر می­ آید این جمع چندان قابل قبول نباشد: زیرا اولاً معنای اوّلی غیبت، پنهان بودن از چشم است یعنی بدن دیده نشود در حالیکه دیدن و نشناختن در حقیقت یک نوع جهالت است، ثانیاً در برخی روایات به لفظ ندیدن جسم تصریح شده است «لَايُرَى جِسْمُهُ؛ بدن و شخص او دیده نمی­ شود»، و تفسیر آن به عدم شناخت چندان مناسب نیست، ثالثاً در برخی روایات از کلمه «فقد» استفاده شده است مثلاً از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است: «يَفْقِدُ النَّاسُ إِمَامَهُمْ فَيَشْهَدُ الْمَوْسِمَ فَيَرَاهُمْ وَ لَا يَرَوْنَه‏؛ مردم امام خود را نیابند، او در موسم حج حاضر می­ شود پس آن ها را می­ بیند و آن ها او را نمی­ بینند.» (کمال الدین،ج2، ب33، ح34) در روایتی دیگر از امام کاظم (علیه السلام) نقل شده: «إِذَا فُقِدَ الْخَامِسُ مِنْ وُلْدِ السَّابِع؛ چون مفقود (غایب) شود پنجمین (امام) از فرزندان هفتمین (امام).‏» (کمال الدین، ج2، ب34، ح1) در قرآن کریم نیز تعبیر شده «قالوا نَفقِدُ صُواعَ المَلِک؛ گم کردیم پیمانه ملک را.» (یوسف/72) یعنی پیمانه دیده نمی­ شود، بنابراین عدم رؤیت با عدم شناخت متفاوت است.

با توجه به روایات و مطالب فوق شاید بتوان چنین گفت: برای امام مهدی (علیه السلام) هر دو نوع غیبت قابل تصور است و آن بزرگوار در مواردی دیده نمی­ شود و در مواردی شناخته نمی­ شود. و هر دو دسته از روایات با توجه به دسته دیگر ناظر به یک گونه از غیبت حضرت می­ باشند و نفی صورت دیگر نمی­ کند، هرچند حالت اولی غیبت، غیبت شخصیت است و در مواردی که لازم باشد غیبت شخص خواهد بود (تا اشکال معجزه نیز حل شود).

البته برخی دو نوع غیبت را به دو مرحله ابتدای غیبت و دوران بعد تفسیر کرده­ اند که این توجیه نیز کامل نیست.

خداوند سبحان جهان هستی را بر اساس نظامی بدیع و نظمی شگرف ایجاد نمود و برای هر یک از گونه­ های مختلف موجودات، هدفی متناسب با حقیقت وجودی آنان و مسیری هماهنگ با ساختار خلقت آنان پی­ ریزی کرد. هر یک از افراد جامعه انسانی نیز مانند سایر انواع گوناگون مخلوقات، با شناختی که از مسیر زندگی خویش دارند در آن گام نهاده و به پیش می­ روند. در این میان، آنچه غیر قابل باور به نظر می­ رسد این است که برای یکی از افراد، حوادثی رقم بخورد و شکل زندگی او با دیگران متفاوت شود. به عبارت دیگر انسان­ ها، از نظر روانی، هنگام روبرو شدن با چیزی که برایشان تازه­ گی دارد و به خاطر پیچیده بودنش نمی توانند به روشنی آن را درک کنند، و یا نسبت به امری که برخلاف حالت طبیعی اتفاق بیفتد، حالت تدافعی می­ گیرند و به راحتی آن را نمی­ پذیرند. غیبت فردی که راهبر و هادی انسان­ ها بوده و مردمان برای حرکت تکاملی خود به او وابسته­ اند، از اموری است که برخلاف زندگی عادی یک انسان راهنما می­ باشد و لذا بعید شمرده شده و مورد انکار واقع می­ شود. توجّه به پیشینه غیبت و تحقّق آن برای برخی از پیامبران گذشته (سلام الله علیهم) باعث می­ شود به درستی با مسئله غیبت امام مهدی (علیه السلام) روبرو شده و آن را پذیرفت.

مرحوم شیخ صدوق ره از علمای طراز اول شیعه که عصر غیبت صغرا و اوایل غیبت کبرا می زیسته است در مقدمه کتاب «کمال الدین و تمام النعمه» می­ گوید: مؤلّف اين كتاب، شيخ ابو جعفر محمّد بن عليّ بن حسين بن موسى بن- بابويه قمّى گويد: انگيزه من در تأليف اين كتاب آن بود كه چون آرزويم در زيارت عليّ بن موسى الرّضا- صلوات اللَّه عليه- برآورده شد (پس از زیارت) به نيشابور برگشتم و در آنجا اقامت گزيدم، و ديدم بيشتر شيعيانى كه به نزد من آمد و شد مى‏ كردند در امر غيبت حيرانند و درباره امام قائم (عليه السّلام) شبهه دارند و از راه راست منحرف گشته و به رأى و قياس روى آورده‏ اند. پس با استمداد از اخبار وارده از پيامبر اكرم و ائمّه اطهار (صلوات اللَّه عليهم) تلاش خود را در ارشاد ايشان بكار بستم تا آن ها را به حقّ و صواب دلالت كنم.

تا اينكه شيخى از اهل فضل و علم و شرف كه از دانشمندان قم بود، از بخارا بر ما وارد شد. من به جهت آنكه وى ديندار و خوش فكر و راست‏ كردار بود، از دير زمان آرزوى ملاقات او را داشتم و مشتاق ديدار او بودم، و او شيخ نجم الدّين محمّد بن حسن بن محمّد بن احمد بن علىّ بن صلت رضى اللَّه عنه بود و پدرم از جدّ او محمّد بن احمد بن عليّ بن صلت روايت مى‏ كرد و علم و عمل و زهد و فضلش را مى‏ ستود و احمد بن محمّد بن عيسى با آن فضل و جلالتى كه داشت، از ابو طالب عبد اللَّه بن صلت قمّى رضى اللَّه عنه روايت مى‏ كرد و باقى بود تا آنكه محمّد بن حسن صفّار او را ديدار كرد و از او روايت نمود.

پس چون خداى تعالى مرا به اين شيخ كه از اين خاندان رفيع بود رسانيد او را سپاس گفتم كه ديدارش را نصيبم ساخت و به برادريش گراميم داشت و دوستى و صفايش را به من ارزانى فرمود. يك روز كه برايم سخن مى‏ گفت، كلامى از يكى از فلاسفه و منطقيان بزرگ بخارا نقل كرد كه آن كلام او را در مورد قائم (عليه السّلام) حيران ساخته بود و به واسطه طول غيبتش و انقطاع اخبارش او را به شكّ و ترديد انداخته بود. پس من فصولى در اثبات وجود آن حضرت (عليه السّلام) بيان كرده و اخبارى از پيامبر اكرم و ائمّه اطهار (صلوات الله عليهم) در غيبت آن امام، روايت كردم، و او بدان اخبار آرامش يافت و شكّ و ترديد و شبهه را از قلب او زايل ساخت و احاديث صحيحى را كه از من فرا گرفت به سمع و طاعت و قبول و تسليم پذيرفت و از من درخواست كرد كه در اين موضوع كتابى برايش تأليف كنم. من نيز درخواست او را پذيرفتم و به او وعده دادم كه هر گاه خداوند وسايل مراجعتم را به محلّ استقرار و وطنم- شهر رى- فراهم كند به گردآورى آنچه خواسته است اقدام نمايم. در اين ميان، شبى در باره آنچه در شهر رى بازگذاشته بودم از خانواده و فرزندان و برادران و نعمت ها انديشه مى‏ كردم كه ناگاه خواب بر من غلبه كرد و در خواب ديدم گويا در مكّه هستم و به گرد بيت اللَّه الحرام طواف مى‏ كنم و در شوط هفتم به حجر الأسود رسيدم آن را استلام كرده و بوسيده اين دعا را مى‏ خواندم: أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاة؛ اين امانت من است كه آن را تأديه مى‏ كنم و پيمان من است كه آن را تعاهد مى‏ كنم تا به اداى آن گواهى دهى.

آنگاه مولايمان صاحب الزّمان- صلوات اللَّه عليه- را ديدم كه بر در خانه كعبه ايستاده است و من با دلى مشغول و حالى پريشان به ايشان نزديك شدم، آن حضرت در چهره من نگريست و راز درونم را دانست. بر او سلام كردم و او پاسخم را داد. سپس فرمود: چرا در باب غيبت كتابى تأليف نمى‏ كنى تا اندوهت را زايل سازد؟ عرض كردم: يا ابن رسول اللَّه! درباره غيبت چيزهائى تاليف كرده‏ ام. فرمود: نه به آن طريق، اكنون تو را امر مى‏ كنم كه درباره غيبت كتابى تأليف كنى و غيبت انبياء را در آن بازگوئى، آنگاه آن حضرت- صلوات اللَّه عليه- گذشت. من از خواب برخاستم و تا طلوع فجر به دعا و گريه و درد دل كردن و شكوه نمودن پرداختم و چون صبح دميد به تأليف اين كتاب آغاز كردم تا امر ولىّ و حجّت خدا را امتثال كرده باشم در حالى كه از خداى- تعالى- كمك مى‏ خواهم و بر او توكّل مى‏ كنم و از تقصيرات خود آمرزش مى‏ خواهم و توفيق من به واسطه اوست، بر او توكّل مى‏ كنم و به سوى او بازمى‏ گردم.

اکنون به چند نمونه از غیبت انبیاء گذشته (از همین کتاب) اشاره می­ کنیم:

حضرت ادریس؛ ابراهيم بن أبى البلاد از پدرش از امام محمّد باقر (عليه السّلام) چنين روايت كند. گويد: آغاز نبوّت ادريس (عليه السّلام) آن بود كه در زمان او پادشاه جبّارى حكومت مى‏ كرد و روزى سوار بر مركب شد و در يكى از گردشگاه هايش زمين سرسبز و خرّمى را ديد كه متعلّق به يك مؤمن تارك دنيايى بود و از آن خوشش آمد و از وزيرانش پرسيد: اين زمين از آن كيست؟ گفتند: متعلّق به بنده مؤمنى از بندگان پادشاه است، فلان شخص تارك دنيا. او را فرا خواند و بدو گفت: اين زمين را به من پيشكش كن و او گفت: عيال من از تو بدان نيازمندتر است. گفت: قيمت آن را مشخّص كن تا بهاى آن را بپردازم، و او پاسخ داد: نه آن را پيشكش مى‏ كنم و نه مى‏ فروشم از اين كار منصرف شو. پادشاه از اين سخن بر آشفت و غمگين و انديشناك به نزد خانواده خود برگشت و او را زنى بود از طايفه ازارقه يا كبود چشمان كه مورد پسندش بود و در گرفتاري ها با او مشورت مى‏ كرد. چون در جاى خود قرار گرفت به دنبال آن زن فرستاد تا در باره گستاخى مالك آن زمين با او مشورت كند و آن زن آمد و چهره پادشاه را غضبناك ديد و گفت: پادشاها! چه ناگوارى رخ داده كه خشم از رخسارت نمايان است؟ بازگو پيش از آنكه اقدامى از شما سر زند و شاه داستان زمين و گفتگوى فيما بين را باز گفت. آن زن گفت: اى پادشاه اين كار براى كسى مهمّ است كه قدرت تغيير و انتقام را نداشته باشد و اگر دوست نمى‏ دارى كه او را بى‏ دليل بكشى، من اين كار را عهده ‏دار مى‏ شوم و زمين را با دليل در اختيار تو قرار خواهم داد و آن دليل نزد مردم مملكت، در بردارنده عذر تو خواهد بود. شاه گفت: آن چيست؟ زن گفت: گروهى از ياران ازارقه خود را به نزد او مى‏ فرستم تا او را به نزد تو آورند و عليه او گواهى دهند كه از دين تو بيزارى جسته و قتل و اخذ املاكش بر تو رواست. گفت: آن كار را انجام بده.

راوى گويد: و آن زن را يارانى از ازارقه بود كه بر دين او بودند و قتل مؤمنان تارك دنيا را جايز مى‏ دانستند و به دنبال ايشان فرستاد و به نزد او آمدند و به آن ها دستور داد كه عليه فلان شخص رافضى نزد پادشاه گواهى دهند كه از دين پادشاه برگشته است و آن ها هم گواهى دادند و او را كشت و زمينش را تصاحب كرد. در اين هنگام خداى تعالى خشمگين گرديد و به ادريس وحى كرد كه به نزد اين بنده جبّارم برو و به او بگو: آيا به اين راضى نشدى كه بنده مؤمنم را كشتى؟ زمين او را هم در اختيار خود در آوردى و خانواده او را محتاج و گرسنه ساختى! بدان به عزّت خود سوگند كه در آخرت از تو انتقام كشم و در دنيا پادشاهى را از تو سلب كنم و شهرت را ويران سازم و عزّتت را به ذلّت مبدّل كنم و بدن آن زنت را خوراك سگان سازم كه اى بدبخت! حلم من ترا فريفته است. ادريس با رسالت پروردگارش به نزد او آمد در حالى كه بر تختش نشسته بود و يارانش به گردش حلقه زده بودند و گفت: اى جبّار! من رسول الهى به جانب تو هستم و او خطاب به تو مى‏ فرمايد: آيا به اين راضى نشدى كه بنده مؤمنم را كشتى؟ زمين او را هم در اختيار خود در آوردى و خانواده او را محتاج و گرسنه ساختى! بدان به عزّت خود سوگند كه در آخرت از تو انتقام مى‏ كشم و در دنيا پادشاهى را از تو گرفته و شهرت را ويران مى‏ سازم و عزّتت را به ذلّت مبدّل كرده و بدن آن زنت را خوراك سگان سازم.

آن پادشاه ستمكار گفت: اى ادريس! از نزد من بيرون رو و خودت را بر من مقدّم مدار. سپس زنش را خواست و سخنان ادريس را به اطّلاع او رسانيد آن زن گفت: رسالت خداى ادريس ترا به هراس نيفكند، من كسى را مى‏ فرستم تا او را بكشد و رسالت خدايش و آنچه كه براى تو آورده باطل شود، شاه گفت: اقدام كن. و ادريس نيز يارانى از مؤمنان تارك دنيا داشت كه با وى انجمن مى‏ كردند و با يك ديگر مؤانست داشتند. زن آن جبّار چهل تن از ازارقه را به نزد ادريس فرستاد تا او را بكشند و آن ها به انجمنى كه او با ياران خود مى‏ نشست رفتند و او را نيافتند و برگشتند، ياران ادريس آن ها را ديده و احساس كرده كه آن ها آمدند تا او را بكشند و در جستجوى وى برآمده و او را يافته و گفتند: اى ادريس! مواظب خودت باش كه اين جبّار قاتل تو است، امروز چهل تن از ازارقه را فرستاده بود تا ترا بكشند، از اين شهر بگريز! و ادريس نيز همان روز با چند نفر از يارانش از آن شهر كناره گرفت و سحرگاه با پروردگارش به مناجات برخاسته و گفت: اى خداى من مرا به نزد اين جبّار فرستادى و من نيز ابلاغ كلام ترا كردم و او مرا به قتل تهديد كرده است و اگر به من دسترسى پيدا كند مرا خواهد كشت. خداى تعالى وحى فرمود كه از او دورى كن و از قريه‏ اش بيرون شو مرا با او واگذار كه به عزّتم سوگند كه فرمانم را در باره او جارى سازم و كار تو و رسالت ترا درباره او انجام خواهم داد.

حضرت صالح؛ زيد شحّام از امام صادق (عليه السّلام) روايت كرد كه فرمود: صالح زمانى از ميان قوم خود غيبت كرد و روزى كه غايب شد مردى كامل و خوش اندام و انبوه­ ريش و لاغر ميان و سبك گونه و در ميان مردان متوسّط القامه بود و چون نزد قومش برگشت او را از صورتش نشناختند، به سوى قومش برگشت در حالى كه مردم سه دسته بودند: منكرانى كه هرگز برنگشتند؛ كسانى كه اهل شكّ و ترديد بودند؛ و ديگرانى كه اهل ايمان و يقين بودند.... همانا مثل قائم مثل صالح (عليهما السّلام) است.

حضرت یوسف؛ سدير از امام صادق (عليه السّلام) روايت كرد كه فرمود: در قائم سنّتى از يوسف است، گفتم: گويا خبر او يا غيبت او را ذكر مى‏ كنيد؟ فرمود: اين مردم خوك صفت منكر نيستند كه برادران يوسف اسباط و اولاد پيامبران بودند، با يوسف كه برادرشان بود و آن ها هم برادر وى بودند تجارت كرده و داد و ستد نمودند و وى را نشناختند تا آنگاه كه گفت: من يوسفم و اين هم برادر من است! پس چرا منكر مى ‏شوند كه خداى تعالى در روزگارى بخواهد حجّتش را از آن ها پنهان كند؟ يوسف روزى پادشاه مصر بود و بين او و پدرش هجده روز فاصله بود و اگر خداى تعالى مى ‏خواست كه مكان وى را به او بنماياند مى‏ توانست، به خدا سوگند وقتى به يعقوب و فرزندانش مژده رسيد، نه روزه خودشان را به مصر رسانيدند، چرا اين مردم منكرند كه خداى تعالى با حجّت خود همان كند كه با يوسف كرد؟ در بين ايشان گردش كند و در بازارهاى آن ها راه رود و بر بساط آن ها پا نهد و آن ها او را نشناسند تا آنگاه كه خداى تعالى به او اذن دهد كه خود را به آن ها معرّفى سازد همان گونه كه به يوسف اذن داد آنگاه كه به ايشان گفت: آيا مى‏دانيد آنگاه كه نادان بوديد چه بر سر يوسف و برادرش آورديد؟ گفتند: آيا تو خودت يوسف نيستى؟ گفت: من يوسفم و اين هم برادر من است!»

حضرت موسی؛ امير المؤمنين (عليه السّلام) از رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) روايت كرد كه فرمود: وقتى وفات‏ يوسف (عليه السّلام) فرا رسيد شيعيان و خاندان خود را جمع كرد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد و سپس به آن ها گفت: سختى شديدى به آن ها خواهد رسيد كه در آن مردانشان را بكشند و شكم زنان باردارشان را پاره كنند و كودكانشان را سر ببرند تا آنگاه كه خداوند حقّ را در قائم كه از فرزندان لاوى بن يعقوب است ظاهر سازد و او مردى گندمگون و بلند قامت است و صفات او را بر شمرد، پس ايشان به آن وصيّت متمسّك شدند و غيبت و شدّت بر بنى اسرائيل واقع شد و آن ها مدّت چهار صد سال منتظر قيام قائم بودند تا آنكه ولادت او را بشارت دادند و علامات ظهورش را مشاهده كردند و سختى آن ها شدّت يافت و با سنگ و چوب به ايشان حمله كردند و فقيهى كه به احاديث او آرامش مى‏ يافتند تحت تعقيب قرار گرفت و او مخفى شد و با او نامه‏ نگارى كردند و گفتند: ما در گرفتاري ها به كلام تو آرامش مى‏ يافتيم، پس آن فقيه ايشان را به بيابان ها برد و نشست و با آن ها حديث قائم و صفات او و نزديكى ظهور او را مى‏ گفت و آن شب شبى مهتاب بود و در اين ميانه موسى (عليه السّلام) در آمد و در اين هنگام او نوجوان بود و از سراى فرعون به پشت گردشگاه آمد و از موكب خود كناره گرفت و در حالى كه سوار بر قاطرى بود و طيلسان خزى بر دوش داشت به نزد ايشان آمد، چون آن فقيه او را بديد، از صفاتش او را شناخت، برخاست و بر قدوم او افتاد و بر آن بوسه داد و گفت: سپاس خدايى را كه مرا از دنيا نبرد تا آنكه تو را به من نشان داد و چون پيروانش چنين ديدند دانستند كه او صاحب ايشان است و به شكرانه خداى تعالى بر زمين افتادند و موسى (عليه السّلام) جز اين نگفت كه اميدوارم خداوند در فرج شما تعجيل كند و بعد از آن غايب شد و به شهر مدين رفت و آن ساليان را نزد شعيب مقام كرد و اين غيبت دوم از غيبت اوّلى بر آن ها سخت‏تر بود.

أبى بصير از امام باقر (عليه السّلام) روايت كرده كه حضرت فرمود: موسى قيام نكرد مگر آنكه پنجاه دروغگو در بنى اسرائيل ظاهر شدند و همه مدّعى بودند كه موسى بن عمرانند.

برای امام مهدی (علیه السلام) دو غیبت مطرح شده است: کوتاه مدّت (صغرا)، بلند مدّت (کبرا)، که لازم است در این زمینه توضیح داده شود.

با توجّه به این که برخورد نامناسب مردم با حقیقت امامت و ولایت ائمه اهل بیت (سلام الله علیهم)، غیبت امام مهدی (علیه السلام) را امری اجتناب ناپذیر می­ نمود، و پیشوایان بزرگوار و معصوم نیز بر اساس علم الهی، از این رویداد تلخ آگاه بودند، از این رو، برای آن که مردم و شیعیان بتوانند به درستی با این واقعه روبرو شده و آن را تحمّل کنند، از راهکارهای متعددی استفاده کردند:

1- با بیان روایات و اخبار، مردم را از این رخداد آگاه نمودند. موضوع ولادت مخفیانه و غیبت حضرت ولیّ عصر (علیه السلام) بخش زیادی از روایات مربوط با امام مهدی (سلام الله علیه) و مباحث مرتبط با ایشان را به خود اختصاص داده است. و نکته لطیف این است که از همه ائمه معصومین (سلام الله علیهم) در مورد غیبت، روایت صادر شده است. مرحوم شیخ صدوق در کتاب خویش (کمال الدین و تمام النعمه) که پیرامون غیبت تألیف شده به این اخبار اشاره کرده و احادیث هر یک از آن بزرگواران را در ابوابی جداگانه ذکر کرده است که به برخی از آن ها اشاره می­ کنیم:

پیامبر اکرم؛ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلّم): طُوبَى لِمَنْ أَدْرَكَ قَائِمَ أَهْلِ بَيْتِي وَ هُوَ مُقْتَدٍ بِهِ قَبْلَ قِيَامِهِ يَأْتَمُّ بِهِ وَ بِأَئِمَّةِ الْهُدَى مِنْ قَبْلِهِ وَ يَبْرَأُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ عَدُوِّهِمْ أُولَئِكَ رُفَقَائِي وَ أَكْرَمُ أُمَّتِي عَلَي؛ امام صادق (عليه السّلام) از رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) روايت كرد كه فرمود: خوشا بر احوال كسى كه قائم اهل بيت مرا ادراك كند و پيش از قيامش به او اقتدا كرده و از او و امامان هادى پيش از او پيروى كند و از دشمنان ايشان براءت جسته و به خداى تعالى پناه برد، آنان رفقاى من و گرامى‏ ترين امّت من هستند. (باب25، ح3)

امیرالمؤمنین امام علی؛ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) قَالَ: لِلْقَائِمِ مِنَّا غَيْبَةٌ أَمَدُهَا طَوِيلٌ كَأَنِّي بِالشِّيعَةِ يَجُولُونَ جَوَلَانَ النَّعَمِ فِي غَيْبَتِهِ يَطْلُبُونَ الْمَرْعَى فَلَا يَجِدُونَهُ أَلَا فَمَنْ ثَبَتَ مِنْهُمْ عَلَى دِينِهِ وَ لَمْ يَقْسُ قَلْبُهُ لِطُولِ أَمَدِ غَيْبَةِ إِمَامِهِ فَهُوَ مَعِي فِي دَرَجَتِي يَوْمَ الْقِيَامَة‏؛ براى قائم ما غيبتى است كه مدّتش طولانى است، گويا شيعه را در دوران غيبت او مى‏ بينم كه جولان مى‏ دهد مانند جولان چهارپايان، چراگاه را مى‏ جويند امّا آن را نمى‏ يابند، بدانيد هر كه در آن دوران در دينش استوار باشد و قلبش به واسطه طول غيبت امامش سخت نشود او در روز قيامت‏ هم درجه من است‏. (باب26، ح14)

امام حسن مجتبی؛ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ عَقِيصَا قَالَ: لَمَّا صَالَحَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ (علیهما السلام) مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ دَخَلَ عَلَيْهِ النَّاسُ فَلَامَهُ بَعْضُهُمْ عَلَى بَيْعَتِهِ. فَقَالَ (علیه السلام): وَيْحَكُمْ مَا تَدْرُونَ مَا عَمِلْتُ؟ وَ اللَّهِ الَّذِي عَمِلْتُ خَيْرٌ لِشِيعَتِي مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ أَوْ غَرَبَتْ، أَ لَا تَعْلَمُونَ أَنَّنِي إِمَامُكُمْ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَيْكُمْ وَ أَحَدُ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ بِنَصٍّ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ عَلَيَّ؟ قَالُوا: بَلَى. قَالَ: أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّ الْخَضِرَ لَمَّا خَرَقَ السَّفِينَةَ وَ أَقَامَ الْجِدَارَ وَ قَتَلَ الْغُلَامَ كَانَ ذَلِكَ سَخَطاً لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ إِذْ خَفِيَ عَلَيْهِ وَجْهُ الْحِكْمَةِ فِي ذَلِكَ وَ كَانَ ذَلِكَ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ حِكْمَةً وَ صَوَاباً؟ أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّهُ مَا مِنَّا أَحَدٌ إِلَّا وَ يَقَعُ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ لِطَاغِيَةِ زَمَانِهِ إِلَّا الْقَائِمُ الَّذِي يُصَلِّي رُوحُ اللَّهِ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ خَلْفَهُ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُخْفِي وِلَادَتَهُ وَ يُغَيِّبُ شَخْصَهُ لِئَلَّا يَكُونَ لِأَحَدٍ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ إِذَا خَرَج‏؛ ابو سعيد عقيصا گويد: وقتى امام حسن (عليه السّلام) با معاويه مصالحه كرد، مردم به نزد او آمدند و بعضى از آن ها امام را به واسطه بيعتش مورد سرزنش قرار دادند. امام (عليه السّلام) فرمود: واى بر شما، چه مى‏ دانيد كه چه كردم؟ به خدا سوگند اين‏ عمل براى شيعيانم از آنچه كه آفتاب بر آن بتابد و غروب كند بهتر است. آيا نمى‏ دانيد كه من امام مفترض الطّاعه بر شما هستم و به نصّ رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) يكى از دو سروران جوانان بهشتم؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا مى ‏دانيد كه وقتى خضر (عليه السّلام) كشتى را سوراخ كرد و ديوار را بپا داشت و آن جوان را كشت، اين اعمال موجب خشم موسى بن عمران (علیه السلام) گرديد چون حكمت آن ها بر وى پوشيده بود؟ امّا آن اعمال نزد خداى تعالى عين حكمت و صواب بود؟ آيا مى‏ دانيد كه هيچ يك از ما ائمّه نيست جز آنكه بيعت سركش زمانش بر گردن اوست مگر قائمى كه روح اللَّه عيسى بن مريم (سلام الله علیهم) پشت سر او نماز مى‏ خواند؟ خداوند ولادت او را مخفى مى‏ سازد و شخص او نهان مى‏ شود تا آنگاه كه خروج كند بيعت احدى بر گردن او نباشد. (باب29، ح2)

امام حسین؛ قَالَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (علیهم السلام): مِنَّا اثْنَا عَشَرَ مَهْدِيّاً أَوَّلُهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ آخِرُهُمُ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِي وَ هُوَ الْإِمَامُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ يُحْيِي اللَّهُ بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ يُظْهِرُ بِهِ دِيْنَ الْحَقِّ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ لَهُ غَيْبَةٌ يَرْتَدُّ فِيهَا أَقْوَامٌ وَ يَثْبُتُ فِيهَا عَلَى الدِّينِ آخَرُونَ فَيُؤْذَوْنَ وَ يُقَالُ لَهُمْ مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ أَمَا إِنَّ الصَّابِرَ فِي غَيْبَتِهِ عَلَى الْأَذَى وَ التَّكْذِيبِ بِمَنْزِلَةِ الْمُجَاهِدِ بِالسَّيْفِ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ امام حسين عليه السّلام فرمود: از ما خاندان دوازده مهدىّ خواهد بود كه اوّلين آن ها امير المؤمنين عليّ بن أبى طالب است و آخرين آن ها نهمين از فرزندان من است و او امام قائم به حقّ است و خداى تعالى زمين را به واسطه او پس از موت زنده كند و دين حقّ را به دست او بر همه اديان چيره نمايد گرچه مشركان را ناخوش آيد، او را غيبتى است كه اقوامى در آن مرتدّ شوند و ديگرانى در آن پابرجا باشند و اذيّت شوند و به آن ها بگويند: اگر راست مى‏ گوئيد اين وعده چه وقت عملى شود؟ بدانيد كسى كه در دوران غيبت او بر آزار و تكذيب صابر باشد مانند مجاهدى است كه با شمشير پيش روى رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) مجاهده كرده است. (باب30، ح3)‏

امام سجّاد؛ عَنْ أَبِي خَالِدٍ الْكَابُلِيِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ زَيْنِ الْعَابِدِينَ (علیهما السلام)؛ فَقُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَخْبِرْنِي بِالَّذِينَ فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ طَاعَتَهُمْ وَ مَوَدَّتَهُمْ وَ أَوْجَبَ عَلَى عِبَادِهِ الِاقْتِدَاءَ بِهِمْ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)؟ فَقَالَ لِي: يَا كَنْكَرُ إِنَّ أُولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ جَعَلَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَئِمَّةً لِلنَّاسِ وَ أَوْجَبَ عَلَيْهِمْ طَاعَتَهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ابْنَا عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (علیهم السلام) ثُمَّ انْتَهَى الْأَمْرُ إِلَيْنَا ثُمَّ سَكَتَ. فَقُلْتُ لَهُ: يَا سَيِّدِي رُوِيَ لَنَا عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ أَنَّ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ لِلَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ عَلَى عِبَادِهِ فَمَنِ الْحُجَّةُ وَ الْإِمَامُ بَعْدَكَ؟ قَالَ ابْنِي مُحَمَّدٌ وَ اسْمُهُ فِي التَّوْرَاةِ بَاقِرٌ .....ثُمَّ تَمْتَدُّ الْغَيْبَةُ بِوَلِيِّ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الثَّانِي عَشَرَ مِنْ أَوْصِيَاءِ رَسُولِ اللَّهِ وَ الْأَئِمَّةِ بَعْدَهُ. يَا أَبَا خَالِدٍ إِنَّ أَهْلَ زَمَانِ غَيْبَتِهِ الْقَائِلِينَ بِإِمَامَتِهِ وَ الْمُنْتَظِرِينَ لِظُهُورِهِ أَفْضَلُ مِنْ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَعْطَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ وَ الْأَفْهَامِ وَ الْمَعْرِفَةِ مَا صَارَتْ بِهِ الْغَيْبَةُ عِنْدَهُمْ بِمَنْزِلَةِ الْمُشَاهَدَةِ وَ جَعَلَهُمْ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ بِمَنْزِلَةِ الْمُجَاهِدِينَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ بِالسَّيْفِ أُولَئِكَ الْمُخْلَصُونَ حَقّاً وَ شِيعَتُنَا صِدْقاً وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سِرّاً وَ جَهْرا؛ ابو خالد كابليّ [ملقب به كنكر] گويد: بر مولاى خود امام زين العابدين (عليه السّلام) وارد شدم و بدو گفتم: يا ابن رسول اللَّه! كسانى كه خداى تعالى طاعت و مودّتشان را واجب ساخته و اقتداى به آنان را پس از پيامبر اكرم واجب گردانيده است چه كسانى هستند؟ فرمود: اى كنكر! اولى الامرى كه خداى تعالى آن ها را ائمّه مردم گردانيده و طاعتشان را بر آن ها واجب ساخته است عبارتند از: امير المؤمنين عليّ بن أبى طالب سپس حسن و سپس حسين دو فرزند عليّ بن أبى طالب (سلام الله علیهم) سپس امر به ما منتهى گرديد و بعد سخنى نفرمود. گفتم اى سرورم! از امير المؤمنين علىّ (عليه السّلام) براى ما روايت شده است كه: زمين از حجّت خداى تعالى بر بندگانش خالى نمى‏ ماند، حجّت و امام پس از شما كيست؟ فرمود: فرزندم محمّد و نام او در تورات باقر است و علم را موشكافانه مى‏ شكافد،....آنگاه غيبت ولىّ خدا طولانى خواهد شد او دوازدهمين از اوصياى رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) و ائمّه پس از اوست. اى ابا خالد! مردم زمان غيبت آن امام كه معتقد به امامت و منتظر ظهور او هستند از مردم هر زمانى برترند، زيرا خداى تعالى عقل و فهم و معرفتى به آن ها عطا فرموده است كه غيبت نزد آنان به منزله مشاهده است، و آنان را در آن زمان به مانند مجاهدين پيش روى رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) كه با شمشير به جهاد برخاسته‏اند قرار داده است، آنان مخلصان حقيقى و شيعيان راستين ما و داعيان به دين خداى تعالى در نهان و آشكارند. (باب31، ح2)

امام باقر؛ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ يَغِيبُ عَنْهُمْ إِمَامُهُمْ فَيَا طُوبَى لِلثَّابِتِينَ عَلَى أَمْرِنَا فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ إِنَّ أَدْنَى مَا يَكُونُ لَهُمْ مِنَ الثَّوَابِ أَنْ يُنَادِيَهُمُ الْبَارِئُ جَلَّ جَلَالُهُ فَيَقُولَ عِبَادِي وَ إِمَائِي آمَنْتُمْ بِسِرِّي وَ صَدَّقْتُمْ بِغَيْبِي فَأَبْشِرُوا بِحُسْنِ الثَّوَابِ مِنِّي فَأَنْتُمْ عِبَادِي وَ إِمَائِي حَقّاً مِنْكُمْ أَتَقَبَّلُ وَ عَنْكُمْ أَعْفُو وَ لَكُمْ أَغْفِرُ وَ بِكُمْ أَسْقِي عِبَادِيَ الْغَيْثَ وَ أَدْفَعُ عَنْهُمُ الْبَلَاءَ وَ لَوْلَاكُمْ لَأَنْزَلْتُ عَلَيْهِمْ عَذَابِي؛ جابر جعفيّ از امام باقر (عليه السّلام) روايت كند كه فرمود: زمانى بر مردم آيد كه امامشان غيبت كند و خوشا بر كسانى كه در آن زمان بر امر ما ثابت بمانند، كمترين ثوابى كه براى آن ها خواهد بود اين است كه بارى تعالى به آن ها ندا كرده و فرمايد: اى بندگان! به نهان من ايمان آورديد و غيب مرا تصديق كرديد، پس به ثواب نيكوى خود شما را مژده مى‏ دهم، و شما بندگان حقيقى من هستيد، از شما مى‏ پذيرم و از شما در مى‏ گذرم و براى شما مى‏ بخشم و به واسطه شما باران بر بندگانم مى‏ بارم و بلا را از آن ها بگردانم، و اگر شما نبوديد بر آن ها عذاب مى‏ فرستادم‏‏. (باب32، ح15)

امام صادق؛ قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ (علیهما السلام): طُوبَى لِمَنْ تَمَسَّكَ بِأَمْرِنَا فِي غَيْبَةِ قَائِمِنَا فَلَمْ يَزِغْ قَلْبُهُ بَعْدَ الْهِدَايَةِ. فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا طُوبَى؟ قَالَ: شَجَرَةٌ فِي الْجَنَّةِ أَصْلُهَا فِي دَارِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (علیهما السلام) وَ لَيْسَ مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ فِي دَارِهِ غُصْنٌ مِنْ أَغْصَانِهَا وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ طُوبى‏ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآب‏؛ امام صادق جعفر بن محمد (عليهما السلام) فرمود: طوبى براى كسى كه در حال غيبت قائم ما بامر او بچسبد و پس از هدايت دلش برنگردد. به او عرض کردم: قربانت طوبى چيست؟ فرمود: درختى است در بهشت كه ريشه آن در خانه على بن ابى طالب (عليهما السلام) است و مؤمنى نباشد جز آنكه شاخه‏اى از آن در خانه‏ اش باشد، اين است گفته خداى عز و جل: براى ايشان است طوبى و سرانجام نيك. (رعد/ 29) (باب33، ح55)

ادامه مطالب این بخش
صفحات اصلی آرشیو شده